بایگانی: اسفند ۱۳۸۹

بازتابی از شخصیت پیامبرصلی الله علیه وآله در سه قصیده ی زیبای عربی ق ۱

قسمت اول

سه قصیده ی مهم « برده ی » کعب بن زهیر و « برده ی » بوصیری و « کافیه » صفی الدین حلّی ، در مدح پیامبر گرامی

اسلام ، از قصائد بی بدیل و بی نظیری هستند که هر یک از منظری جداگانه و با بینشی عمیق و با انگیزه ای جداگانه به بررسی و تبیین قسمتی از ابعاد شخصیتی آن حضرت پرداخته اند ، این مقاله ، می کوشد تا با تبیین و توضیح قسمتی از این قصائد ، بازتابی از شخصیت والای معنوی و روحانی آن حضرت را ، با استناد به این قصائد ، که همگی ارزش تاریخی و ادبی دارند بپردازد .

واژگان کلیدی : برده ، کعب بن زهیر ، بوصیری ، حلی ، شخصیت ، پیامبر اکرم (ص)

 مقدمه :

شاعران بسیاری به زبانهای فارسی و تازی و سایر زبانها ، قلم به ستایش سلوک عرفانی و انسانی و روحانی محمد (ص) پرداخته اند ، اما از آن میان ، برخی از قصائد چه به دلیل ارزش تاریخ و چه به دلیل ارزش ادبی و چه به دلیل ارزش فنی ، بالاتر از همه ی قصائد زبان تازی و درخشان تر از تمامی ستارگان آویخته در آسمان ادبیات قرار گرفته اند ، پر واضح است که قلم در میان فضایل و مکارم آن حضرت قاصر و آن سینه ای که پهنای درک وجود آن حضرت را داشته باشد نادر ، از میان شمار بسیاری از قدر شناسان عالم معنا ، برخی چون کعب بن زهیر بن ابی سلمی ، بوصیری ، صفی الدین حلی و … اشعاری را به صفحه ادبیات افزوده اند که برای همیشه در اذهان ادیبان و اندیشمندان نقش بسته است ، نگارنده با آوردن قسمتی از این اشعار و با شرح و توضیح هر بیتی در ذیل آن ، سعی در ایجاد رابطه ای عمیق و معنوی با اذهان خوانندگان و شاعران است ، تا بدین وسیله هر چه بیشتر و بیشتر با شخصیت بی نظیر و سلوک بی بدیل آن حضرت آشنا گشته ، و رفتار و کردار آن بزرگوار روشنگر ظلمتها و جهل ها و تاریکی های طریق پر فراز و نشیب معرفت ، و گشایش رحمت حق بر همگان باشد .

 

بُرده :

در لغت به معنی جامه ی راه راه یا پارچه ای که از پشم سیاه درست می شود و در اصل به ردا یا عبایی گفته می شد که پیامبر اکرم (ص) بر دوش خویش می انداختند اما بعدها این اصطلاح شد برای قصیده ای که کعب بن زهیر بن ابی سلمی در مورد پیامبر سرود و نیز به قصیده ای که بوصیری در مورد آن حضرت انشاد نمود .

 

کعب بن زهیر بن ابی سلمی و قصیده بُرده :

از جمله شاعرانی که در مدح و ستایش نبی اکرم (ص) شعر سرود ، کعب بن زهیر بن ابی سلمی بود که در زمان خود پیامبر (ص) می زیسته است ، پدر وی یعنی زهیر با آن که در دوره شاعران جاهلی و از جمله شاعران صاحب « معلقه » بود ولی شعرش نه تنها از لحاظ اخلاقی منزه و پاک بود ، بلکه به زبانی روشن و حکیمانه سروده شده بود ، زمانی که ندای اسلام به گوش برادر « کعب » یعنی « بجیر » رسید ، بجیر بنا به پیشنهاد کعب به سراغ پیامبر می رود تا از دین جدید خبرهایی بیاورد ولی هنگامی که اخلاق بی نظیر پیامبر و سخنان وحی و حق او را می شنود ، اسلام می آورد ، این مساله باعث می گردد که کعب از دست برادرش سخت عصبانی شده و دست به مخالفت با اسلام بزند ، با این وجود ، پیامبر (ص) نیز خون او را مباح می کند بر هر کسی که بر وی دست یازد ، کعب تا این خبر را می شنود ، سخت از کرده خویش نادم می گردد و گویند در جامه ای مبدل و با اسمی ناشناس به خدمت رسول اکرم (ص) می رود و در مدح ایشان ، قصیده معروف « با نت سعاده » (۲) را می سراید ، این قصیده به قصیده « برده » نیز معروف است ، زیرا که پس از اتمام این قصیده نه تنها پیامبر وی را می بخشد ، بلکه ردایی را که بر تن داشت به دوش شاعر می افکند و این ردا به نام« برده » معروف بوده و قصیده وی نیز با همین نام در خاطره ها جاویدان ماند ، لازم به توضیح است که این قصیده طبق شیوه ی اشعار جاهلی سروده شده است ، یعن ابتدا با همان مقدمه سنتی ، ذکر معشوق و بی وفایی او و سپس با وصف مرکوب ادامه می یابد تا اینکه ، شاعر با تخلصی زیبا به مدح پیامبر گرامی (ص) و پوزش طلبی از وی می پردازد ، این قصیده ، بنابر قدمت تاریخی و بنابر تقدیس آن در ادبیات عربی بسیار جاویدان گشته است ، به دلیل آنکه قصد داریم به سایر قصائد معروف در ادبیات عربی که به ستایش حضرت محمد (ص) پرداخته اند ، نظری بیفکنیم ، لذا از آوردن ، ابیات سنتی قصیده که درباره ی معشوق و هجران او و نیز در مورد شتر شاعر می باشد ، امتناع می ورزیم ( به جز مطلع اول قصیده و چند بیت از وصف مرکوب ) تا غرض اصلی آوردن این قصیده در این مقاله ، بیشتر و بهتر ، برایمان نمودار گردد . (۳)

۱ ـ بانت سعاد فقلبی الیوم متبول

متیم اثرها لم یفد مکبول (۴)

۲ ـ و ماسعاد غداه البین اذ رحلوا

الا اغن غضیض الطرف مکحول

برای آن که ترجمه این ابیات به زیبایی اشعاری که استاد فرزانه و شاعر و محقق توانای معاصر دکتر امیر محمود انوار نمی باشند ، لذا ترجمه این دو بیت را ترجیحاً از زبان استاد انوار که در معارضه ی این ابیات هم به فارسی و هم به عربی قصیده ای نگاشته اند ، می شنویم :

سعاد رفت و دلم در هوای او باقیست

شراب طی شد و جانم هنوز با ساقیست

هنوز دل به کمند سیاه او در بند

هنوز جان سر پیمان آن صنم باقیست

نبود صبح جدایی غزال گلشن دل

در آن دمی که ببستند همرهان محمل

بجز که آهوی پیچیده در گلو ناله

فرو بهشته دو چشمان سرمه دار خجل

( این ابیات دقیقاً ترجمه آن دو بیت عربی بالاست به زبان شعر )

 

سپس شاعر اشاره به بی وفایی یار می کند و اینکه وی هیچگاه به وعده خود عمل نمی کند :

۳ ـ و ما تمسک بالعهد الذی زعمت

الا کما یمسک الماء الغرابیل

ترجمه بیت : معشوق هیچگاه به وعده خود عمل نکرد ، چون غربالی که آب هیچگاه بر روی آن باقی نمی ماند ، یعنی به دنبال معشوقی هستم که به وعده اش عمل کند . سپس شاعر به مرکوب خود اشاره می کند که :

۴ ـ امست سعاد بارض لا یبلغها

الا العتاق النجیبات المراسیل

سُعاد در سرزمینی زندگی می کند که هیچ مرکوبی نمی تواند مرا به معشوقم برساند ، جز آن اشتران اصیل و نجیب و تیز رو .

بعد از آن که شاعر مرکوب خویش را نیز وصف می کند با این بیت که در اصطلاح ادبی « تخلص » نام دارد به غرض اصلی قصیده خویش وارد می گردد:

۵ ـ تسعی الغواه جنابیها و قولهم

انک یابن ابی سلمی لمقتول

گمراهان دو طرف آن را ( شتر را ) گرفته بودند ، در حالی که می گفتند تو ای پسر ابی سلمی حتما کشته خواهی شد ( به سبب دشمنی خود با پیامبر و اسلام )

۶ ـ و قال کل من کنت آمله

لا الهیک انی عنک مشغول

و هر دوستی که به او پناه می بردم ، از من روی بر می گرداند و می گفت که از تو معذورم ( چون می ترسیدند اگر با او دوستی کنند ، آنها هم کشته می شوند )

۷ ـ فقلت : خلوا سبیلی لا ابالکم

فکل ما قدر الرحمن مفعول

بنابراین به آنان پاسخ دادم ، از کنارم ( راهم ) دور شوید ای بی پدران ، چرا که هر چه خدای مهربان مقدر دارد همان خواهد شد .

۸ ـ کل ابن انئی و ان طالت سلامته

یوما علی آله حدباء محمول

هر انسانی هر چقدر هم که عمر طولانی داشته باشد ، روزی بر روی تابوت چوبی حمل خواهد شد . ( کل نفس ذائقه الموت ) این بیت از جمله ابیات حکیمانه ی کعب است .

۹ ـ نبّئت ان رسول الله او عدنی

و العفو عند رسول الله مامول

شنیدم که پیامبر خدا ، مرا تهدید کرده است ، در حالی که من امید به بخشش و عفو رسول خدا دارم ( این بیت در اصطلاح علم معانی برای استرحام است ، یعنی شاعر از پیامبر طلب عفو و رحمت می کند ) .

۱۰ ـ مهلا هداک الذی اعطاک نافله !

قرآن فیها مواعیظ و تفصیل

کمی صبر کن ای کسی که خداوند هدیه قرآن را که پر از پندها و تفصیل ها و تمثیل ها است بر تو عطا فرمود ، یعنی خداوند خود سراسر رحمت است ، بنابراین کلام او نیز رحمت است و تو که این هدیه بر تو ارزانی شده هم سراسر رحمتی .

۱۱ ـ لا تاخذنی باقوال الوشاه و لم

اذنب و لو کثرت فی الاقاویل

مرا به خاطر سخنان سخن چینان مورد مؤاخذه قرار مده در حالی که گناهی مرتکب نشده ام ، هر چند که گفته ها و سخنان درباره ی من زیاد باشد . ( در این بیت کعب می خواهد خود را تبرئه کند که من اینگونه که سخن چینان می گویند نگفته ام )

۱۲ ـ لقد اقوم مقاما لو یقوم به

یری و یسمع ما قد اسمع الفیل

بدون شک من در جایگاهی و در برابر کسی ایستاده ام که اگر فیل حتی نام آن را می شنید. ( این بیت موقوف المعانی است و ترجمه اش با بیت ما بعد تمام می شود ) .

۱۳ ـ لظل یرعد الا ان یکون له

من الرسول باذن الله تنویل

شروع به لرزیدن می کرد ( فیل ) اگر آن که از جانب رسول الله و به اذن خداوند اجازه و یا عطایی به او بخشیده می شد : ( لازم به توضیح است که فیل در نظر اعراب بسیار عظیم و ترسناک است ، به طوری که در یکی از جنگ های ایشان با ایرانیان ، با دیدن عظمت فیلهای ایرانی ، پا به فرار گذاشتند ) .

۱۴ ـ مازلت اقتطع البیداء مدرعا

جنح الظلام و ثوب الیل مسدول

پیوسته بیابانها را طی می کردم و می پیمودم و تاریکی شب را پیراهن خود می نمودم ، در حالی که جامه تاریکی شب آویزان بود ، این بیت ، یکی از ابیات زیبای قصیده است گه دو استعاره در آن به کار رفته است .

۱۵ ـ حتی وضعت یمینی ما انازعها

فی کف ذی نقمات قیله القیل

تا دست راستم را در دست محبوب ( پیامبر ) با شکوه و کریم خود که سخنش نافذ است و حرفش حق است بگذارم ، البته نه برای مجادله و دعوا ، ( بلکه برای معذرت خواهی و پوزش طلبی )

۱۶ ـ من ضیغم بضراء الارض مخدره

فی بطن عثر غیل دونه غیل

( پیامبر ) چون شیری است که در منظقه ضرا بیشه داشته باشد ، و در دوره ای که پوشیده از علف بسیار ترسناک است ( شیری که در منطقه ی پر علف و در بیشه ی انبوه زندگی کند ، نترس و شجاع است و بسیار قوی ) .

۱۷ ـ اذا یساور قرنا لا یحل له

ان یترک القرن الا و هو مغلول

وقتی با رقیبش به پیکار بپردازد ، او را جز به صورت شاخ شکسته و یا زمین خورده رها می کند . یعنی هیچ کسی یارای مقابله و مبارزه با پیامبر نیست .

۱۸ ـ ان الرسول لنور یستضاء به

مهند من سیوف الله مسلول

پیامبر همچون نوری است که به وسیله ی آن همه روشنی می جویند و شمشیری است از جمله ی شمشیران هندی و آخته که از جانب خداوند متعال علیه کافران و ستمکاران کشیده شده است .

این شاید از اولین قصائد معروف عربی باشد که در مدح پیامبر اکرم (ص) سروده شده است و چنانکه گفته شد ، قدمت تاریخی و زیباییهای بلاغی از جمله تشبیهات و اتسعارات زیبای شاعر ، به ارزش ادبی شعر ، هر چه بیشتر افزوده است .

منبع:نشریه پایگاه نور شماره ۱۰

نویسنده:سید فضل الله رضوی پور

ماه فروماند از جمال محمد

ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)

سرو نباشد به اعتدال محمد (ص)

 قدرفلک را کمال و منزلتى نیست

در نظر قدر با کمال محمد (ص)

وعده دیدار هر کسى به قیامت

لیله اسرى شب وصال محمد (ص)

آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى

آمده مجموع در ظلال محمد (ص)

عرصه گیتى مجال همت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمد (ص)

وآن همه پیرایه بسته جنت فردوس‏

بو که قبولش کند بلال محمد (ص)

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمد (ص)

شمس و قمر در زمین حشر نتابد

نور نتابد مگرجمال محمد (ص)

شایداگر آفتاب و ماه نتابد

پیش دو ابروى چون هلال محمد (ص)

چشم مرا تا به خواب دید جمالش

خواب نمى‏گیرد از خیال محمد (ص)

سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى

عشق محمد(ص) بس است و آل محمد(ص)

“سعدى شیرازى‏”

اجمل مانظم من قصایدفی مدح رسول الله صلی الله علیه وآله

قصیده البرده للإمام البوصیری

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

أمن تذکــــــر جیــــــرانٍ بذى ســــــلم

مزجت دمعا جَرَى من مقلهٍ بـــــدم

َمْ هبَّــــت الریـــــحُ مِنْ تلقاءِ کاظمــهٍ

وأَومض البرق فی الظَّلْماءِ من إِضم

فما لعینیک إن قلت اکْفُفاهمتـــــــــــــــا

وما لقلبک إن قلت استفق یهـــــــــم

أیحسب الصب أن الحب منکتـــــــــــم

ما بین منسجم منه ومضطــــــــرم

لولا الهوى لم ترق دمعاً على طـــــللٍ

ولا أرقت لذکر البانِ والعلــــــــــمِ

فکیف تنکر حباً بعد ما شـــــــــــــهدت

به علیک عدول الدمع والســـــــــقمِ

وأثبت الوجد خطَّیْ عبرهٍ وضــــــــنى

مثل البهار على خدیک والعنــــــــم

نعم سرى طیف من أهوى فأرقنـــــــی

والحب یعترض اللذات بالألــــــــمِ

یا لائمی فی الهوى العذری معـــــذره

منی إلیک ولو أنصفت لم تلــــــــــمِ

عدتک حالی لا سری بمســــــــــــــتتر

عن الوشاه ولا دائی بمنحســـــــــم

محضتنی النصح لکن لست أســـــمعهُ

إن المحب عن العذال فی صــــــممِ

إنى اتهمت نصیح الشیب فی عـــــذلی

والشیب أبعد فی نصح عن التهـــتـمِ

فی التحذیر من هوىالنفس

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

فإن أمارتی بالسوءِ ما أتعظــــــــــــــت

من جهلها بنذیر الشیب والهــــرم

ولا أعدت من الفعل الجمیل قــــــــــرى

ضیف ألم برأسی غیر محتشــــــم

لو کنت أعلم أنی ما أوقــــــــــــــــــــره

کتمت سراً بدا لی منه بالکتــــــــمِ

من لی برِّ جماحٍ من غوایتهـــــــــــــــا

کما یردُّ جماح الخیلِ باللُّجـــــــــُم

فلا ترم بالمعاصی کسر شهوتهــــــــــا

إن الطعام یقوی شهوه النَّهـــــــــم

والنفس کالطفل إن تهملهُ شبَّ علــــى

حب الرضاعِ وإن تفطمهُ ینفطــــم

فاصرف هواها وحاذر أن تولیــــــــــه

إن الهوى ما تولى یصم أو یصـــــم

وراعها وهی فی الأعمالِ ســــــــائمهٌ

وإن هی استحلت المرعى فلا تسم

کم حسنت لذهً للمرءِ قاتلــــــــــــــــــه

من حیث لم یدرِ أن السم فى الدسم

واخش الدسائس من جوعٍ ومن شبع

فرب مخمصهٍ شر من التخـــــــــــم

واستفرغ الدمع من عین قد امتـــلأت

من المحارم والزم حمیه النـــــــدمِ

وخالف النفس والشیطان واعصهمــا

وإن هما محضاک النصح فاتَّهِـــــم

ولا تطع منهما خصماً ولا حکمـــــــــاً

فأنت تعرف کید الخصم والحکـــــم

أستغفر الله من قولٍ بلا عمـــــــــــــلٍ

لقد نسبتُ به نسلاً لذی عُقــــــــــُم

أمْرتُک الخیر لکن ما ائتمرت بــــــــــه

وما اســـــتقمت فما قولى لک استقمِ

ولا تزودت قبل الموت نافلــــــــــــــهً

ولم أصل سوى فرض ولم اصـــــم

فی مدح سید المرسلین صلى الله علیه وسلم

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

ظلمت سنه من أحیا الظلام إلــــــــــى

أن اشتکت قدماه الضر مــــــن ورم

وشدَّ من سغب أحشاءه وطــــــــــوى

تحت الحجاره کشحاً متـــــرف الأدم

وراودته الجبال الشم من ذهــــــــــبٍ

عن نفسه فأراها أیما شـــــــــــــــمم

وأکدت زهده فیها ضرورتـــــــــــــــه

إن الضروره لا تعدو على العصــــم

وکیف تدعو إلى الدنیا ضروره مـــن

لولاه لم تخرج الدنیا من العـــــــــدمِ

محمد ســـــــــــــــید الکونین والثقلیـ

ن والفریقین من عرب ومن عجـــــمِ

نبینا الآمرُ الناهی فلا أحـــــــــــــــــدٌ

أبر فی قولِ لا منه ولا نعـــــــــــــــــم

هو الحبیب الذی ترجى شــــــــفاعته

لکل هولٍ من الأهوال مقتحـــــــــــــــم

دعا إلى الله فالمستسکون بــــــــــــه

مستمسکون بحبلٍ غیر منفصـــــــــــم

فاق النبیین فی خلقٍ وفی خُلــــــــُقٍ

ولم یدانوه فی علمٍ ولا کـــــــــــــــرم

وکلهم من رسول الله ملتمـــــــــــسٌ

غرفاً من البحر أو رشفاً من الدیـــــمِ

وواقفون لدیه عند حدهـــــــــــــــــم

من نقطه العلم أو من شکله الحکـــــم

فهو الذی تـ ــــــم معناه وصورتـــــــه

ثم اصطفاه حبیباً بارئُ النســــــــــــم

منزهٌ عن شریکٍ فی محاســـــــــــنه

فجوهر الحسن فیه غیر منقســـــــــم

دع ما ادعثه النصارى فی نبیهـــــم

واحکم بماشئت مدحاً فیه واحتکــــــم

وانسب إلى ذاته ما شئت من شــرف

وانسب إلى قدره ما شئت من عظــــم

فإن فضل رسول الله لیس لـــــــــــه

حدٌّ فیعرب عنه ناطقٌ بفــــــــــــــــــم

لو ناسبت قدره آیاته عظمـــــــــــــاً

أحیا اسمه حین یدعى دارس الرمــم

لم یمتحنا بما تعیا العقول بــــــــــــه

حرصاً علینا فلم نرْتب ولم نهــــــــمِ

أعیا الورى فهم معناه فلیس یـــــرى

فی القرب والبعد فیه غیر منفحـــــم

کالشمس تظهر للعینین من بعُـــــــدٍ

صغیرهً وتکل الطرف من أمـــــــــــم

وکیف یدرک فی الدنیا حقیقتــــــــــه

قومٌ نیامٌ تسلوا عنه بالحلــــــــــــــمِ

فمبلغ العلم فیه أنه بشـــــــــــــــــــرٌ

وأنه خیر خلق الله کلهــــــــــــــــــمِ

وکل آیٍ أتى الرسل الکرام بهـــــــــا

فإنما اتصلت من نوره بهـــــــــــــم

فإنه شمس فضلٍ هم کواکبهـــــــــــا

یظهرن أنوارها للناس فی الظلـــــم

أکرم بخلق نبیّ زانه خلــــــــــــــــقٌ

بالحسن مشتمل بالبشر متســـــــــم

کالزهر فی ترفٍ والبدر فی شــــرفٍ

والبحر فی کرمٍ والدهر فی همــــــم

کانه وهو فردٌ من جلالتـــــــــــــــــه

فی عسکر حین تلقاه وفی حشــــــم

کأنما اللؤلؤ المکنون فى صـــــــدفٍ

من معدنی منطق منه ومبتســــــــم

لا طیب یعدل تُرباً ضم أعظمــــــــــهُ

طوبى لمنتشقٍ منه وملتثــــــــــــــمِ

فی مولده علیه الصلاه والسلام

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

أبان موالده عن طیب عنصـــــــــره

یا طیب مبتدأ منه ومختتــــــــــــــم

یومٌ تفرَّس فیه الفرس أنهـــــــــــــم

قد أنذروا بحلول البؤْس والنقـــــــم

وبات إیوان کسرى وهو منصــــدعٌ

کشمل أصحاب کسرى غیر ملتئـــم

والنار خامده الأنفاس من أســــــفٍ

علیه والنهر ساهی العین من سـدم

وساءَ ساوه أن غاضت بحیرتهـــــا

ورُد واردها بالغیظ حین ظمــــــــی

کأن بالنار ما بالماء من بــــــــــــلل

حزناً وبالماء ما بالنار من ضــــرمِ

والجن تهتف والأنوار ساطعـــــــــهٌ

والحق یظهر من معنى ومن کلــــم

عموا وصموا فإعلان البشائر لـــــم

تسمع وبارقه الإنذار لم تُشــــــــــَم

من بعد ما أخبره الأقوام کاهِنُهُـــــــمْ

بأن دینهم المعوجَّ لم یقــــــــــــــــمِ

وبعد ما عاینوا فی الأفق من شهـب

منقضهٍ وفق ما فی الأرض من صنم

حتى غدا عن طریق الوحى منهــزمٌ

من الشیاطین یقفو إثر منـــــــــهزم

کأنهم هرباً أبطال أبرهــــــــــــــــــهٍ

أو عسکرٌ بالحصى من راحتیه رمـى

نبذاً به بعد تسبیحٍ ببطنهمــــــــــــــا

نبذ المسبِّح من أحشاءِ ملتقـــــــــــم

فی معجزاته صلى الله علیه وسلم

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

جاءت لدعوته الأشجار ســــــاجده

تمشى إلیه على ساقٍ بلا قــــــــــدم

کأنَّما سطرت سطراً لما کتــــــــــبت

فروعها من بدیع الخطِّ فی اللقـــــم

مثل الغمامه أنَّى سار سائـــــــــــره

تقیه حر وطیسٍ للهجیر حَـــــــــــم

أقسمت بالقمر المنشق إن لــــــــــه

من قلبه نسبهً مبروره القســــــــــمِ

وما حوى الغار من خیر ومن کــرم

وکل طرفٍ من الکفار عنه عــــــــم

فالصِّدْقُ فی الغار والصِّدِّیقُ لم یرما

وهم یقولون ما بالغار مــــــــن أرم

ظنوا الحمام وظنوا العنکبوت علــى

خیر البریه لم تنسج ولم تحــــــــــم

وقایه الله أغنت عن مضاعفـــــــــهٍ

من الدروع وعن عالٍ من الأطـــــُم

ما سامنى الدهر ضیماً واستجرت به

إلا ونلت جواراً منه لم یضـــــــــــم

ولا التمست غنى الدارین من یــــده

إلا استلمت الندى من خیر مســـتلم

لا تنکر الوحی من رؤیاه إن لـــــــه

قلباً إذا نامت العینان لم ینــــــــــــم

وذاک حین بلوغٍ من نبوتــــــــــــــه

فلیس ینکر فیه حال محتلـــــــــــــم

تبارک الله ما وحیٌ بمکتســــــــــــبٍ

ولا نبیٌّ على غیبٍ بمتهـــــــــــــــم

کم أبرأت وصباً باللمس راحتــــــــه

وأطلقت أرباً من ربقه اللمـــــــــــم

وأحیتِ السنهَ الشهباء دعوتـــــــــه

حتى حکت غره فی الأعصر الدهـم

بعارضٍ جاد أو خلت البطاح بهـــــا

سیبٌ من الیم أو سیلٌ من العــــرمِ

فی شـــــرف الــــقرآن ومدحــــــــــــــــه

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

دعنی ووصفی آیات له ظهـــــــرت

ظهور نار القرى لیلاً على علـــــم

فالدُّرُّ یزداد حسناً وهو منتظــــــــــمٌ

ولیس ینقص قدراً غیر منتظــــــم

فما تطاول آمال المدیح إلــــــــــــى

ما فیه من کرم الأخلاق والشِّیـــــم

آیات حق من الرحمن محدثــــــــــهٌ

قدیمهٌ صفه الموصوف بالقــــــدم

لم تقترن بزمانٍ وهی تخبرنــــــــــا

عن المعادِ وعن عادٍ وعــــن إِرَم

دامت لدینا ففاقت کلَّ معجــــــــــزهٍ

من النبیین إذ جاءت ولم تـــــــدمِ

محکّماتٌ فما تبقین من شبــــــــــــهٍ

لذى شقاقٍ وما تبغین من حکــــم

ما حوربت قط إلا عاد من حَـــــــرَبٍ

أعدى الأعادی إلیها ملقی الســلمِ

ردَّتْ بلاغتها دعوى معارضهــــــــا

ردَّ الغیور ید الجانی عن الحـــرم

لها معانٍ کموج البحر فی مــــــــددٍ

وفوق جوهره فی الحسن والقیـمِ

فما تعدُّ ولا تحصى عجائبهــــــــــــا

ولا تسام على الإکثار بالســـــــأمِ

قرَّتْ بها عین قاریها فقلت لـــــــــه

لقد ظفرت بحبل الله فاعتصـــــــم

إن تتلها خیفهً من حر نار لظـــــــى

أطفأت حر لظى من وردها الشــم

کأنها الحوض تبیض الوجوه بـــــه

من العصاه وقد جاؤوه کالحمـــــم

وکالصراط وکالمیزان معدلـــــــــــهً

فالقسط من غیرها فی الناس لم یقم

لا تعجبن لحسودٍ راح ینکرهــــــــــا

تجاهلاً وهو عین الحاذق الفهـــــم

قد تنکر العین ضوء الشمس من رمد

وینکر الفم طعم الماءِ من ســــــقم

فی إسرائه ومعراجه صلى الله علیه وسلم

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

یا خیر من یمم العافون ســــــــاحته

سعیاً وفوق متون الأینق الرســــم

ومن هو الآیه الکبرى لمعتبــــــــــرٍ

ومن هو النعمهُ العظمى لمغتنـــــم

سریت من حرمٍ لیلاً إلى حــــــــــرمٍ

کما سرى البدر فی داجٍ من الظـلم

وبت ترقى إلى أن نلت منزلــــــــــهً

من قاب قوسین لم تدرک ولم تــرم

وقدمتک جمیع الأنبیاء بهـــــــــــــــا

والرسل تقدیم مخدومٍ على خـــــدم

وأنت تخترق السبع الطباق بهــــــم

فی مرکب کنت فیه صاحب العلــــم

حتى إذا لم تدع شأواً لمســـــــــتبقٍ

من الدنوِّ ولا مرقى لمســــــــــــتنم

خفضت کل مقامٍ بالإضـــــــــــافه إذ

نودیت بالرفع مثل المفردِ العلــــــم

کیما تفوز بوصلٍ أی مســـــــــــتترٍ

عن العیون وسرٍ أی مکتتــــــــــــم

فحزت کل فخارٍ غیر مشـــــــــــترکٍ

وجزت کل مقامٍ غیر مزدحــــــــــم

وجل مقدار ما ولیت من رتــــــــــبٍ

وعز إدراک ما أولیت من نعــــــــمِ

بشرى لنا معشر الإسلام إن لنـــــــا

من العنایه رکناً غیر منهــــــــــدم

لما دعا الله داعینا لطاعتــــــــــــــه

بأکرم الرسل کنا أکرم الأمــــــــــم

فی جهاد النبی صلى الله علیه وسلم

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

راعت قلوب العدا أنباء بعثتــــــــــه

کنبأه أجفلت غفلا من الغنــــــــــمِ

ما زال یلقاهمُ فی کل معتـــــــــــرکٍ

حتى حکوا بالقنا لحماً على وضـم

ودوا الفرار فکادوا یغبطون بــــــــه

أشلاءَ شالت مع العقبان والرخــم

تمضی اللیالی ولا یدرون عدتهـــــا

ما لم تکن من لیالی الأشهر الحُرُم

کأنما الدین ضیفٌ حل ســــــــاحتهم

بکل قرمٍ إلى لحم العدا قــــــــــــرم

یجر بحر خمیسٍ فوق ســــــــــابحهٍ

یرمى بموجٍ من الأبطال ملتطـــــم

من کل منتدب لله محتســـــــــــــــبٍ

یسطو بمستأصلٍ للکفر مصــــطلمِ

حتى غدت مله الإسلام وهی بهــــم

من بعد غربتها موصوله الرحـــم

مکفولهً أبداً منهم بخــــــــــــــیر أبٍ

وخیر بعلٍ فلم تیتم ولم تئـــــــــــمِ

هم الجبال فسل عنهم مصادمهــــــم

ماذا رأى منهم فی کل مصــــطدم

وسل حنیناً وسل بدراً وسل أُحـــــداً

فصول حتفٍ لهم أدهى من الوخم

المصدری البیض حمراً بعد ما وردت

من العدا کل مسودٍ من اللمـــــــمِ

والکاتبین بسمر الخط ما ترکـــــــت

أقلامهم حرف جسمٍ غیر منعجــمِ

شاکی السلاح لهم سیما تمیزهــــــم

والورد یمتاز بالسیما عن الســلم

تهدى إلیک ریاح النصر نشرهـــــــم

فتحسب الزهر فی الأکمام کل کــم

کأنهم فی ظهور الخیل نبت ربـــــــاً

من شده الحَزْمِ لا من شده الحُزُم

طارت قلوب العدا من بأسهم فرقـــاً

فما تفرق بین الْبَهْمِ وألْبُهــــــــــُمِ

ومن تکن برسول الله نصــــــــــرته

إن تلقه الأسد فى آجامها تجــــــمِ

ولن ترى من ولیٍ غیر منتصـــــــرٍ

به ولا من عدوّ غیر منفصــــــــم

أحل أمته فی حرز ملتـــــــــــــــــــه

کاللیث حل مع الأشبال فی أجـــــم

کم جدلت کلمات الله من جــــــــــدلٍ

فیه وکم خصم البرهان من خصـم

کفاک بالعلم فی الأُمِّیِّ معجــــــــــزهً

فی الجاهلیه والتأدیب فی الیتـــــم

فی التوسل بالنبی صلى الله علیه وسلم

مولای صلــــی وسلــــم دائمـــاً أبــــدا

علـــى حبیبــــک خیــر الخلق کلهـم

خدمته بمدیحٍ استقیل بـــــــــــــــــه

ذنوب عمرٍ مضى فی الشعر والخدم

إذ قلدانی ما تخشی عواقبـــــــــــــه

کأنَّنی بهما هدیٌ من النعـــــــــــــم

أطعت غی الصبا فی الحالتین ومـــا

حصلت إلا على الآثام والنــــــــــدم

فیاخساره نفسٍ فی تجارتهــــــــــــا

لم تشتر الدین بالدنیا ولم تســـــــم

ومن یبع آجلاً منه بعاجلـــــــــــــــهِ

یَبِنْ له الْغَبْنُ فی بیعٍ وفی ســــــلمِ

إن آت ذنباً فما عهدی بمنتقـــــــض

من النبی ولا حبلی بمنصـــــــــرم

فإن لی ذمهً منه بتســــــــــــــــمیتی

محمداً وهو أوفى الخلق بالذمـــم

إن لم یکن فی معادی آخذاً بیــــــدى

فضلاً وإلا فقل یا زله القــــــــــــدمِ

حاشاه أن یحرم الراجی مکارمــــــه

أو یرجع الجار منه غیر محتــــرمِ

ومنذ ألزمت أفکاری مدائحــــــــــــه

وجدته لخلاصی خیر ملتـــــــــــزم

ولن یفوت الغنى منه یداً تربــــــــت

إن الحیا ینبت الأزهار فی الأکـــــم

ولم أرد زهره الدنیا التی اقتطفــــت

یدا زهیرٍ بما أثنى على هــــــــــرمِ

فی المناجاه وعرض الحاجات

یــــارب بالمصطفى بلغ مقاصدنـــا

واغفر لنا ما مضى یا واسع الکرم

یا أکرم الخلق ما لی من ألوذ بــــــه

سواک عند حلول الحادث العمـــــم

ولن یضیق رسول الله جاهک بــــــی

إذا الکریم تحلَّى باسم منتقــــــــــم

فإن من جودک الدنیا وضرتهـــــــــا

ومن علومک علم اللوح والقلـــــم

یا نفس لا تقنطی من زلهٍ عظمـــــت

إن الکبائر فی الغفران کاللمـــــــــم

لعل رحمه ربی حین یقســـــــــــمها

تأتی على حسب العصیان فی القسم

یارب واجعل رجائی غیر منعکـــسٍ

لدیک واجعل حسابی غیر منخــــرم

والطف بعبدک فی الدارین إن لـــــه

صبراً متى تدعه الأهوال ینهــــــزم

وائذن لسحب صلاهٍ منک دائمــــــــهٍ

على النبی بمنهلٍ ومنســـــــــــــجم

ما رنّحت عذبات البان ریح صـــــبا

وأطرب العیس حادی العیس بالنغم

ثم الرضا عن أبی بکرٍ وعن عمــــرٍ

وعن علیٍ وعن عثمان ذی الکــرم

والآلِ وَالصَّحْبِ ثمَّ التَّابعینَ فهــــــم

أهل التقى والنقا والحلم والکـــــرمِ

یا رب بالمصطفى بلغ مقاصـــــــدنا

واغفر لنا ما مضى یا واسع الکرم

واغفر إلهی لکل المسلمیـــــــن بمــــا

یتلوه فی المسجد الأقصى وفی الحرم

بجاه من بیتـــــه فی طیبـــــــهٍ حرمٌ

واسمُهُ قسمٌ من أعظــــــم القســــم

وهذه بُــــردهُ المُختــــار قد خُتمــــت

والحمد لله فی بــــدء وفی ختـــــم

أبیاتها قـــــد أتت ستیــــن مع مائــــهٍ

فرِّج بها کربنا یا واسع الکــــــــرم

اجمل مانظم من قصایدفی مدح رسول الله صلی الله علیه وآله

قسمت دوم

 

بوصیری و بُرده ی او :

اینک به شرح یکی دیگر از قصائد مهم زبان و ادبیات عربی می پردازیم که توسط شخصی به نام بوصیری که بنابر قول

 

مشهور اهل مصر و یا مغرب بوده است و در عهد ترکی مقارن با سالهای ( ۶۹۶ ـ ۶۰۸ ق ) می زیسته است . وی که شیعه زیدیه بود و در کتابت و شعر مهارت ویژه ای داشت ، از مشهورترین قصائدش « قصیده برده » و نیز « همزیه » او در مدح پیامبر اکرم (ص) می باشد ، اما برده بوصیری ، که در روایات علت نامگذاری آن ، به این خاطر بود که شاعر گویا قبل از سرودن این اشعار بیمار و حتی فلج بوده و پس از سرودن این اشعار زیبای خود در مدح پیامبر اکرم (ص) خواب می بیند که حضرت محمد (ص) به خواب وی آمده و ردای خویش را به وی عطا می کند و نیز دست مبارک خویش را بر پیکر بیمار شاعر می کشد و شاعر به هنگام صبح می بیند که هیچ گونه بیماری ندارد و به روایتی هم فلج بوده و از فلج رهایی می یابد ، اما هر چه هست این قصیده ۱۱۶ بیتی در مدح و ستایش پیامبر را می توان به جرات یکی از بی نظیرترین قصائد سروده شده در مدح پیامبر (ص) دانست این قصائد و علی الخصوص « برده » به زبانهای هندی ، فارسی، ترکی ، آلمانی ، فرانسوی و انگلیسی ترجمه گردیده است . این شعر در نهایت جزالت و استواری و کمال زیبایی و متانت و حسن اسعتمال فنون بدیعی ممتاز است . اینک به نمونه هایی از این قصیده زیبا اشاره می نماییم :

 

مطلع قصیده :

۱ ـ امن تذکر جیران بذی سلم

مزجت دمعا جری من مقله بدم

آیا به خاطر یاد همسایگان منطقه ذی سلم است ( منطقه ای میان مکه و مدینه ) که اشکی آمیخته با خون از چشمانت جاری نموده ای . مقصود شاعر از جبران ، پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) می باشد ( یعنی به خاطر ساکنان ذی سلم که همان پیامبر و ائمه بودند اشک پر خونی می ریزی ) .

 

۲ ـ ام هبت الریح من تلقاء کاظمه

و اومض البرق فی الظلماء من اضم

یا این که باد از سمت کاظمه ( مکانی در جنوب بصره ) بوی خوش پیامبر (ص) را می آورد و یا اینکه برقی در ظلمت شب از جانب کوه اظم ( نزدیک مدینه ) درخشیده است .

 

۳ ـ فما لعینیک ان قلت اکففا همتا

و ما لقلبک ان قلت استفق یهم

چشمانت را چه شده که وقتی به آنها می گویی باز ایستید ( از اشک ریختن ) مثل سیل جاری می گردند و قلبت را چه شده که وقتی که می گویی آرام باش ، دیوانه می شود و بی تاب می گردد .

 

۴ ـ ایحسب الصب ان الحب منکتم

ما بین منسجم منه و مضطرم

آیا عاشق می پندارد که عشقش در لابلای اشک ریزان و قلب سوزانش نهفته خواهد ماند .

 

۵ ـ نعم سری طیف من اهوی فارفنی

و الحب یعترض اللذات بالالم

بله ، زمانی که شبح و تصویر یار از چشمانم گذشت مرا بیدار کرد ( طوری که دیگر بی جواب شدم ) و عشق همیشه لذتها را با درد و رنج همراه می سازد ، یعنی عشق با اینکه لذت بخش است ولی سخت و دردناک است .

 

۶ ـ فان امارتی بالسوء ما اتعظت

من جهلها بنذیر الشیب و الهرم

این نفس امر کننده من به بدی ها هنوز ، از جهلش بیدار نشده و پند نگرفته است با وجود آنکه پیری و سپیدی مویم به او هشدار می دهد .

 

۷ ـ و النفس کالطفل ان تهمله شب علی

حب الرضاع و ان تفطمه ینفطم

این نفس همانند بچه است که اگر رهایش کنی ، به سوی شیر خوردن متمایل می گردد و اگر آن را از شیر باز بداری ، باز داشته می شود ( کنترل نفس به دست خود انسان است ) .

 

۸ ـ و خالف النفس و الشیطان و اعصهما

و ان هما محضاک النصح فانهم

با نفس خود ( نفس اماره ) و نیز با شیطان مخالفت کن و بر آنها عصیان کن و یا از آن دو پرهیز کن ، هر چند که خالصانه تو را نصیحت کنند .

 

۹ ـ محمد سید الکونین و الثقلین

و الفریقین من غرب و من عجم

محمد (ص) سالار و سرور هر دو جهان و سرور و سالار انس و جن و نیز دو گروه عرب و عجم است .

 

۱۰ ـ نبینا الامر الناهی فلا احد

ابر فی قول ( لا ) منه و لا ( نعم )

پیامبر عزیز ما که همیشه امر کننده به معروف و نهی کننده از منکر بود ، و هیچ کسی در گفتن کلمه ( نه ) و کلمه نعم ( بله ) ، بهتر و شایسته تر از او نبود . همیشه به جا و درست سخن می گفت .

 

۱۱ ـ هو الحبیب الذی ترجی شفاعته

لکل هول من الاهوال مقتحم

معشوق و محبوبی که امید شفاعت او می رود ، در تمامی سختی ها و مشکلات و ترس ها و غم ها ( شفاعت کننده ) خود اوست .

 

۱۲ ـ دعا الی الله فالمستمسکون به

مستمسکون بحبل غیر منفصم

دعوت به سوی خدا می کند و هر کسی به او چنگ بزند ، به ریسمانی ناگسستنی چنگ زده است .

 

۱۳ ـ فاق النبیین فی خلق و فی خلق

و لم یدانوه فی علم و لا کرم

نسبت به همه ی پیامبران در صورت و سیرت پیشی جست و آنها حتی در علم و کرم هم به او نمی رسند . پیامبر ما چه در حسن و زیبایی صورت و چه در حسن اخلاق سرآمد همه ی پیامبرن بود و بخشش و کرم او نیز فراتر از همه ی پیامبران و غیرقابل وصف بود و در علم نیز نظیری نداشت .

 

۱۴ ـ و کلهم من رسول الله ملتمس

غرفا من البحر اورشفا من الدیم

و همگی آنان از نبی اکرم (ص) خواهان جرعه ای از دریای بیکران او و یا ذره ای از باران بی حد و اندازه او می باشند . ( دریای علم او و باران رحمت و بخشش او ) . یعنی پیامر چون دریایی بود که همه پیامبران دیگر دوست داشتند جرعه ای از دریای کرم و باران رحمت وی بنوشند .

 

۱۵ ـ فانه شمس فضل هم کواکبها

یظهرن انوارها للناس فی الظلم

گویی که او چون خورشید رحمت و فضیلت و سایر پیامبران همچون سیارگانند که به دور آن خورشید می گردند و نور او را در تاریکی ها به مردم پخش می کنند .

 

۱۶ ـ کالزهر فی ترف و البدر فی شرف

و البحر فی کرم و الدهر فی همم

پیامبر (ص) در لطافت و نرمی همچون گل و در شرف و بلندی همچون ماه و در بخشش و کرم همچون دریا و در کارهای بزرگ و یا غمها و همت ها و تلاش ها ، دلی به وسعت همه روزگار داشت .

 

۱۷ ـ کانما اللؤلؤ المکنون فی صدف

من معدنی منطق منه و مبتسم

دندانهایش همچون مرواریدی نهانی داخل صدف است که معدن منطق و لبخند و تبسم اند .

 

۱۸ ـ لا طیب یعدل تربا ضم اعظمه

طوبی لمنتشق منه و ملتثم

هیچ بوی خوشی نمی تواند با خاکی که استخوانهایش را در بر گرفته برابری کند و خوشا به حال کسی که او را می بوید و می بوسد . ( خوشا به حال زائر حرمش )

 

۱۹ ـ و ان لم تکن فی معادی آخذا بیدی

فضلا و الا فقل یا زله القدم

اگر در روز رستاخیز دستم را نگیرد از روی لطف و کرم خویش ، پس آنگاه بگو که دیگر پایت لغزیده است . ( اگر در قیامت شفیع ما نباشد وای بر ما خواهد بود ) .

 

۲۰ ـ خدمته بمدیح استقیل به

ذنوب عمر مضی فی الشعر و الخدم

با این مدیحه و ستایش این گونه گناهان عمری را که به شعر سرایی و خدمت گزاری به دیگران گذاشته پاک می کنم، ( شاید با مدح نبی جبران گناهان گذشته کنم ) .

 

۲۱ ـ یا اکرام الخلق مالی من الوذ به

سواک عند حول الحادث العمم

ای بزرگوارترین و بهترین آفریده و مخلوق ، جز تو کسی را ندارم که به هنگام نزول حوادث قیامت به او پناه ببرم ( ادرکنی یا شافع الامم )

 

صفی الدین حلی و کافیه او در مدح پیامبر:

اما سومین قصیده ای که در مدح و ستایش نبی اکرم به بررسی و شرح آن می پردازیم ، قصیده ای است با نام « الکافیه البدیعیه فی المدائح النبویه » از صفی الدین حلّی که در سال ( ۷۵۰ ـ ۶۷۶ هـ . ق ) و در عهد ترکی یا مملوکی و یا عصر انحطاط بغداد سروده شده است . صفی الدین حلی یا عبدالعزیز بن سرایا بن علی بن ابی القاسم طایی ، در حله تولد و نشات یافت ، ( ما بین کوفه و بغداد ) ، او ابتدا به پادشاهان ارتقیه پیوست و آنان را مدح نمود و به هدایایی از جانب آنان نایل شد ، لذا این قصائد را با نام « ارتقیات » می خوانند ، ولی قصیده ای که در مدح نبی اکرم (ص) سروده در عالم ادبیات جایگاه ویژه ای برای خود دارد ، زیرا علاوه بر آنکه زیباییهای معنایی و لفظی و استعمال لغات دشوار و با تصنع را دارا می باشد ، دارای زیباییهای بسیار بلاغی است ، بدین صورت که هر بیتی از ابیات این قصیده ، شامل یک فن از فنون لفظی یا معنوی بدیع می باشد . و در هر بیتی یک صنعت بدیعی وجود دارد . اینک به نمونه هایی از این اشعار می پردازیم :

 

۱- ان جنت سلماً فسل عن جیره العلم

و اقر اسلام علی عرب بذی سلم

اگر به منطقه « سلم » آمدی از همسایگان کوه « علم » سوال کن « درباره ی نبی اکرم (ص) » و به عربهای ساکن ذی سلم درود و سلام برسان .

در این بیت از نظر بلاغی ، برائت مطلع و جناس مرکب و مطلق وجود دارد میان ، فسل و سلم « و سلام و سلم »

۲- فقد ضمنت وجود الدمع من عدم

لهم ، ولم استطع مع ذاک منع دمی

وجود اشک به خاطر فقدان و هجران آنان است ( ساکنان آن منطقه ) و با این وجود من هم نتوانستم جلوی اشک چشمم را بگیرم .

در این بیت نیز جناس ملقق وجود دارد میان من عدم و منع دم .

در حالی می مانم که اشکم همچون سیل جاری و ساری است و جسمم در میان استخوان هایم ، همچون گوشتی در روی قصابی است . ( از عشق نبی اکرم روحم از جسمم خارج می گردد و اصلا توانایی دوری از پیامبر را ندارم ) .

۳ ـ قد طال لیلی و اجفانی به قصرت

عن الرقاد ، فلم اصبح و لم انم

شبم طولانی گردید ، به طوری که پلک هایم برای آن کوتاه شدند ( بسته نمی شدند از شدت بی خوابی ) نمی توانستم چشمانم را حتی برای لحظه ای خواب ببندم ( خواب از چشمانم پریده بود ) و نه توانستم شب را به صبح برسانم و نه توانستم بخوابم .

در این بیت طباق وجود دارد میان ، ( لم اصبح و لم انم )

۴ ـ و جدی حنینی انینی فکرتی و لهی

منهم الیهم علیهم فیهم بهم

شادی و غم و فکر و همه مشغولیت هایم ، از ایشان و برای ایشان و در مورد ایشان و همراه است .

در این بیت صنعت هم لفّ و نشر وجود دارد . حروف جر مصرع دوم کاملا به ترتیب و به جا و هماهنگ با کلمات مصرع اول آورده شده است .

۵ ـ فمی تحدث عن سری فما ظهرت

سرائر القلب الا من حدیث فم

دهانم از اسرار قلبم گویا و حاکی است و اسرار قلبم جز با دهانم و زبانم هویدا نمی شود .

در این بیت هم رد العجز علی الصدر وجود دارد .

۶ ـ قالوا : اصطبر ، قلت صبری غیر متبع

قالوا : اسلهم ، قلت : ودی غیر منصرم

به من گفتند در مورد محبوبیت صبر کن . گفتم صبرم محال است ، گفتند که عشق او را فراموش کن گفتم که عشق من به او جدا نشدنی است .

۷ ـ قالوا : الم تدر ان الحب غایته

سلب الخواطر و الالباب ؟ قلت لم

گفتند آیا نمی دانی که پایان عشق زوال عقل و خاطرات است ، گفتم : نمی دانم . در این بیت فعل پس از لم به قرینه ی لفظی حذف شده یعنی « لم ادر »

۸ ـ من کان یعلم ان الشهد مطلبه

فلا یخاف للدغ النحل من الم

هر کسی که بداند ، برای رسیدن به شهد ، درد و رنج می طلبد ، از نیش زنبور هیچ ترسی ندارد .

در این بیت مراعات النظیر وجود دارد .

۹ ـ محمد المصطفی الهادی النبی

اجل فی الحجر عقلا و نقلا واضح اللقم

او همان محمد نبی است که از جانب خدا برگزیده شد و هدایت گر مردم است و او بهترین پیامبر و دارای برهانی واضح و روشن که در سوره « حجر » هم به عقل کامل او و نقل روشن و بی نقص او اشاره گردیده است .

۱۰ ـ امی خط ابان الله معجزه

بطاعه المضامین : السیف و القلم

درس نخوانده ای که خداوند معجزه وی را با به اطاعت در آمدن شمشیر و قلم در مقابل او به او عطا فرمود . او هم پیامبر شمشیر بود و هم قلم ، در هر دو کمال و اوج داشت ، ( هم در جنگها غالب بر کافران و مشرکان بود و هم در بیان و گفتار ) .

۱۱ ـ ابدی العجائب ، فالاعمی بنفثته

غدا بصیرا ، و فی الحرب البصیر عم

آشکارترین عجایب و معجزات را از خود نمایان می سازد ، کور با آب دهان وی بینا می شود و در جنگ هم دشمنان بینا را با معجزه اش کور می کند . در این بیت نیز صنعت طباق وجود دارد .

۱۲ ـ له السلام من الله السلام و فی

دار السلام تراه شافع الامم

درود و سلام بر او باد و سلام خداوند بر او باد ، بر کسی که در روز قیامت و یا در بهشت ، او را شفاعت کننده امت ها می یابی .

۱۳ ـ آراء وه و عطایاه و نقمته

و عفوه رحمه للناس کلهم

نظریاتش و عطایای او بخشش های او چشم او و عفو او همگی رحمتی است برای همه مردم . صنعت جمع بین الامور وجود دارد .

۱۴ ـ فجود کفیه لم تقلع سحائبه

عن العباد ، وجود السحب لم یقم

باران رحمت دستانش هیچگاه بر بندگان تمامی ندارد ولی باران ابرها روزی تمام می شود .

در این بیت صنعت تفریق وجود دارد .

۱۵ ـ فان سعدت فمدحی فیک موجبه

و ان سقیت فذنبی موجب النقم

اگر سعادتمند شدم ، مدح من برای تو ( ای پیامبر عزیز ) موجب و باعث آن بوده است و اگر بدبخت شدم ، گناهانم موجب بدبختی ام بوده است . ( در این بیت صنعت مقابله وجود دارد ) .

این نمونه هایی از اشعار مدحی شعرای بزرگ عرب زبان در مورد شخصیت والا و عظیم پیامبر اکرم (ص) می باشد .

در میان شعرای معاصر نیز ، شاعری با نام احمد شوقی که اهل مصر بود ، همزیه ای در مدح پیامبر دارد که بسیار زیبا و مورد توجه شاعران و ادیبان و ناقدان بسیاری در تاریخ بوده است . به علت ضیق زمانی و مکانی ، از آوردن این قصیده خودداری می کنیم و به شعری که در معارضه برده کعب بن زهیر از استاد ، دکتر انوار که از اساتید ادبیات و عرفان در دانشگاه تهران می باشند ، می پردازیم و چند بیتی از این قصیده زیبا را برای حسن ختام مقاله خویش می آوریم باشد که پیامبر عظیم الشان با این مدایح زیبا و ماندگار ؛ این حقیر پر از گناه را نیز در روز قیامت مورد شفاعت و رحمت خویش قرار دهد ، انشاء الله …

اما قصیده ای که ابیاتی از آن را می آوریم ، با نام الدره الانواریه فی معارضه البرده الکعبیه الی الحضره النبویه و الذروه العلویه .

و این قصیده این گونه آغاز می شود :

بالله معتصمی و القلب متبول

و بالنبی و بالاسلام مکبول

ریسمان چنگم به سوی خداست در حالی که دلم شیفته اوست و با اسلام به قید و بند کشیده شده است . این بیت در معارضه بیت اول « بانت سعاد فقلبی … که در اینجا شاعر می گوید مرا با سعاد و معشوقه و … کاری نیست بلکه تنها ریسمانی که چنگ می زنم ریسمان نبی اکرم و اسلم است .

و بالهدایه و الاطهار معتصمی

و بالوصایه حبل الحب موصول

و نیز من به ریسمان امامان چنگ می زنم و به وصی بودن ( علی (ع)) که کوه دوستی پیامبر با او پیوند می خورد .

و لا سعاد و لا لیلی تکلفی

قلبی بحب رسول الله مشغول

مرا نه سعاد و نه لیلی شیفته خود نمود ، بلکه قلبم ، شیفته عشق رسول خداست و خود را با آن مشغول نموده است .

ان الفواد هوی نحو الذی سکن

البطحاء من مکه منها تناویل

قلبم عاشق کسی است که در منطقه بطحا ( در مکه ) زندگی می کند که دارای عطاها و کرم های بسیار است .

 پی نوشتها:

توضیح این که : هر شماره مربوط شرح لغات مربوط به یک بیت می باشد و به ترتیب ابیات از اول تا آخر بررسی نشده است .

۱ ـ متبول : مریض ، سعاد : نام محبوبه خیالی شاعر ، مکبول : بسته شده و در قید

۲ ـ غرابیل : ج غربال ( الک )

۳ ـ عتاق : شتران اصیل ، نجیبات : به همان معنا

۴ ـ مراسیل : ج مرسال : تندرو ، تیز پا

۵ ـ تسعی : نمامی کردن ، سخن چینی کردن

۶ ـ غوّاه : ج غاوی : گمراهان

۷ ـ آله حدباء : تابوت

۸ ـ مأمول : چیزی که آرزوی انسان باشد ـ آرمان

۹ ـ وشاه : ج واشی : نمام ، سخن چینان ، اقاویل : سخنان

۱۰ ـ تنویل : عطا ، بخشش ، کرم

۱۱ ـ بیداء : صحرا ، بیابان ، جای خالی

۱۲ ـ مدّرعا جنح الظلام : استعاره از در تاریکی راه رفتن

۱۳ ـ ضیغم : شیر ، محذر : بیشه

۱ ۴ـ غیل : بیشه پر از علف

۱۵ ـ مهنّد : شمشیری هندی که در برندگی و درخشش معروف بوده است .

۱۶ ـ مقله : کاسه چشم

۱۷ ـ اومض : درخشیدن

۱۸ ـ اضم : نام کوهی در مدینه

۱۹ ـ همتا : جاری شوند ، سیلاب شوند

۲۰ ـ استفق : آرام باش

۲۱ ـ منکتم : پوشیده و پنهان

۲۲ ـ منسجم : ریزان ( مقصد اشک )

۲۳ ـ مضطرم : پریشان و سوزان ( مقصود قلب )

۲۴ ـ طیف : شبح ـ تصویر

۲۵ ـ هرم : پیر و فرتوت

۲۶ ـ تفطمه : اگر از شیر بگیری

۲۷ ـ ثقلین : انس و جن

۲۸ ـ هول : سختی ، مشکل

۲۹ ـ مقتحم : شفاعت کننده

۳۰ ـ لم یدانوه : با او نزدیکی و برابری نکنند .

۳۱ ـ غرفا : جرعه ای از دریای بیکران

۳۲ ـ رشفا : درّه

۳۳ ـ النسم : آفریده ، مخلوق

۳۴ ـ اعیا : کور کردن

۳۵ ـ منفحم : غیر قابل درک

۳۶ ـ تکل : مریض کردن

۳۷ ـ الزهر : شکوفه ، گل

۳۸ ـ ملتثم : بوسنده

۳۹ ـ ذی سلم : نام منطقه ای

۴۰ ـ وضم : تخته قصابی

۴۱ ـ رقاد : خواب

۴۲ ـ لدغ : نیش زدن ، نحل : زنبور

۴۳ ـ جودس السحب : باران ابرها

۴۴ ـ اعدام : فقر ، نداری ، تمویل : عطا و بخشش

 

منابع و مآخذ:

۱ ـ تاریخ الادب العربی ، شوقی ضیف ، دارالمعرفه ، بیروت.

۲ ـ الجامع فی تاریخ الادب العربی ، حنا الفاخوری ، دارالجیل ، مصر.

۳ ـ تاریخ الادب العربی العصرین المملوکی و العثمانی . د . نادر نظامی طهرانی .

۴ ـ النصوص من الأدب الجاهلی و الاسلامی ، د . نادر نظام طهرانی ، دانشگاه علامه طباطبایی.

۵ ـ النصوص من الأدب الانحطاط ، د . نادر نظام طهرانی ، دانشگاه علامه طباطبایی.

۶ ـ المجانی الحدیثه ، عن مجانی الاب شیخو ، مجلد ۲ ، دارالمشرق ، بیروت.

۷ ـ تاریخ ادبیات عربی ، محمد ترجانی زاده ، دانشگاه تبریز.

۸ ـ تاریخ ادبیات عربی ، محمد عبدالجلیل ، ترجمه د . آذرتاش آذرنوش

۹ ـ تاریخ بان و فرهنگ عربی ، دکتر آذرتاش آذرنوش ، انتشارات سمت.

۱۰ ـ تاریخ الادب العربی ، احمد حسن الزیات ، دارالمعرفه، بیروت.

۱۱ ـ المنجد الابجدی ، ترجمه ی استاد مهیار .

۱۲- نشریه پایگاه نور شماره ۱۰

بازتابی از شخصیت پیامبر (ص) در سه قصیده ی زیبای عربی (۲)

نویسنده:سید فضل الله رضوی پور

 

 

 

غزوه تبوک

غزوه تبوک «۱ رمضان سال ۹ ه.ق»

تبوک نـام مـوضـعـى است میان حِجْر و شام ؛ و نام حِصن و چشمه اى است که لشکر اسلام تا آنجا براندند و این غزوه را

غزوه فاضحه نیز گویند؛ چه بسیار کس از مـنـافـقـیـن در این غزوه فضیحت شدند و این لشکر را جیش العُسْره گویند؛ چه در سختى و قـحـطـى زحـمـت فـراوان دیـدنـد. و ایـن غـزوه واپـسـیـن غـزوات رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلّم است و سبب این غزوه آن بود که کاروانى از شام بـه مـدینه آمد براى تجارت به مردم مدینه ابلاغ کردند که سلطان روم تجهیز لشکرى کـرده و قـبـائل لَخْم و حُذام و عامله و غَسّان نیز بدو پیوسته اند و آهنگ مدینه دارند، و اینک مـقـدّمـه ایـن لشـکـر بـه (بـَلْقـاء) رسـیـده لاجـَرَم رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم فرمان کرد که مسلمانان از دور و نزدیک ساخته جنگ شوند. لکن این سفر به مردم مدینه دشوار مى آمد؛ چه هنگام رسیدن میوه ها و نباتات و درودن حـبـّات و غـلات بـود و ایـن سـفـر دور و هـوا گـرم و اعـداء بـسـیـار بـودنـد لاجـرم تثاقل مى ورزیدند آیه شریفه آمد که :

(یـا اَیُّهـَا الَّذیـنَ آمـَنـُوا مـالَکـُمْ اِذا قـیـلَ لَکـُمْ انـْفـِرُوا فـی سـَبـیـلِ اللّهـِ اثّاقَلْتُمْ…).

پـس جـمـاعـتـى بـراى تـجـهـیـز جـیـش صـدقـات خـود را آوردنـد و ابـوعـقـیـل انـصـارى مـزدورى کـرده بـود، دو صـاع خـرمـا تـحـصـیـل کـرده یـک صـاع بـراى عیال خود نهاد و یک صاع دیگر براى ساز لشکر آورد. حـضـرت آن را گـرفت و داخل صدقات کرد، منافقان بر قِلّت صدقه او سُخریّه کردند و بعضى حرفها زدند، آیه شریفه نازل شد:

(اَلَّذینَ یَلْمِزوُنَ الْمُطَّوِّعینَ مِنَ الْمُؤ مِنینَ فِى الصَّدَقاتِ…)

بالجمله ؛ بسیارى از زنان مسلمین زیورهاى خود را براى حضرت فرستادند تا در اِعداد و تـهـیه سپاه به کار برد،پس حضرت کار لشکر بساخت و همى فرمود نَعْلَینْ فراوان با خـود بردارید؛ چه مردم را چون نعلین باشد به شمار سواران رود؛ پس سى هزار لشکر آهـنـگ سـفـر تـَبوک کرد و از این جماعت هزار تن سواره بود. جماعتى که هشتاد و دو تن به شـمـار آمـدنـد بـه عـذر فـقـر و عـدم بـضـاعـت خواستند با لشکر کوچ نکنند و دیگر عذرها تـراشـیـدنـد، پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: زود باشد که خداوند حاجت مرا به شما نگذارد ؛ پس این آیه نازل شد:

(وَجآءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الاَعْرابِ لِیُؤ ذَنَ لَهُمْ..).

و دیـگـر گـروهـى از مـنـافـقـیـن بدون آنکه عذرى بتراشند از کوچ دادن تقاعد ورزیدند و بـعـلاوه مـردم را نیز از این سفر بیم مى دادند و مى گفتند هوا گرم است یا آنکه مى گفتند مـحـمـد صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم گـمان مى کند که حرب روم مانند دیگر جنگها است ، هـرگـز یـک نـفـر هـم از ایـن لشـکـر کـه بـا وى مـى رونـد بـرنـمـى گـردنـد، و امـثـال ایـن سـخـنـان مـى گـفـتـنـد، در شـاءن ایـشـان نـازل شـد (فـَرِحَ الْمـُخـَلَّفـُونـَ بِمَقْعَدِهِمْ..).

علّت شرکت نکردن على علیه السّلام در جنگ تبوک

چون رسول خداى صلى اللّه علیه و آله و سلّم بعضى از منافقین را رخصت اقامت و تقاعد از سفر فرمود حق تعالى نازل فرمود (عَفَى اللّهُ عَنْکَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ..).

بـالجـمـله ؛ چون منافقین رخصت اقامت یافتند در خاطر نهادند که هرگاه سفر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم طول بکشد یا در تبوک شکسته شود خانه آن حضرت را نهب و غارت کـنـنـد و عـشیرت و عیال را آن حضرت از مدینه بیرون نمایند. حضرت چون از مَکنون خاطر منافقین آگهى یافت ، امیرالمؤ منین علیه السّلام را به خلیفتى در مدینه گذاشت تا منافقین از قـصـد خـود بـاز ایـستند و هم مردم بدانند که خلافت و نیابت بعد از پیغمبر صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم از بـراى عـلى عـلیـه السـّلام اسـت ، پـس ‍ از مدینه بیرون شد منافقین گـفـتـنـد رسـول خـداى صلى اللّه علیه و آله و سلّم را از على علیه السّلام ثقلى در خاطر اسـت و اگـرنـه چـرا او را بـا خـود کـوچ نـداد. این خبر چون به امیرالمؤ منین علیه السّلام رسـیـد از مـدیـنـه بیرون شده در جُرْف به آن حضرت پیوست و این مطلب را به حضرتش عرض کرد، حضرت او را امر به برگشتن کرد و فرمود:

(اَمـا تـَرْضـى اَنْ تـَکـُونَ مـِنـّی بـِمـَنـْزِلَهِ هـارونَ مـِنْ مـُوسـى اِلاّ اَنَّهُ لا نـَبـِىَّ بـَعـْدى ).

بـالجمله ؛ رسول خداى صلى اللّه علیه و آله و سلّم طریق تبوک پیش داشت و لشکر کوچ دادند و در هیچ سفر چنین سختى و صعوبت بر مسلمانان نرفت ؛ چه بیشتر لشکریان هر ده تـن یـک شـتـر زیـادت نداشتند و آن را به نوبت سوار مى گشتند و چندان از زاد و توشه تهى دست بودند که دو کس یک خرما قوت مى ساخت ، یک تن لختى مى مکید و یک نیمه آن را از بهر رفیق خود مى گذاشت !

(وَکـانَ زادُهـُمُ الشَّعـیـرَ الْمـُسـَوَّسـَ وَالتَّمـْرَ الزَّهـیدَ وَالا هالَهَ السَّخَنَهَ).

و دیـگـر آنـکـه بـا حـِدّت هـوا و سـورت گـرمـا آب در مـنـازل ایـشـان نـایـاب بـود چـنـدان که با این همه قِلّت راحله ، شتر خویش را مى کشتند و رطـوبـات اَحـشـاء و اَمـعـاى آن را به جاى آب مى نوشیدند و از این جهت این لشکر را جَیْشُ الْعُسْرَهِ مى نامیدند که ملاقات سه عسرت بزرگ کردند.

قـالَ اللّه تـَعـالى : (لَقـَدْ تـابَ اللّهُ عـَلَى النَّبِىِّ وَالْمُهاجِرینَ وَالاَنْصارِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَهِ الْعُسْرَهِ..).

معجزات پیامبر در سفر جنگ تبوک

و در ایـن سـفـر مـعـجـزات بسیار از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ظاهر شد مانند اِخبار آن حضرت از سخنان منافقین و تکلّم آن حضرت با کوه و جواب او به لسان فصیح و مـکـالمه آن حضرت با جنّى که به صورت مار بزرگ در سر راه پدیدار شده بود و خبر دادن آن حـضـرت از شـتـرى کـه گـم شده بود و زیاد شدن آب چشمه تَبُوک به برکت آن حـضـرت اِلى غـَیـْرِ ذلک . بالجمله ؛ رسول خداى صلى اللّه علیه و آله و سلّم وارد تبوک گـشـت ؛ چـون خـبـر ورود آن حضرت در اراضى تبوک پراکنده شد هراقلیوس که امپراطور اُروپـا و مـمـالک شـام و بـیـت المـقـدس بـود و در حـِمـْصْ جـاى داشـت و از نخست به حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ارادتـى داشت و به روایتى مسلمانى گرفت ، مردم مملکت را به تصدیق پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم دعوت کرد، مردم سر برتافتند و چـنـان بـرفـتـنـد کـه هراقلیوس بیمناک شد که مبادا پادشاهى او تباهى گیرد، لاجَرَم دم فـرو بـست و از آن سوى چون پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم بدانست که آهنگ قیصر به سوى مدینه خبرى به کذب بوده است صنادید اصحاب را طلبید و فرمود: شما چه مى اندیشید؟ از اینجا آهنگ روم کنیم تا مملکت بنى الاصفر را فرو گیریم یا به مدینه مراجعت نـمـائیم ؟ بعضى صلاح را در مراجعت دیدند؛ پس حضرت از تبوک به جانب مدینه رهسپار گشت .

توطئه براى کشتن پیامبر در عَقَبه

و در مراجعت قصّه اصحاب عَقَبَه روى داد و ایشان جماعتى از منافقین بودند که مى خواستند در عَقَبه شتر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را رم دهند و آن حضرت را بکشند، چون کـمـیـن نـهـادنـد جـبـرئیـل پـیـغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را از ایشان آگهى داد. پس حـضرت سوار شد و عمّار یاسر را فرمود تا مهار شتر همى کشید و حُذَیْفه را فرمود تا شـتـر بـرانـد چـون بـه عـقـبـه رسـیـد فـرمـان کـرد کـه کـسـى قـبـل از آن حـضرت بر عَقَبَه بالا نرود و خود بر آن عقبه شد سواران را دید که بُرقعها آویـخـتـه بـودنـد کـه شـنـاخـتـه نـشـونـد پـس حـضرت بانگ بر ایشان زد، آن جماعت روى بـرتـافـتند و عمّار با حُذَیْفه پیش شده بر روى شتران ایشان همى زد تا هزیمت شدند. پس ‍ پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به حذیفه فرمود: شناختى این جماعت را؟ عرض کـرد: چـون چـهـره هـاى خـود را پـوشـیـده بـودنـد نـشـنـاختم ؛ پس پیغمبر نامهاى ایشان را بـرشـمـرد و فـرمـود ایـن سخن با کس مگوى و لهذا حُذیفه در میان صحابه ممتاز بود به شـنـاخـتـن مـنافقین . و در شاءن او مى گفتند: صاحِبُ السِّرّ الَّذی لایَعْلَمُهُ غـَیـْرُهُ. و بعضى قصّه منافقین عَقََبه را در مراجعت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم از سـفـر حـجـه الوداع نـگـاشـتـه انـد. و هـم در مـراجـعـت از تـبـوک حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم مـسـجـد ضـرار را کـه مـنـافـقـیـن بـنـا کرده بودند مـقـابـل مسجد قُبا و مى خواستند ابوعامر فاسق را براى آن بیاورند، فرمان داد که خراب کـنـند و آتش ‍ زنند؛ پس آن مسجد را آتش زدند و از بنیان کندند و مطرح پلیدیها ساختند و در شـاءن ایـن مـسـجـد و مـسـجـد قـُبـا نـازل شـده : (وَالَّذیـنَ اتَّخـَذُوا مـَسـْجـِدا ضِرارا..).

بالجمله ؛ حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم وارد مدینه گشت و به قولى هنوز از مـاه رمـضان چیزى باقى بود پس نخست چنانکه قانون آن حضرت بود به مسجد درآمد و دو رکعت نماز گزاشت پس از مسجد به خانه خود تشریف برد.

منبع:وبلاگ چهارده نورپاک

 

 

مساجد معروف مکه

مساجد تاریخی و مشهور مکه مکرمه   مسجد اصلی ترین کانون اسلامی و محل گردهم آمدن مسلمین بوده و هست.مکه نیز مهد ظهور اسلام.در این شهر
از حیث تقدس بی همتا مساجد مهمی و متعددی وجود داشته و دارد که هرکدام یادگاری از عهد رسول خدایند که برخی از آنها را نابود و معدوم کرده اند و برخی را نه با هم نگاهی داریم بر این اماکن مقدس که البته در این میان به مسجدالحرام که قلب زمین و کعبه معظمه را در درون خود جای داده است صحبتی به میان نیاورده ایم.

● مسجدالجن  مسجدجن از مساجد کهن و شناخته شده مکه است. این مسجد در پایین کوه حجون، به سمت حرم، حدود پنجاه متر پس از پل حجون و در حاشیه قبرستان حجون واقع است. خیابان کوچکی در کنار و غرب این مسجد با نام «شارع مسجدالجن» وجود دارد که هنوز تابلوی قدیمی آن بر دیوار نصب است. شرق آن نیز خیابان مسجدالحرام است و مسجد الجن تقریبا در محل تلاقی این دو خیابان واقع شده است.  از نامهای دیگر این مسجد، «مسجدالحرس» است. این نام به نقل از ازرقی است و از آن بابت است که صاحب الحرس که در مکه گشت شبانه داشته، به این نقطه می آمده و در آنجا با عرفا – چهره های شناخته شده و برگزیده قبایل – و حراس دیگر از شعب عامر و ثنیه الودنیین دیدار می کرده است.  نامگذاری آن به مسجد جن، بنا به نقل برخی از روایات، به سوره جن مربوط می شود. خداوند در این سوره فرموده است که جن ها آیات الهی را شنیدند و به آنها ایمان آوردند. گویا این آیات در محلی که به بنام مسجدجن شهرت دارد، نازل شده است. برخی نامیده شدن آن را به «مسجدالبیعه» به دلیل بیعت جن با آن حضرت دانسته اند.  برخی روایات تاریخی به این نکته اشاره دارد که رسول خدا (ص) محل مسجد را برای عبدالله بن مسعود مشخص و معین کرد.  از تاریخ بنای اولیه این مسجد اطلاعی در دست نیست، اما می دانیم که مسجد در قرن دوم و پس از آن سرپا بوده، به همین نام شناخته می شده و مورخان در طول قرون مختلف از آن یاد کرده اند. محل فعلی مسجد، در محل قبلی آن است و در بازسازی جدید مساحت آن به ۶۰۰ متر مربع رسیده است. بنای مسجد محکم است و مناره ای در رکن شمال شرقی دارد. گفتنی است که مسجد یادشده، از سال ۱۴۲۰ باردیگر تخریب و در حال بازسازی است. بنای آن در شعبان ۲۱ رو به اتمام مشاهده شد.

● مسجد الاجابه  این مسجد پایین تر از میدان معابده، در ابتدای شارع ابطح، در طریق مسجدالحرام و در ابتدای شارع الاجابه است. ادامه مسیر فعلی از سر شارع الاجابه، به ثنیه اذاخر می رسد که محل ورود رسول خدا (ص) به مکه به هنگام فتح مکه است. این ثنیه، مشرف بر باغ خرمان بوده که اکنون شهرداری مکه را در آنجا ساخته اند.  فاکهی در قرن دوم از این مسجد یاد کرده و می گوید آن مسجد در آغاز شعبی واقع شده که در تاریخ به نام شعب آل قفنذ شناخته می شود. این شعب در درون کوه العیر است.  مسجد پیش گفته، باید در شمار چند مسجد کهن مکه شناخته شود که نام های گونا گون مانند: مسجد آل قنفذ، مسجد الاجابه و مسجد الاستراحه داشته است.  فاکهی می نویسد: در این شعب، خانه آل خلف بن عبدالله بن سائب بوده که به آنها «آل عبدربه بن السائب» می گویند و در مقابل قصر محمدبن سلیمان واقع است. نام دیگر آن «شعب اللئام» است و این شعب در دست چپ کسی است که بالای باغ خرمان بایستد و در این زمان خانه خلفیین از بنی مخزوم است. حضارمه (مردمان منسوب به حضرموت) هم در این شعب سکونت دارند. شعب مزبور به«شعب الخلفیین» نامور است. در آنجا مسجدی است که گفته می شود رسول خدا (ص) در آن نمازگزارد.  از زهیربن قنفذ نقل شده است که رسول خدا (ص) روز را در غار حرا به سر می برد و شب از حرا پایین آمده، به[محل] مسجد می رفت که پشت خانه ابوعبیده بود و به شعب الخفیین شهرت داشت. در این وقت خدیجه هم از مکه می آمد و آنها در نزدیکی این شعب با یکدیگر بودند تا جدا شوند.  چند نکته گفتنی درباره مسجدالاجابه:  ۱) نخست آنکه: باغ خرمان، که در برابر مسجد الاجابه، اندکی به سمت حرم بوده، اکنون دقیقا جایی است که شهرداری مکه – امانه العاصمه المقدسه- در آن قرار گرفته است. اندکی از خیابان به سمت ریع اذاخر را نیز باید داخل در باغ خرمان دانست.  ۲) دوم آنکه: مسجد الاجابه حداقل تا قرن سوم به این نام شهرت نداشته است. آنچه فاکهی آورده عنوان مسجدآل قنفذ است.  ۳) سوم آنکه: کتیبه ای در مسجد الاجابه موجود است که اشاره به بازسازی آن در قرن دهم هجری دارد. به علاوه، دو بیت شعر هم درباره بازسازی این مسجد بر کتیبه ای دیگر در این سوی محراب آمده است. ابن بطوطه در سفرنامه خود از مسجدالاجابه یاد کرده، می نویسد: آنجا مسجدی است که رسول خدا (ص) به هنگام بازگشت سفر عمره خود، در آنجا استراحت کرد و اکنون مردم آن را از روی تبرک می بوسند. ابن فهد در حوادث سال ۷۲۰ نوشته است: در این سال مسجد الاجابه تعمیر شد. این مسجد سمت چپ کسی است که به سوی منا می رود و در نزدیکی ثنیه اذاخر است و گفته شده که در رسول خدا (ص) در آن نماز خوانده است. همو در حوادث سال ۸۳۱ آورده: امیرسیف الدین شاهین عثمانی در این سال مسجد الاجابه را که در شعبی نزدیک ثنیه اذاخر است، تعمیر کرد.  ۴) چهارم آنکه: تا این جا چند نکته درباره حضور رسول خدا (ص) در این محل، نقل کردیم. یکی همان اشاره ابن بطوطه بود که حضرت در بازگشت از عمره در اینجا استراحت کرده است. دیگر آنکه حضرت روزها در غار حرا بوده و شب را در اینجا با خدیجه بسر می برده است. ابن فهد هم نقل کرده که گفته اند: جن در اینجا به محضر رسول خدا (ص) آمد و با آن حضرت دیدار کردند.  جمیل کتبی نویسنده معاصر مکی نوشته است: این مسجد را «مسجد الاستراحه» گفته اند؛ زیرا مکانی است که وقتی رسول خدا (ص) در روز سیزدهم از منا و از حجه الوداع باز می گشت در این جا استراحت کرد. همچنین به نقل از همو، گفته اند که حضرت در کودکی در اینجا گوسفندان را به چرا می آورده است.  آشکار است که اینها اقوال شفاهی بوده و نویسندگان از مردم می شنیده اند. در این میان، نکته مهم همان اشاره فاکهی است که گفت: رسول خدا در اینجا نماز خوانده است.  در سال ۱۳۹۴ قمری ساختمان قدیمی مسجد خراب گردید و در همان محل پیشین مسجد جدیدی بنا نهادند. بنای فعلی آن مربع شکل و دارای مساحتی حدود ۴۰۰ متر مربع است. مناره ای نیز در محل اتصال دیوارهای جنوب و غربی آن قرار دارد. این مسجد از مساجد دایر مکه به شمار می آید .

● مسجدالمتکاء  این مسجد در شهر مقدس مکه، در اجیاد صغیر، درون شعبی کوچک است که به پشت کوه ابوقبیس چسبیده است. ازرقی ذیل مدخل اجیاد صغیر می نویسد: این شعب، شعبی است کوچک که به کوه ابوقبیس چسبیده شده و اجیاد کبیر در برابر آن – در ابتدای خانه هشام بن ابی العاص و خانه زهیر بن ابی امیه است تا برسد به مسجد المتکاء – قرار دارد.  همو در جای دیگر درباره مساجدی که حضرت در آنها نماز خوانده، می نویسد: «و مسجد باجیاد و موضع یقال له المتکاء.» پس از چند نقل آورده که نشان می دهد نماز خواندن پیامبر (ص) در اجیاد قطعی نیست. با این حال وی معتقد است که رسول خدا (ص) به یقین در اجیاد نماز خوانده است.  عبدالملک بن دهیش، محقق کتاب اخبار مکه ازرقی نوشته است: مسجد المتکاء در شعبی است که چاه عکرمه در آن است و آن در اجیاد صغیر در دامنه کوه خندمه واقع است. زهیر کتبی از معاصرین نوشته است: مسجد المتکاء اخیرا تخریب شد و به جای آن هتل قاهره را ساختند. این هتل نیز پس از مدتی خراب شد و هتل کعکی را جای آن بنا کردند. در حال حاضر روبروی باب اجیاد، خیابانی است که در ابتدای آن، دست چپ کسی که از حرم داخل آن خیابان می آید، مستشفی العام است و بعد از آن پلی قرار دارد و پس از حدود یکصد متر، در دست راست، هتل کعکی است و روبروی آن هتل کعکی تا مسجدالحرام ۴۰۰ تا ۵۰۰ متر باشد.

● مسجد بلال  مسجدی منسوب به بلال و بر فراز کوه ابوقبیس بوده که مساحتی حدود یکصد متر مربع داشته است. این مسجد، در طرح های جدید توسعه و بنای کاخ هایی که برای میهمانان دولت سعودی بر فراز کوه ابوقبیس ساخته شده تخریب گردید و اکنون اثری از آن برجای نمانده و البته تصویر آن موجود است. بلال بن رباح، از نخستین گروندگان به اسلام بود. او شکنجه های سخت از سوی مشرکان دید؛ اما مقاومت کرد و با فریاد «احد، احد» خود آنها را آزار داد. وی پس از فتح مکه، بر بام کعبه ایستاد و بانگ اذان برداشت. برخی هم گفته اند که روی کوه ابوقبیس اذان گفته و محل اذان وی مسجد شده است. چنین به نظر می رسد که بعدها کسی به یاد و نام بلال این مسجد را بر فراز ابوقبیس ساخته است.

● مسجد حمزه (ع)  این مسجد منسوب به حمزه است و در منطقه مسفله، نزدیکی تلاقی خیابان ابراهیم و خیابان حمزه بن عبدالمطلب قرار دارد. مسجد یاد شده، مسجد کوچکی بود و در بازسازی آن، که به سال ۱۳۷۵ قمری صورت گرفت، مساحت آن به۱۰۶ متر مربع رسید. حمزه بن عبدالمطلب، عموی رسول خدا (ص) و از سرداران بنام سپاه اسلام است. او در مکه به رسول خدا (ص) ایمان آورد و سبب تقویت اسلام در مکه شد. بعد از هجرت، در جنگ بدر شجاعانه جنگید و در نبرد احد به شهادت رسید. رسول الله (ص) او را «سیدالشهدا» نامیدند. ● مسجدی در راه ذی طوی  فاکهی می نویسد: در شمار مساجدی که آثاری از رسول خدا (ص) در آنها هست، مسجدی است در ذی طوی، سر دو راهی تنعیم و جده. مصحح در پاورقی نوشته است که این مسجد دست راست کسی قرار داشت که به سمت ذی طوی می رفت؛ درست سر دو راهی تنعیم- جده. اما در توسعه خیابان از بین رفت!

● مسجد خیف  مسجد خیف، مهمترین مسجد منا ست. درباره محل و فلسفه پیدایش آن، روایت جالب توجهی وجود دارد. می دانیم که در سال پنجم هجرت، مشرکان مکه به تحریک یهودیان، پیمان اتحادی را با برخی از قبایل عرب امضا کردند تا به مدینه حمله کنند و ریشه اسلام را از اساس برکنند. محلی که آنان برای امضای این پیمان انتخاب کردند، جایی بود که بعدها مسجد خیف در آنجا بنا گردید. این بدان معنی است که در محل پیمان مشرکان بر ضد اسلام، مسجدی بنا شد تا شکست اتحاد قریش با قبایل عرب را یادگار باشد.  خیف به محلی گویند که از شدت کوهستانی بودن آن کاسته شده؛ اما هنوز به صورت دشت در نیامده است. چنین منطقه ای در دامنه کوه صفایح قرار گرفته و مسجد خیف در همین جا ساخته شده است.  براساس برخی روایات، مسجد خیف شاهد خطبه مهم رسول خدا (ص) در حجه الوداع بوده که متن آن خطبه در روایات نقل شده است. همچنین در روایات پیشوایان معصومین (ع) توصیه شده است: که کسی که در مناست، بکوشد تا نمازهایش را در مسجد خیف مدن آدم (ع) بوده است. در دعای سمات نیز به این مسجد اشاره شده است.  امام صادق (ع) فرمودند: در مسجد خیف که مسجد منا ست، نماز بگزارید. چرا که در اینجا مسجد رسول خدا (ص) در زمان حیاتش بوده است؛ درست در کنار مناره، در وسط مسجد، تاسی ذرع بالاتر به سمت قبله و همین مقدار در سمت چپ و راست آن مناره. اگر توانستید در آنجا نماز بخوانید، چنین کنید که هزار پیامبر (ص) در آنجا نماز خوانده اند.  به هر روی، مسجد خیف از دیر زمان بنا شده و از قرن سوم، نخستین مشاهدات تاریخی آن را در دست داریم. مورخان نوشته اند که در سال ۲۴۰ قمری سیل آن را تخریب کرد، سپس بر جای آن مسجدی بنا گردید و سیل بندی ساخته شد تا حفاظ مسجد باشد. مساحت مسجد در آن زمان ۱۵۰۰ متر مربع بوده است.  در اطراف مسجد خیف، رواق های کوچکی نیز بوده است. این مسجد در سال ۵۵۶ قمری به دست جواد اصفهانی وزیر موصل و شام بازسازی شد. مسجد خیف در قرن نهم هجری بنای با شکوهی داشته است.  تا پیش از بازسازی اخیر، یک چهار دیواری داشته و وسط آن بقعه ای بوده که مناره هم داشته و مشهور به مقام ابراهیم بوده است. مرحوم شیخ عباس قمی در مفاتیح نوشته است: کنار مناره نماز مستحبی (۶ رکعت) خوانده شود. در آن زمان کف مسجد، شنی بوده است. برخی هم آن را محلی می دانند که رسول خدا (ص) در آنجا نماز گزارده است.  آخرین بازسازی مسجد در سال ۱۳۹۲ قمری به دست دولت سعودی با بنایی بزرگ و رواق های متعدد و مساحتی حدود ۲۳۶۶۰ متر مربع انجام گرفته است. طول این مسجد ۱۸۲ و عرض آن ۱۳۰ متر است.  در این مسجد تنها در ایام منا باز است و در طول سال مسدود می باشد. متاسفانه در آن ایام هم، محل استراحت افراد بی سرپناه بوده و هیچ جای عبادت در آن نیست. تنها در وقت نماز امکان خواندن نماز در آن هست.

● مسجد النحر  مسجد دیگری که در منا بوده، مسجدالکبش یا مسجد النحر نام داشته است. این مسجد میان جمره اولی و جمره وسطی قرار داشته و وجه تسمیه آن چنین بوده است که خداوند به جای اسماعیل (ع) ذبیحی برای ابراهیم (ع) فرستاد. همچنین گفته اند که رسول خدا (ص) در این مسجد نماز ظهر را بجای آورد و قربانی خود را در کنار مسجد ذبح کرد. دهها سال است که از این مسجد اثری نیست.

● مسجد کوثر  مسجد کوثر یکی دیگر از مساجد منا بوده و گفته اند که سوره کوثر در این مسجد بر رسول خدا (ص) نازل شد. این مسجد در جریان ساختمان پل هایی که در اطراف منا ایجاد شده، از میان رفته است.

● مسجد صفائح  در جنوب مسجد خیف و در دامنه کوه صفائح، مسجدی بوده به نام «مسجد صفائح» یا «مسجد مرسلات.» در این مسجد، غاری بوده که آن را به «غار مرسلات» می شناخته اند. گفته اند سوره مرسلات در این محل نازل شده است. همچنین گفته اند که رسول خدا (ص) آن جا به استراحت پرداخته و بر روی سنگی که سرش را روی آن نهاده، اثری بر جای مانده است. بیش از هفتاد سال است که اثری از این مسجد نیست.

● مسجد جعرانه  یکی دیگر از میقات های عمره مفرده، منطقه جعرانه است. رسول خدا (ص) پس از بازگشت از جنگ حنین، نزدیک به پانزده روز در جعرانه توقف نمود و غنایم جنگ با هوازن را میان مردم تقسیم کرد. در جعرانه مسجدی وجود دارد که به «مسجدالرسول» معروف است. در اینکه آیا رسول خدا (ص) در محل فعلی این مسجد نماز گزارده است یا نه، روایت تاریخی خاصی وجود ندارد، جز آنکه آن حضرت چندین روز در این منطقه بوده است.

● مسجد الرسول در سمت چپ وادی جعرانه واقع است. این مسجد در سال ۱۲۶۳ قمری توسط همسر یکی از شاهان حیدرآباد هند بازسازی شد که از وی کتیبه ای نیز در مسجد به یادگار مانده است. مسجد جعرانه بار دیگر در سال ۱۳۷۰ و سپس در سال ۱۳۸۴ قمری، توسط وزارت اوقاف سعودی در مساحت بیشتری بازسازی شد. مساحت فعلی مسجد ۱۶۰۰ متر مربع و معماری آن شبیه مسجد تنعیم است.

حمید محمدی  روزنامه رسالت

مسجدجن کجااست

حضرت محمد (ص) در حال بازگشت از طائف، پس از طى مسیرى طولانى با قلبى شکسته و ناامید در مکان این مسجد که به نخله معروف بود، کنار نخل خرمایى نشست و نیمه شب به عبادت و تلاوت قرآن پرداخت. در این حال ۷ نفر از جنیان با شنیدن صداى قرآن متوقف شده و آیات آن را به گوش ‍ سایر جنیان رساندند.
پیامبر بعدها نیز چندین بار همراه عبدالله بن مسعود به این مکان آمد و آیات قرآن را بر جنیان خواند. در شبى سوره جن بر پیامبر نازل شد و خداوند آن حضرت را از اسلام آوردن جنبان با خبر کرد. آیات اول سوره جن به این موضوع یعنی ایمان آوردن جنیان اشاره شده است.
«قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا یهدى الى الرشد فامنا و لن نشرک بربنا احدا» (سوره جن-۱و۲)
«(اى رسول ما) بگو به من وحى رسیده است که گروهى از جنیان آیات قرآن را شنیده و گفتند که ما از قرآن آیات عجیبى مى شنویم، این قرآن خلق را به راه و صلاح هدایت مى کند بدین سبب ما به آن ایمان آورده و هرگز به خداى خود شرک نخواهیم ورزید.»
این مکان در حجون و دامنه شعب ابى دب قرار داشت. بعدها به یاد آن حادثه بزرگ، مسجدى ساخته و آن را «مسجد جن» نامیدند. نام دیگر این مسجد حرس است به این دلیل که در گذشته پاسداران مناطق مختلف مکه هنگام گشت شبانه در نزدیکى مسجد جن با یکدیگر ملاقات و پس از تبادل اطلاعات به محل مأموریت خود باز مى گشتند. همچنین به آن مسجد بیعتنیز می گویند ، به این علت که بیعت طایفه جن با رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) در این نقطه بوده است .
این مسجد در شهر مکه در ۲۰۰ متری قبرستان ابوطالب به سمت حرم قرار دارد و حدود ۵۰ متر بعد از پل حجون در داخل خیابان است. مساحت این مسجد ۶۰۰ متر مربع و در آن همیشه باز است و کسی که از قبرستان ابوطالب به سمت مسجدالحرام حرکت می ‌کند، پس از گذشتن از پل، مسجد در سمت راست او قرار دارد.
خیابان کوچکی در کنار مسجد با نام ‏”شارع مسجد الجن‏” است که هنوز تابلوى قدیمى آن بر دیوار وجود دارد، مسجد نیز با شماره ‌ای مشخص شده است. در شرق مسجد، خیابان مسجد الحرام و در غرب آن، خیابان جن قرار دارد و مسجد تقریبا در محل تلاقى این دو خیابان قرار گرفته است. بناى مسجد محکم و مناره‏ اى در رکن شمال شرقى آن قرار دارد.
از تاریخ بناى این مسجد، اطلاعى در دست نیست، اما مسجد در قرن دوم و پس از آن، به همین نام بوده و مورخان در طول قرون مختلف از آن یاد کرده ‏اند.
گفته می شود که در گذشته نام مسجد جن بر آن دیده مى شده ولى حکومت آل سعود به دلیل عدم توجه به اماکن تاریخی و اسلامی، نام این مسجد و سایر مساجد تاریخى را برداشته و آنها را شماره گذاری کرده است.
برگرفته ازوبلاگ:سلسله جنبان خدااست

پسران پیامبر

شعبى گفت در واسط بودم در روز عید قربان به نماز عید رفتم با حجاج، خطبه بلیغى ایراد کرد. پس از تمام کردن خطبه فرستاده حجاج پیش من آمده که حجاج تو را مى‏خواهد.
پیش او رفتم دیدم نشسته نیم خیز گفت: شعبى امروز روز قربان است من مى‏خواهم یک نفر از اهالى عراق را قربانى کنم خواستم تو حرف‏هاى او را بشنوى تا بدانى در چنین کارى نسبت به او اشتباه نکرده‏ام.

گفتم امیر اگر صلاح مى‏دانى به سنت پیامبر رفتار کنى و قربانى خود را طبق دستور آن جناب بنمائى و صرف نظر از آنچه تصمیم دارى انجام دهى بنمائى در این روز بزرگ. گفت اگر تو سخن آن مرد را بشنوى خواهى فهمید کار من صحیح است به واسطه تهمتى که به خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏زند و شبهه در دین ایجاد مى‏کند. گفتم اگر ممکن است مرا از این کار معاف بفرمائید. گفت امکان ندارد و دستور داد سفره‏اى چرمین گستردند و جلاد حاضر شد. گفت پیرمرد را بیاورید. وقتى آوردند دیدم یحیى بن یعمر است خیلى غمگین شدم و با خود گفتم یحیى چه مى‏گوید که موجب قتلش شود.

حجاج روى به جانب او کرده گفت تو خود را رهبر عراقیان مى‏دانى؟ گفت نه، من یکى از فقهاى عراقم. گفت از کدام فقه تو استدلال مى‏کنى حسن و حسین از ذریه رسول الله صلى الله علیه و آله هستند؟ گفت من گمانم این نیست بلکه عقیده واقعى دارم به آن. گفت به چه دلیل مى‏گوئى؟ جواب داد به دلیل قرآن. حجاج رو به جانب من نموده گفت گوش کن چه مى‏گوید آیا تو دلیلى در قرآن مى‏یابى دلالت کند بر اینکه حسن و حسین علیهما السلام از ذریه رسول الله صلى الله علیه و آله‏هستند. شروع به فکر کردم. چیزى به نظرم نیامد. حجاج نیز در اندیشه شد و بعد به او گفت شاید منظور تو این آیه است فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ و اینکه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله براى مباهله رفت و با خود على و فاطمه و حسن و حسین را برد.  شعبى گفت خوشحال شدم و با خود گفتم یحیى آزاد شد و نجات یافت. حجاج حافظ قرآن بود. یحیى گفت این خود دلیلى رسا براى اثبات این مطلب است ولى به این آیه استدلال نمى‏کنم. چهره حجاج زرد شد، سر بزیر انداخت بعد سر به جانب یحیى بلند نموده گفت اگر تو دلیل دیگرى بر این مطلب آوردى ده هزار درهم به تو مى‏دهم اگر نیاوردى من مجاز هستم در ریختن خون تو. یحیى جواب داد: درست است قبول دارم.

شعبى گفت من از گفته او غمگین شدم گفتم آیا یحیى را کافى نبود که استدلال حجاج را قبول نماید و او خوشحال شود که قبل از یحیى اطلاع از چنین استدلالى داشته و موجب نجاتش شود. با این کار حالا اطمینانى نیست که هر استدلالى را بنماید چون استدلال حجاج را باطل مى‏نماید و مى‏فهماند که اطلاعى داشته که حجاج آن را نمى‏دانسته موجب کشته‏ شدنش شود. در این موقع یحیى گفت این آیه وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ. پرسید منظور از این شخص که از ذریه او داوود و سلیمان را مى‏داند کیست؟ حجاج گفت ابراهیم خلیل و گفت پس داود و سلیمان از ذریه ابراهیم هستند؟ جواب داد: آرى.

یحیى گفت در این آیه دیگر چه کسانى را جزء ذریه او مى‏داند؟ حجاج خواند وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیى‏ وَ عِیسى‏ یحیى گفت از کدام جهت عیسى از ذریه ابراهیم است با اینکه پدر نداشته؟ حجاج گفت از طرف مادرش مریم. یحیى گفت آیا مریم به ابراهیم نزدیکتر است یا فاطمه علیها السلام به حضرت محمد صلى الله علیه و آله و عیسى به ابراهیم یا حسن و حسین به آن حضرت؟

شعبى گفت مثل اینکه دهان حجاج را بستند گفت بازش کنید خدا رویش را زشت کند. ده هزار درهم را به او بپردازید نامبارک باد زندگى او. بعد رو به من نموده گفت حرف تو صحیح بود ولى ما نپذیرفتیم. دستور داد شترى آوردند و قربانى کرد.

از جاى حرکت کرد دستور داد سفره گستردند و با او غذا خوردیم. دیگر حرفى نزد تا از پیش او خارج شدم. دیگر از استدلال یحیى زبان بند شده بود.

احتجاجات-ترجمه جلد چهارم بحار الانوار، ج‏۲، ص: ۱۴۵

ازدواج حضرت خدیجه(س)

به مناسبت ازدواج حضرت خدیجه (سلام الله علیها):
«خدیجه»، یکی از این چهره‏های نمونه و الگوست که لیاقت آن را یافت تا ظرف پدید آمدن گوهری چون «فاطمه» گردد.

اگر خدیجه کبری، که شرافت و ارجمندی والایی دارد، هیچ فضیلتی نداشت جز آنکه «مادر زهرا» باشد، برای او بس بود.شرافت دودمان از یک سو، همسری رسول خدا از سویی دیگر و خدمات او در راه آیین مقدس اسلام از طرف دیگر، به او عظمت و موقعیت خاص بخشیده است.سرانجام، ستاره اقبال او طلوع کرد و افتخار همسری رسول خدا را یافت.خدیجه (س) ۶۸ سال قبل از هجرت بدنیا آمد.خدیجه از قبیله هاشم بود و پدر و اقوامش از ثروتمندان قریش‏بودند . پدرش خویلدبن اسد قریشى نام داشت مادرش فاطمه دخترزائد بن اصم بود .بنا بر نقلی اولین شوهر او یکى ازبزرگان عرب به نام «عتیق بن عائذ مخزومى‏» بود . او پس ازازدواج با خدیجه ، در جوانى در گذشت. پس از او «ابى‏هاله بن المنذر الاسدى‏» با وى ازدواج کرد . ثمره این پیوندفرزندى به نام «هند» بود که در کودکى در گذشت . ابى‏هاله‏نیز پس از چندى ، وفات یافت.هرچند این مطلب که پیامبر اکرم (ص) سومین همسر خدیجه بود وجز عایشه با دوشیزه‏اى ازدواج نکرد ، نزد عامه و خاصه معروف است; ولى مورد تایید همگان نیست . جمعى از مورخان و بزرگان ، نظرمخالف دارند ; براى مثال «ابوالقاسم کوفى در کتاب خود از علمای عامه قائل است که انّ النبی تزوّجت بها و کانت عذراء ‏» ، «احمد بلاذرى در انساب الشیعه‏» ، «علم الهدى‏» ، (سیدمرتضى) در کتاب «شافى‏» و «شیخ طوسى‏» در «تلخیص الشافى‏» مى‏گویند که خدیجه ،هنگام ازدواج با پیامبر ، «عذرا» بود .صاحب کتاب انوارو البدءاز کتب عامه گفته است که زینب و رقیه ،ام کلثوم در واقع ربیبه وخواهران خدیجه‏بودندو به همین جهت به حضرت اباالایتام می گفتند . فضایل اخلاقى خدیجه و ثروت بیشمار او ، بسیارى از بزرگان و صاحب منصبان عرب رابه فکر ازدواج با وى مى‏انداخت . تا اینکه پیامبر خدا، با غلام خدیجه به نام «میسره» به سفر رفتند و در آن دادوستد، سود سرشاری به دست آوردند و خدیجه از نتیجه سفر بسیار خشنود شد و احساس کرد که «محمّد» را قلبا دوست می‏دارد. پیش خود درباره ازدواج با محمد فکر می‏کرد و تصمیم به این کار گرفت، ولی بهانه‏ای لازم بود.
با «نفیسه» (که خواهر یا دوستش بود) این تصمیم را درمیان گذاشت. نفیسه مقدمات کار را از قبیل گفتگو با عمویش و با خود پیامبر فراهم کرد. طیّ تشریفات خاصی ازدواج صورت گرفت. دو ماه پس از بازگشت از سفر تجاری شام بود که در سایه این پیوند مقدّس، خدیجه و محمد (علیهماالسلام) زندگی مشترک خود را آغاز کردند. . البته از ورقه بن نوفل ، که از علماى بزرگ عرب وخویشان نزدیک خدیجه به شمار مى‏رفت ، در باره ظهور پیغمبرآخرالزمان و خاتم الانبیا (ص) مطالبى شنیده بود . همه این‏عوامل موجب شد تا خدیجه حضرت محمد (ص) را به همسرى خودانتخاب کند .زفاف خدیجه با حضرت محمد (ص) ۲ ماه و ۷۵ روز پس از بازگشت‏از سفر تجارت شام تحقق یافت . در آن زمان ، حضرت‏محمد (ص) ۲۵سال داشت و خدیجه چهل ساله بود(بنا بر نقلی که در مورد ان صحبت شد ) . خدیجه به سبب علاقه به حضرت محمد (ص) و مقام معنوى او بارسول خدا ازدواج کرد و تمام دارایى و مقام و جایگاه فامیلى خودرا فداى پیشرفت مقاصد همسرش ساخت . خدیجه از بزرگترین بانوان اسلام به شمار مى‏رود . او اولین زنى‏بود که به اسلام گروید ; چنان که على‏بن ابى‏طالب (ع) اولین‏مردى بود که اسلام آورد . اولین زنى که نماز خواند ، خدیجه بود. از کتب آسمانى آگاهى داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک، او را «ملکه بطحاء» مى‏گفتند . از نظر عقل و زیرکى نیزبرترى فوق العاده‏اى داشت و مهمتر اینکه حتى قبل از اسلام وى را«طاهره‏» و «مبارکه‏» مى‏خواندند .
جالب این است او از کسانى بود که انتظار ظهور پیامبر اکرم (ص) مى‏کشید و همیشه از ورقه‏بن نوفل و دیگر علما جویاى نشانه‏هاى‏نبوت مى‏شد. پیامبر اکرم (ص) مى‏فرماید : «افضل نساء اهل الجنه خدیجه بنت‏خویلد و فاطمه بنت محمد ومریم بنت عمران وآسیه بنت زاحم .» چه مى‏توان گفت در شان کسى که مایه آرامش و تسلاى خاطر رسول‏خدا (ص) بود ؟ ! در تاریخ مى‏خوانیم : «حضرت محمد (ص) هر وقت از تکذیب قریش و اذیت‏هاى ایشان‏محزون و آزرده مى‏شدند ، هیچ چیز آن حضرت را مسرور نمى‏کرد مگریاد خدیجه ; و هرگاه خدیجه را مى‏دید مسرورمى‏شد» . پیامبر اکرم (ص) کرارا او را مدح و ثنا مى‏گفت‏و بر سایر امهات مومنین ترجیح مى‏داد و از او بسیار تجلیل مى‏کرد. به حدى که عایشه مى‏گفت : بر هیچ یک از زنان پیامبر (ص) به‏اندازه خدیجه رشک نورزیدم و این بدان سبب بود که پیامبر (ص)بسیار او را یاد کرد .خدیجه چنان مقام والایى داشت که خداوند عزوجل بارها براو درود و سلام فرستاد . رسول خدا، حدود ۲۵ سال با خدیجه بزرگ، زندگی مشترک داشت، همراه با یک دنیا صفا و صمیمیت و محبت .مورّخان گفته‏اند: در مراسم ازدواج فاطمه زهرا(ع) وقتی همسران پیامبر با آن حضرت صحبت می‏کردند و از خدیجه (که در گذشته بود) یاد کردند، به نقل ام‏سلّمه، همین که نام خدیجه را شنید گریست و فرمود: خدیجه! کیست که مثل خدیجه باشد؟! و به ستایش از او پرداخت. در مجموع احادیث ما، ستایشهای عظیمی از خدیجه کبری شده است. من جمله : ـ پیامبر خدا فرمود: بهترین زنان جهان چهار نفرند: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه. (اسدالغابه، ۵/۵۳۷).
ـ و نیز فرمود: خدیجه، پیشتاز زنان جهان در ایمان به خدا و به محمد است. (مستدرک صحیحین، ۳/۱۸۴).
ـ و فرمود: از مردان، بسیاری به کمال رسیده‏اند، ولی از زنان، تنها چهار نفر به کمال وجودی رسیدند: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه. (الفصول‏المهمّه/۱۲۹).
ـ عایشه می‏گوید: هرگاه رسول خدا گوسفندی ذبح می‏کرد، می‏فرمود: مقداری هم برای دوستان خدیجه بفرستید.من روزی در این باره حرفی زدم،حضرت فرمود: من، دوست‏دار خدیجه را هم دوست می‏دارم! (الأصابه۴/۲۸۱).
. به‏گفته مشهور : ثمره ازدواج رسول خدا(ص) و خدیجه(س) ، شش فرزند بود .
۱- هاشم . ۲- عبدالله . به این دو «طاهر» و «طیب‏»مى‏گفتند . . ۳- رقیه . ۴- زینب ۵- ام کلثوم . ۶- فاطمه .رقیه بزرگترین دخترانش بودو زینب ، ام کلثوم و فاطمه به‏ترتیب پس از رقیه قرار داشتند .وی در در ماه رمضان سال دهم بعثت در خارج ازشعب ابوطالب جان به جان آفرین تسلیم کرد . پیغمبر خدا (ص)شخصا خدیجه را غسل داد ، حنوط کرد و با همان پارچه‏اى که جبرئیل‏از طرف خداوند عزوجل براى خدیجه آورده بود ، کفن کرد . رسول‏خدا (ص) شخصا درون قبر رفت ، سپس خدیجه را در خاک نهاد وآنگاه سنگ لحد را در جاى خویش استوار ساخت . او بر خدیجه اشک‏مى‏ریخت ، دعا مى‏کرد و برایش آمرزش مى‏طلبید . آرامگاه خدیجه درگورستان مکه در «حجون‏» واقع است .

لیله المبیت

لیله المبیت در تاریخ اسلام وتاریخ زندگانی پیامبر اسلام (ص) این اصطلاح در مورد شب هجرت آن حضرت از مکه به مدینه به کار می‌رود. چون مشرکان مکه نتوانستند از دعوت پیامبر اسلام (ص) جلوگیری کنند تصمیم به قتل آن حضرت گرفتند،

غافل از این‌که خداوند حافظ و نگهبان پیامبر خویش هست. پس وقتی تصمیم گرفتند که از هر قبیله یک نفر به طور دسته جمعی به خانه پیامبر رفته وشبانه آن حضرت را در بستر خواب به قتل برسانند.
اماامین وحی نازل گشت ونقشه مشرکان وامر الهی در مورد هجرت را به عرض آن حضرت رساند. لذا حضرت جریان را با حضرت علی (ع) در میان گذاشتند علی (ع) آماده شد جهت آگاه نشدن قریش از غیبت پیامبر در بستر پیامبر (ص) بخوابند وپیامبر (ص) شبانه از خانه خارج شده، به سوی مدینه رهسپار گردیدند.(۱)
این واقعه که در اول ماه ربیع‌الاول سال چهاردهم بعثت رخ داد علی (ع) از آغاز شب در بستر پیامبر خوابید وچون در نیمه‌های شب حدود چهل نفر از مشرکان خانه پیامبر را محاصره کردند گمان کردند که پیامبر در رختخواب خود خوابیده است. در این بین پیامبر در حالی که آیه شریفه:
« وَ جَعَلْنَا مِن‏ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناَهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ»
و در پیش روى آنان سدّى قرار دادیم، و در پشت سرشان سدّى و چشمانشان را پوشانده‏ایم، لذا نمى‏بینند! (یس/۹)
می‌خواندند، ازخانه بیرون رفتند و خداوند چشمان مشرکان را از دیدن پیامبر ناتوان ساخت. نزدیک صبح بود که مشرکان به خانه یورش بردند ولی در رختخواب علی (ع) را یافتند. (۲)
درباره از خودگذشتگی علی (ع) در این شب روایات زیادی وارد شده، از جمله این‌ که؛ چون علی (ع) آماده شد در رختخواب پیامبر (ص) بخوابد خداوند به «جبرئیل» و «میکائیل» فرمود که من بین شما برادری ایجاد کردم و می‌خواهم عمر یکی از شما را طولانی‌تر قرار دادم، کدام یک از شما حاضر است ایثار کند و زندگی دیگری را بر خود مقدم دارد؟ هیچ از آن‌ها حاضر به ایثار نشدند. پس ندا شد ببینید اکنون علی (ع) در بستر پیامبر من خوابیده و آماده شده جان خویش را فدای او بسازد، به زمین بروید و حافظ و نگهبان او باشید. هنگامی که جبرئیل بالای سر و میکائیل پایین علی (ع) نشسته بودند. جبرئیل می‌گفت: «به‌به، آفرین به تو ای علی خداوند به واسطه تو بر فرشتگان مباهات می‌کند»(۳) ودر این هنگام این آیه بر رسول اکرم (ص) نازل شد:
« وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَءُوفُ‏ بِالْعِبَادِ »
«بعضى از مردم (با ایمان و فداکار،جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى‏فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.»

به تصریح علمای اهل سنت این آیه در شأن علی (ع) در لیله المبیت نازل شده (۴) وبه تواتر ثابت شده است.

منابع:
۱)ر.ک. سبحانی. جعفر، فروغ ابدیت، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۳، ج ۱، صص ۴۱۷-۴۲۰٫
۲)سبحانی پیشین
۳)عمدبن جریر، طبری، المستر شد، قم، سلمان فارسی، چاپ اول، بی‌تا، ص ۳۶۱٫
۴) سید ابن طاووس، الطرائف، قم، خیام، چاپ اول، ۱۳۷۱ ، ص ۳۶٫