بایگانی: اردیبهشت ۱۳۹۰

تاریخ شهادت فاطمه زهرا سلام الله علیها از زبان امام صادق(ع)

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در سال یازدهم هجری وفات نمودند. اما در تعیین روز و ماه اختلاف زیادی وجود دارد که بعضی تا ۳۹ قول شمردند[۱]. ولی آنچه میان این اقوال مشهورتر است یکی ۱۳ جمادی الاولی است، و دیگری سوم جمادی الثانی. چون روایاتی که می گویند حضرت فاطمه ۷۵ روز پس از رحلت پیامبر به شهادت رسیدند و نیز روایاتی که می گویند آن حضرت ۹۵ روز پس از پیامبر زنده بودند بیشتر و مشهورتر است.

کِتَابُ دَلَائِلِ الْإِمَامَهِ لِلطَّبَرِیِّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ بْنِ مُوسَی التَّلَّعُکْبَرِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ عَنْ أَحْمَدَ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قُبِضَتْ فَاطِمَهُ ع فِی جُمَادَی الْآخِرَهِ یَوْمَ الثَّلَاثَاءِ لِثَلَاثٍ خَلَوْنَ مِنْهُ سَنَهَ إِحْدَی عَشْرَهَ مِنَ الْهِجْرَهِ …[۲] امام صادق (ع) می فرماید حضرت زهرا (س) در روز سه شنبه در حالی که سه روز گذشته بود از ماه جمادی الآخر در سال یازدهم هجری درگذشت.

[۱]بانوی نمونه اسلام، ابراهیم امینی، ص ۱۹۷٫

[۲] بحارالأنوار ج : ۴۳ ص : ۱۷۱

منبع: پایگاه حوزه، شماره ۳- ۱۸۲۶۷

متن وصیت حضرت زهرا (سلام الله علیها)

اوصت و هی تشهد أن لا إله إلا الله و أن محمد(صلی الله علیه و آله) عبده و رسوله

و ان الجنه حق و النار حق و ان الساعه آتیه لاریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور

یا علی! انا فاطمه(سلام الله علیها) بنت محمد(صلی الله علیه و آله)

زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخره

انت أولی بی من غیری حنطنی غسلنی کفنی بالیل و صل علی و ادفنی بالیل

و لا تعلم احدا

و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامه

به نام خداوند بخشنده مهربان

این وصیت نامه فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول(صلی الله علیه و آله) خداست،

در حالی که وصیت می کند که شهادت می دهم،

خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و پیامبر اوست

و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قیامت فرا خواهد رسید، شکی در آن نیست

و خداوند مردگان را زنده وارد محشر می کند.

ای علی! من فاطمه(سلام الله علیها) دختر محمد(صلی الله علیه و آله) هستم،

خدا مرا به ازدواج تو درآورد، تا در دنیا و آخرت برای تو باشم.

تو از دیگران بر من سزاوارتری،

حنوط و غسل و کفن کردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگزار و شب مرا دفن کن

و هیچ کسی را اطلاع نده!

تو را به خدا می سپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام و درود می فرستم.

تاریخ ولادت حضرت فاطمه(سلام الله علیها)

تحقیقی که سالها پیش انجام شده است و اینک با اصلاحاتى اندک تقدیم مى شود. روشن است که این موضوع، پژوهشى بیش از این مى طلبد، اما همین مقدار مى تواند تصویرى کلى از این مساله به دست دهد.
آنچه مى خوانید پژوهشى است کوتاه در باره تاریخ ولادت حضرت صدیقه طاهره، حضرت فاطمه علیهاالسلام که سالها پیش انجام شده است و اینک با اصلاحاتى اندک تقدیم مى شود. روشن است که این موضوع، پژوهشى بیش از این مى طلبد، اما همین مقدار مى تواند تصویرى کلى از این مساله به دست دهد.
این مقاله تلاش مى کند بررسى کوتاهى در باره تاریخ ولادت آن حضرت(س) و در نتیجه سن ازدواج و مدت عمر شریفش داشته باشد. گرچه شخصیت بانوى بزرگى چون فاطمه زهرا(س) و تبیین آن متکى بر صحت وسقم نتایج این گونه مباحث نیست، ولى نشان دادن واقعیات علمى، حتى اگرهیچ اثر مستقیم عملى نیز نداشته باشد، امرى مطلوب است. اعمال خاص وادعیه ویژه اى که معمولا در تعظیم چنین مناسبتهایى وارد شده است، ولزوم وحدت رویه جامعه اسلامى در بزرگداشت و تجدید عهد با اولیاى دین(ع)، تاکیدى است بر مفید بودن این دست مباحث.
از میان هزاران شاهد گویایى که بر مظلومیت اهل بیت(ع) گواهى مى دهد، همین اختلاف نظرهایى است که در باره تاریخ ولادت و رحلت ومدت امامت و عمر آن بزرگواران بر جاى مانده است. این، نه یعنى نادیده انگاشتن تلاشهاى طاقت فرساى علماى متعهد و مورخان دلسوزى که خود از این رهگذر، دلى پردرد دارند، بلکه اشاره به ظلم تاریخ وتاریخ پردازانى است که یک نگاه اجمالى به تالیفاتشان نشان مى دهدچگونه در وصف حاکمان جور و عمال آنان و خصوصیات زندگى شخصى بسیارى کسان که حتى برخى از آنان ارزش نام بردن نیز ندارند، به تفصیل قلم فرسایى کرده اند و در تطهیر دستگاه ستم آنان، سخنها رانده اند و تاریخ را بر مذاق ستمکاران نوشته اند، ولى از مظلومان تاریخ و بویژه از بزرگان شیعه یا سخنى نگفته اند و یا به اشارت رفته اند و یا خائنانه و یا جاهلانه دست به تحریف چهره آنان آلوده اند. اینجاست که دستهاى پیدا و نهان سلطه را در محو یاد و فکر و منطق و حتى نام بزرگان شیعه بویژه امامان معصوم(ع) در گوشه گوشه تاریخ به خوبى مى توان دید. وقتى چهره اى چون امیرالمؤمنین(ع) که بعد از پیامبر اکرم(ص) اولین انسان کامل و زندگى اوپرجاذبه ترین قطعه تاریخ است، قبر مبارکش سالهاى سال از دیدگان عموم به جز خواصى چند، مخفى باشد و آوردن نام او بر زبان جرمى نابخشودنى به شمار آید تا جایى که کسى چون ابوالحسن بصرى که خود در نظرحکومت وقت، قرب و منزلتى نیز داشت، بگوید که ما به على(ع) با کنیه «ابوزینب» (پدر زینب) اشاره مى کردیم. یعنى از بردن نام حضرت باک داشتند، و وقتى پاره تن پیامبر(ص) با آن منزلت و مقامى که نزد پدر خویش داشت و فاصله رحلت پدر بزرگوارش تا شهادت او به صد روز نیزنمى رسد، حتى در مورد محل خاکسپارى اش، نظرى قاطع نمى توان داد، آن وقت در مورد سایر حضرات ائمه(ع) مطلب پرواضح خواهد بود. اگر نبودفداکارى و تلاش همه جانبه عالمان و راویان و فقیهان شیعه، امروز ما جزاندکى از زوایاى زندگى امامان شیعه(ع) و بزرگان اهل بیت(ع) نمى دانستیم.
تلاش حاکمان جور و واعظان دربار و تاریخ نویسان قلم بمزد، در ازمیان بردن نقش و نام و یاد اهل بیت(ع) را، از این جمله على(ع) به خوبى مى توان دریافت:
کل حقد حقدته قریش على رسول الله(ص) اظهرته فی وسیظهرها فی ولدی من بعدی. ما لی و لقریش؟! انما وترتهم بامر الله و امر رسوله، افهذا جزاء من اطاع الله و رسوله ان کانوا مسلمین؟! (۱).
همه کینه اى را که قریش نسبت به رسول خدا(ص) داشت در باره من آشکار ساخت و آن را بعد از من، به فرزندانم نشان خواهد داد. مرابا قریش چه کار! من فقط به دستور خدا و پیامبرش از اینان انتقام گرفته و برخورد کردم. آیا اگر اینان مسلمانند، این پاداش کسى است که اطاعت خدا و پیامبرش را نموده است؟!
و یا سخن دیگر امیرالمؤمنین(ع) که پیامبر(ص) حتى اگر فرزند پسرى نیزبعد از خود داشت، حکومت را به او نمى دادند، چون از پیامبر اکرم(ص) دل خوشى نداشتند و در صدد محو چهره او و اهل بیتش بودند. (۲).
این در حالى بود که آنان براى وصول به اهداف شوم خویش حد ومرزى نمى شناختند و حتى از افترا بستن به رسول خدا(ص) و جعل حدیث وساختن چهره اى دلخواه براى خود یا ناصالحانى که تامین کننده خواست آنان بودند دریغ نمى کردند.

اختلاف گفته ها در تاریخ ولادت

اختلاف نظرى که در باره مدت عمر حضرت فاطمه(س) وجود داردبیشتر ناشى از اختلاف در تاریخ ولادت آن حضرت(س) است؛ زیرا هرچنددر خصوص تاریخ دقیق شهادت حضرت(س) نیز نظریات چندى ابرازگردیده ولى فاصله اى که میان این نظریات است، چندان نیست و حداقل واکثر آن به یک سال نمى رسد (حداکثر ۸ ماه و حداقل ۴۵ روز)، ولى اختلاف آرا در سال تولد آن حضرت(س) زیاد است و فاصله حداقل و اکثرآن به حدود ۱۷ سال مى رسد! یعنى حداقل سنى که براى حضرت(س) هنگام رحلت ذکر شده ۱۸ سال و حداکثر ۳۵ سال است.
این گفته ها با محور قرار دادن تاریخ بعثت پیامبر(ص) در سن ۴۰سالگى و ۱۳ سال قبل از هجرت، به دو بخش تقسیم مى گردد. عده اى ولادت حضرت(س) را پیش از مبعث مى دانند و دسته اى بعد از آن.

دسته اول: پیش از بعثت

حداکثر تاریخى که در این بخش از نظرها، یعنى ولادت فاطمه(س)، پیش از بعثت، وجود دارد، ۱۲ سال است (۳) که بدین ترتیب، عمر حضرت(س)به ۳۵ سال مى رسد! بعضى آن را سال هفتم قبل از مبعث دانسته اند (۴) که بنابراین، سن حضرت(س) هنگام شهادت ۳۰ سال خواهد شد، و عده اى دیگررحلت آن حضرت(س) را در ۲۹ سالگى یعنى ۶ سال پیش از بعثت شمرده اند. (۵) برخى نیز تصریح به ۵/۲۸ سال کرده اند که البته قابل جمع با۲۹ سال و ۲۸ سال است. برخى نیز ۲۵ سال را ذکر کرده اند. (۶).
ولى آنچه که در میان مورخان اهل سنت، بیشتر شهرت دارد سال پنجم قبل از مبعث است. چنان که عده اى نیز همین نظریه را با تصریح به همزمانى آن با سال تجدید بناى کعبه یعنى سال پنجم پیش از مبعث نموده اند. (۷).
بر طبق این قول، فاطمه(س) هنگام شهادت ۲۸ سال بوده است. برخى نیز سن ۲۷ سال را ذکر کرده اند. (۸).

دسته دوم: بعد از بعثت

این بخش از نظرها، ولادت فاطمه(س) را مربوط به بعد مبعث دانسته اند، و تقریبا در این دسته، سه گفته وجود دارد:

سال نخست بعثت:

این گفته عده اى است که سال نخست بعثت را سال تولد قرار داده اند (۹) و هر چند بعضى آن را در ۴۱ سالگى سن شریف رسول خدا(ص) نوشته اندولى ظاهرا منظورشان همان سال اول بعثت است. چون برخى اینان تصریح کرده اند که در راس ۴۱ سالگى بوده است و لذا خود نتیجه گرفته اندکه بر این اساس، سن حضرت فاطمه(ع) هنگام رحلت ۲۳ سال بوده است.البته ما در میان صاحب نظران شیعه کسى که این قول را پذیرفته باشدنیافتیم.

سال دوم بعثت:

گفته دوم که طرفداران بزرگى چون شیخ مفید دارد، ولادت را در ۲۰جمادى الآخره سال دوم بعثت مى داند. چنان که مرحوم سید بن طاووس به نقل از کتاب حدائق الریاض شیخ مفید آورده است. (۱۰) و نیز خود شیخ مفیددر رساله مسار الشیعه به این مطلب تصریح کرده است:
و فى الیوم العشرین منه، سنه اثنتین من المبعث، کان مولدالسیده (مولاتنا خ.ل) الزهراء فاطمه بنت رسول الله(علیهماالسلام) و هو یوم شریف یتجدد فیه سرور المؤمنین و یستحب فیه التطوع بالخیرات و الصدقه على المساکین؛ (۱۱).
ولادت حضرت فاطمه زهرا، دختر رسول خدا که سلام بر آنها باد، در روز بیستم از این ماه (جمادى الاخر) از سال دوم مبعث بوده است. و آن روز شریفى است که خوشحالى مؤمنان تجدید مى شود ودر این روز انجام دادن خیرات و پرداخت صدقه به تنگدستان مستحب است.
کفعمى نیز در کتاب مصباح خود، همین گفته را ترجیح داده است وگفته سوم را که خواهد آمد با تعبیر «گفته شده» بیان کرده است. (۱۲).
شیخ طوسى در ضمن بیان مناسبتهاى ماه جمادى الاخر این عبارت راآورده است:
فى الیوم العشرین من جمادى الآخره سنه اثنتین من المبعث، کان مولد فاطمه(ع) فی بعض الروایات، و فی روایه اخرى سنه خمس من المبعث و العامه تروی ان مولدها قبل المبعث لخمس سنین؛ (۱۳).
ولادت فاطمه(ع) بر اساس برخى روایات، روز ۲۰ ماه جمادى الآخره از سال دوم مبعث آمده، و در روایتى دیگر، سال پنجم ذکر شده است و اهل سنت روایت مى کنند که ولادت حضرت(س) ۵ سال پیش ازمبعث بوده است.
مرحوم شیخ عباس قمى، این قول را ظاهرا نظر اکثر علماى شیعه مى داند. (۱۴).
بنابراین، تنها شیخ مفید است که با جزم، به این قول تصریح کرده است، که بر اساس آن، حضرت فاطمه(س) در ۲۱ سالگى رحلت فرموده است.

سال پنجم بعثت:

گفته سوم که به نظر مى رسد مشهور میان علماى شیعه است، (البته برخى از علماى اهل سنت نیز قایل به آن شده اند (۱۵) ) و روایات چندى نیز برآن دلالت دارد، سال پنجم بعد از مبعث را هنگام ولادت مى داند. (۱۶).
در میان معتقدان به این نظر، از شخصیتهایى چون ابن ابى الثلج بغدادى، متوفاى ۳۲۵ هجرى (۱۷)، مرحوم کلینى، متوفاى ۳۲۸ یا ۳۲۹، محمدابن جریر طبرى امامى، صاحب کتاب دلائل الامامه، ابن شهر آشوب درکتاب المناقب، علامه طبرسى در کتاب تاج الموالید (۱۸) و شیخ بهایى در کتاب توضیح المقاصد (۱۹) مى توان نام برد.
در نتیجه بیشتر مورخان اهل سنت، تاریخ ولادت را قبل از بعثت مى دانند ولى مصادر شیعى آن را مربوط به بعد از آن دانسته اند و در هر دودسته، سال پنجم قبل از مبعث یا بعد از آن، از شهرت بیشترى برخورداراست.

ارزیابى گفته ها:

آنچه گذشت اشاره اى اجمالى به نظرهاى مطرح شده در باره تاریخ ولادت فاطمه(س) بود. اما اینکه کدام یک از گفته هاى یادشده به واقع نزدیکتر است پرسشى است که در این بخش به اجمال به آن مى پردازیم.
ابتدا باید روشن شود که آیا ولادت، قبل از مبعث بوده است چنان که مفاد نظریات دسته اول بود، یا بعد از آن؟
چنان که ملاحظه شد کسانى از اهل سنت که در این زمینه سخن گفته اند جز معدودى از آنان، معتقدند وقوع آن قبل از بعثت بوده است.برخى نویسندگان شیعه نیز این قول را ترجیح داده و در تایید آن به این مساله فقهى اشاره کرده اند که حد اکثر سن باردارى زنان ۵۰ سالگى است واگر تاریخ ولادت را مربوط به بعد از مبعث بدانیم، در آن برهه، سن حضرت خدیجه(س) به حدود ۶۰ سال مى رسیده است.
اینکه علت این اتفاق نظر در میان بیشتر مورخان اهل سنت چه بوده است و چرا تاریخ ولادت را قبل از بعثت مى دانند؟ خود مساله اى است قابل بحث. آیا صرفا یک نقل تاریخى است که آنان بازگو کرده اند، یااستنباطى است که مثلا با توجه به همین فرع فقهى داشته اند؟ به هر روى، این دسته از گفته ها را نمى توان تصدیق کرد زیرا:
نخست اینکه، اختلاف و تناقضى که بین آنهاست موجب ضعف آنهامى شود.
دوم اینکه، به مصداق «اهل البیت ادرى بما فى البیت»، طبیعت چنین قضایایى ایجاب مى کند که گفته فرزندان و نزدیکان خود فاطمه(س) ملاک قرار گیرد، و چنان که خواهد آمد مفاد روایات وارده از اهل بیت(ع) غیر ازاین است.
سوم اینکه، در موارد متعددى از متون تاریخى و روایى گزارش شده است که حداقل، بعضى از فرزندان خدیجه(س)، بعد از مبعث متولدشده اند (۲۰) و مى دانیم که حضرت زهرا(س)، آخرین فرزند خدیجه(س) بوده است.
البته برخى مورخان اهل سنت، رقیه را کوچکترین آنها شمرده اند، ولى مؤلف تاریخ الخمیس، در ضمن دلیلى که مى آورد ولادت رقیه را قبل ازام کلثوم مى داند، در نتیجه حضرت زهرا(ع) آخرین فرزند خواهد بود، چون ولادت ام کلثوم قبل از آن حضرت(س) بوده است. چنان که ابن عبدالبر نیزهمین را در کتاب استیعاب در شرح حال خدیجه(س) آورده است.
البته در اینکه زینب و رقیه و ام کلثوم، واقعا دختران پیامبر(ص)بوده اند یا بزرگ شده در خانه حضرت(ص)، برخى بحث و مناقشه کرده اند واینک ما را با آن کارى نیست. (۲۱).
چهارم اینکه، برخى از علماى اهل سنت نیز چنان که گذشت، تاریخ آن را بعد از مبعث مى دانند.
پنجم اینکه، این موضوع را بسیارى از محدثان و مورخان سنى نیزآورده اند که انعقاد باردارى حضرت خدیجه(س) بعد از آن بود که پیامبراکرم(ص) در معراج از میوه بهشتى میل نمود. (۲۲) لذا نویسنده تاریخ الخمیس بعد از ذکر پاره اى از این روایات مى گوید: مقتضاى آنها این است که ولادت فاطمه(س) بعد از بعثت بوده است، زیرا معراج بعد از بعثت واقع شده است.
برخى چنان که اشاره شد، به استناد نظریه فقهى کسانى چون شهیدآیت الله صدر که حداکثر سن باردارى را براى عموم زنان، بدون تفاوت میان قرشى و غیر قرشى، ۵۰ سال دانسته است (۲۳) سال پنجم قبل از مبعث راترجیح داده اند، ولى این نیز تنها مى تواند یک استنباط ظنى باشد، زیراگرچه عده اى از فقهاى شیعه همین نظریه فقهى را در باب حد اکثر ابتداى زمان یائسگى قایلند، ولى اکثریت فقها این مبدا را براى زنان قرشى ۶۰سالگى مى دانند.
علاوه اینکه، این اشکال در صورتى است که بپذیریم حضرت خدیجه(س) در ۴۰ یا ۴۵ سالگى با رسول خدا(ص) ازدواج کرده است؛چنان که مشهور نیز همان ۴۰ سالگى است، و الا این استبعاد به کلى مرتفع خواهد شد، زیرا گفته هاى دیگرى نیز در این زمینه وجود دارد و برخى سنین ۲۵، ۲۸، ۳۰ و ۳۵ سالگى را سن ازدواج خدیجه(س) شمرده اند. (۲۴).
اینها همه در صورتى است که نخواهیم حضرت خدیجه(س) را به عنوان استثنا ذکر کنیم و الا تنها براى رفع استبعاد امکان باردارى در چنین سنینى، یادآور مى شویم که قرآن کریم بعد از اینکه به همسر ابراهیم(ع)بشارت ولادت اسحق(ع) و یعقوب(ع) فرزند اسحق(ع) را مى دهد، از زبان وى که از روى تعجب سخن مى گفت، نقل مى کند که:
قالت یا ویلتى ا الد و انا عجوز و هذا بعلی شیخا؛ (۲۵).
گفت: اى واى! آیا من داراى فرزند مى شوم در حالى که پیرم و این شوهرم نیز مسن است!
البته باز تکرار مى کنیم این را تنها براى رفع استبعاد آوریم.
بنابراین، این دسته از گفته ها که محورشان ولادت پیش از مبعث بود، قابل پذیرش نیست و باید آن را ناشى از اشتباه در محاسبه و یا نقل و یا توهم انطباق با یک فرع فقهى و یا علل دیگرى دانست، و آنچه صحیح به نظرمى رسد و تقریبا مورد اتفاق بین مورخان و محدثان شیعه است، ولادت بعد از مبعث است که سه احتمال در مورد آن ذکر شد؛ سال اول، سال دوم وسال پنجم.

ارزیابى گفته هاى بخش دوم
سال اول بعثت:

این گفته، افزون بر اینکه برخلاف مفاد برخى روایات است که ازاهل بیت(ع) وارد شده است و در ادامه خواهیم آورد، مخالف آن دسته ازروایاتى است که تاکید دارد حضرت خدیجه(س) پس از اینکه پیامبر(ص) درمعراج میوه بهشتى خورد، باردار شد. توضیح اینکه، هر چند در تعیین دقیق سالى که پیامبر(ص) به معراج رفت اختلاف نظر وجود دارد ولى تقریبا میان علماى اسلام اتفاق نظر وجود دارد که معراج، بعد از مبعث بوده است وکمترین سالى که ذکر شده سال دوم بعثت (۱۵ ماه بعد از بعثت) است. (۲۶).

سال دوم بعثت:

وجه مشترک این نظر با گفته سوم در این است که هر دو تصریح دارندکه روز ولادت ۲۰ جمادى الآخره بوده است، و فقط اختلاف، در سال ولادت است. از این رو با توجه به اینکه در گفته هاى گذشته تا آنجا که مجال بررسى بود نفیا یا اثباتا، اشاره اى به روز ولادت نشده است، مى توان با اطمینان گفت که ولادت حضرت فاطمه(س) در ۲۰ جمادى الآخره بوده است و اختلاف نظرى که میان نظر دوم و سوم وجود دارد فقط از نظر سال تولد است.
این گفته نیز هر چند شخصیت بزرگى چون شیخ مفید و برخى علماى دیگر شیعه، چنان که گفته شد، قایلند و منابعى که تاریخ معراج را سال دوم بعثت ذکر مى کند، مى تواند شاهدى بر صدق آن باشد ولى با این حال قابل پذیرش نیست، زیرا:
نخست اینکه، مدرک و مستند آن ذکر نشده است. البته شیخ طوسى درکتاب مصباح المتهجد، آن را برخاسته از پاره اى روایات مى داند ولى آن روایات را ذکر نکرده است.
دوم اینکه، بسیارى از بزرگان شیعه، حتى پیش از مرحوم مفید، همانند مرحوم کلینى و عالم معاصر وى، مرحوم ابن ابى الثلج بغدادى، آن رانپذیرفته و گفته سوم را پذیرفته اند.
سوم اینکه، برخلاف ادعاى شیخ طوسى که گفته سوم را تنها مستند به یک روایت مى داند، چنان که خواهد آمد، حداقل در سه روایت، تصریح به گفته سوم شده است، و به نظر مى رسد عمده دلیل در این بحث، همین روایات است که ظاهرا معارض قابل اعتمادى ندارند. البته ابى الفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبیین چنان که اشاره شد نظریه ۵ سال پیش ازبعثت را نیز به امام صادق(ع) نسبت داده است ولى نقل وى از نظر موازین صحت سند، چندان قابل اعتماد نیست، بویژه که روایاتى حتى با سندصحیح داریم که با آن معارض است.
چهارم اینکه، تاریخ معراج نیز چنان که گذشت مورد اختلاف است.علاوه اینکه، صریح پاره اى از روایات است که پیامبر اکرم(ص) دو بارمعراج داشته اند و آیات نخست سوره «والنجم» نیز چنان که مرحوم علامه طباطبایى گفته (۲۷) مؤید آن است.
پیشتر آوردیم که یکى از علماى سنى نیز همین گفته سوم را پذیرفته است. البته با این استنباط که آن را تطبیق با سال تجدید بناى کعبه نموده است در حالى که تجدید بنا، مربوط به پیش از مبعث است.

سال پنجم بعثت:

با توجه به ارزیابى گفته هاى پیشین، اینک مى توانیم به گونه اى روشنتر، سال پنجم بعثت را، همان گونه که از شهرت بیشترى نیزبرخوردار است، به عنوان سال ولادت حضرت فاطمه(س) ذکر کنیم. و این نظریه علاوه بر شواهدى که پیشتر آوردیم، مستند به روایات قابل اعتمادى است که از خاندان پیامبر(ص) رسیده است. این روایات تا آنجا که درحوصله این بررسى بوده از این قرار است:
۱٫ در بخشى از حدیث مفصلى که مرحوم کلینى با سند صحیح به نقل سعید بن مسیب از امام سجاد(ع) آورده، این چنین مى خوانیم:
فقلت لعلی بن الحسین(ع): فمتى زوج رسول الله(ص) فاطمه من علی(ع)؟ فقال: بالمدینه بعد الهجره بسنه و کان لها یؤمئذ تسع سنین؛ (۲۸).
به على بن الحسین(ع) عرض کردم: چه وقتى رسول خدا(ص) فاطمه رابه همسرى على(ع) درآورد؟ حضرت فرمود: در مدینه، یک سال بعداز هجرت، و آن زمان، فاطمه ۹ ساله بود.
۲٫ مرحوم کلینى در روایت دیگرى با سند معتبرى از حبیب سجستانى آورده است:
سمعت اباجعفر(ع) یقول: ولدت فاطمه بنت محمد(ص) بعد مبعث رسول الله خمس سنین و توفیت و لها ثمان عشره سنه و خمسه وسبعون یوما؛ (۲۹).
از امام باقر(ع) شنیدم که مى فرماید: فاطمه دختر محمد(ص) ۵ سال بعد از مبعث رسول خدا متولد شد و در حالى وفات کرد که ۱۸ سال و ۷۵ روز داشت.
۳٫ محمد بن جریر طبرى امامى در کتاب دلائل الامامه خود با سندمتصلى از امام صادق(ع) اینگونه نقل مى کند:
… ولدت فاطمه فی جمادى الآخره، الیوم العشرین منها، سنه خمس و اربعین من مولد النبی(ص) فاقامت بمکه ثمان سنین وبالمدینه عشر سنین و بعد وفات ابیها خمسا و سبعین یوما وقبضت فی جمادى الآخره، یوم الثلاثاء لثلاث خلون منه، سنه احدى عشره من الهجره؛ (۳۰).
فاطمه در ۲۰ جمادى الآخره سال ۴۵ ولادت پیامبر(ص) متولد شد و۸ سال در مکه و ۱۰ سال در مدینه اقامت داشت و بعد از وفات پدرش ۷۵ روز زنده بود. و در سه شنبه، ۳ جمادى الآخره سال ۱۱هجرت رحلت کرد.
چنانکه ملاحظه مى شود، در این روایت ملاک تعیین تاریخ ولادت، سن مبارک پیامبر اکرم(ص) قرار داده شده است و لذا از این جهت احتمال تصحیف یا اسقاط در آن نمى رود، ولى ذیل روایت که تاریخ وفات حضرت(س) را بیان مى کند، ظاهرا با صدر روایت در تعارض است، و این خود شاهد خوبى بر این مدعاست که تشابه خطى میان «سبعین» و«تسعین»، باعث این اختلاف شده است که آیا شهادت حضرت فاطمه(س)۷۵ روز بعد از وفات پیامبر(ص) بوده است و یا چنان که برخى روایات صحیح دلالت دارد ۹۵ روز؟
تعارض صدر و ذیل روایت از این جهت است که ذیل آن، وفات حضرت(س) را همانند روایات دیگر، در ۳ جمادى الآخر مى داند، در حالى که فاصله ۲۸ صفر که بنا بر مشهور، روز رحلت پیامبر(ص) بوده است، تا این تاریخ به ۹۵ روز مى رسد. و این البته خود بررسى مستقلى را مى طلبد.
در نتیجه ولادت صدیقه طاهره، فاطمه زهرا(س) روز جمعه، ۲۰جمادى الآخره سال پنجم بعثت بوده است، و سن آن بزرگوار، هنگام ازدواج ۹ سال، و مدت عمر شریفش بنا بر اینکه در ۳ جمادى الآخره سال ۱۱هجرت به شهادت رسیده باشد (چنانکه همین گفته نیز به نظر صحیح مى رسد) طبق محاسبه تقریبا ۱۸ سال، ۱۷ روز کم بوده است؛ هرچند باذیل روایت دوم، انطباق ندارد.
کتابنامه
۱) انساب الاشراف، احمد بن یحیى بن جابر «بلاذرى»، قرن سوم، تحقیق محمدباقر محمودى، چاپ اول، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۴ه.ق.
۲) الاستیعاب، یوسف بن عبدالله «ابن عبدالبر»، مطبعه دائره المعارف، حیدرآباد، ۱۳۳۶ه.
۳) الاقبال بالاعمال الحسنه فیما یعمل مره فى السنه، على بن موسى بن جعفر بن طاووس، م ۶۶۴ق، تحقیق جواد قیومى اصفهانى، چاپ اول، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۴۱۶ق، قم.
۴) الامالى، محمد بن محمد بن نعمان «شیخ مفید»، م ۴۱۳ق، تحقیق حسین استاد ولى و على اکبرغفارى، منشورات جماعه المدرسین فى الحوزه العلمیه، ۱۴۰۳ق، قم.
۵) بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، محمدباقر مجلسى، م ۱۱۱۱ق، چاپ سوم، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۳ق.
۶) البدء و التاریخ، ابن زید احمد بن سهل المطهر بن ظاهر المقدسى، م ۳۵۵ه دار صادر، ۱۹۸۸م، بیروت.
۷) تاج الموالید فی موالید الائمه و وفیاتهم، ابوعلى فضل بن حسن طبرسى، م ۵۴۸ق، ضمن مجموعه نفیسه، چاپ اول، مکتبه بصیرتى، قم، بى تا.
۸) تاریخ الائمه(ع)، ابن ابى الثلج بغدادى، م ۳۲۵ق، ضمن مجموعه نفیسه، چاپ اول، مکتبه بصیرتى، قم، بى تا.
۹) تاریخ بغداد، احمد بن على «خطیب بغدادى»، م ۴۶۳ه. دارالکتاب العربى، بیروت، بى تا.
۱۰) تاریخ الخمیس، حسین بن محمد بن حسن «الدیار بکرى»، م ۹۸۲ه، مصر، ۱۳۸۲ه، مصر، ۱۳۸۲ه.
۱۱) تفسیر عیاشى، محمد بن مسعود بن عیاش «عیاشى»، قرن سوم، تحقیق سیدهاشم رسولى محلاتى، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، بى تا.
۱۲) تنبیه الخواطر(مجموعه ورام)، ابولحسین ورام بن ابى فراس المالکى الاشترى، م ۶۰۵ه، دارالصعب و دارالتعارف، بیروت.
۱۳) توضیح المقاصد، محمد بن الحسین عاملى «شیخ بهایى»، م ۱۰۳۰ق، ضمن مجموعه نفیسه، چاپ اول، مکتبه بصیرتى، قم، بى تا.
۱۴) حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء، حافظ ابى نعیم احمد بن عبدالله اصفهانى، م ۴۳۰ه.ق، چاپ پنجم، دارالکتاب العربى، بیروت، ۱۴۰۷ه.ق.
۱۵) الخصال، محمد بن على بن حسین بن بابویه «صدوق»، م ۳۸۱ق، تحقیق على اکبر غفارى، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۹ق، تهران.
۱۶) الدر المنثور فى التفسیر بالماثور، جلال الدین عبدالرحمن بن ابى بکر «سیوطى»، افست درچاپخانه اسلامى، تهران، ۱۳۷۷ه.ق.
۱۷) دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الاحکام، قاضى ابوحنیفه، نعمان بن محمد تمیمى، م ۳۶۳ق، تحقیق آصف بن على اصغر فیضى، دارالمعارف، ۱۳۸۳ق، قاهره.
۱۸) ذخائر العقبى، حافظ احمد بن عبدالله «المحب الطبرى»، مکتبه حسام الدین قدسى، مصر، ۱۳۵۶ه.ق.
۱۹) شرح غررالحکم و دررالکلم، جمال الدین محمد خوانسارى، تحقیق جلال الدین حسینى ارموى، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۶ش.
۲۰) شرح نهج البلاغه، عبدالحمید بن ابى الحدید، م ۶۵۵/۶۵۶ق، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ اول، دار احیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق، مصر.
۲۱) صحیح ترمذى، محمد بن عیسى ترمذى، مطبعه بولاق، مصر، ۱۲۹۲ه.
۲۲) الصحیح من سیره النبی الاعظم(ص)، جعفر مرتضى العاملى، چاپ اول، نشر مؤلف، ۱۴۰۳ه.ق، قم.
۲۳) الصواعق المحرقه، احمد بن حجر هیثمى، م ۹۷۴ه، مکتبه القاهره، چاپ دوم قاهره، ۱۳۸۵ه.
۲۴) علل الشرایع، محمد بن على بن حسین بن بابویه «صدوق»، م ۳۸۱ق، المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۵ق، نجف.
۲۵) الفتاوى الواضحه، سیدمحمدباقر صدر، م ۱۳۵۸ش، چاپ سوم، دارالکتاب اللبنانى، ودارالکتاب المصرى، ۱۹۷۷ م، بیروت.
۲۶) کافى، محمد بن یعقوب کلینى، م ۳۲۸/۳۲۹ه.ق، چاپ سوم، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۸ه.ق.
۲۷) کنزالعمال فى سننن الاقوال و الافعال، علاءالدین حسام الدین «متقى هندى»، مؤسسه الرساله، بیروت ۱۴۰۹ق.
۲۸) لسان المیزان، احمد بن على بن حجر عسقلانى، م ۸۵۷ه، منشورات اعلمى، بیروت، بى تا.
۲۹) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ابوعلى فضل بن حسن طبرسى، م ۵۴۸ه. تحقیق سیدهاشم رسولى محلاتى، دار احیاء التراث العربى، بیروت، ۱۳۷۹ه.ق، ۱۳۳۹ش.
۳۰) مسار الشیعه فى مختصر تواریخ الشریعه، محمد بن محمد بن نعمان «شیخ مفید» م ۴۱۳ه.ق، چاپ اول، کنگره جهانى بزرگداشت هزارمین سال وفات شیخ مفید، قم، ۱۴۱۳ه.ق.
۳۱) مستدرک الصحیحین، محمد بن عبدالله بن محمد «حاکم نیشابورى»، م ۴۰۵ه، دارالمعرفه، بیروت، بى تا.
۳۲) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، میرزاحسین نورى طبرسى، م ۱۳۲۰ه.ق، چاپ اول، مؤسسه آل البیت(ع) لاحیاء التراث، ۱۴۰۷ه.ق، قم.
۳۳) مسند، احمد بن محمد بن حنبل، م ۲۱۴ه، دارالفکر، بى جا، بى تا.
۳۴) مشکل الآثار، احمد بن محمد مصرى «طحاوى»، مطبعه مجلس دائره المعارف النظامیه، حیدرآباد، ۱۳۳۳ه.
۳۵) معانى الاخبار، محمد بن على بن الحسین بن بابویه «صدوق»، م ۳۸۱ه.ق، تحقیق على اکبرغفارى، دارالمعرفه، بیروت، ۱۳۹۹ه.ق.
۳۶) مقاتل الطالبیین، ابوالفرج على بن الحسین بن محمد اصفهانى، م ۳۵۶ه.ق، تحقیق سیداحمدصقر، دارالمعرفه، بیروت، بى تا.
۳۷) مقتل الحسین(ع)، موفق بن احمد «خوارزمى» م ۵۶۸ه.ق، تحقیق محمد سماوى، مکتبه المفید، قم، بى تا.
۳۸) من لا یحضره الفقیه، محمد بن على بن الحسین بن بابویه «صدوق» م ۳۸۱ه.ق، تحقیق على اکبرغفارى، چاپ دوم، منشورات جماعه المدرسین فى الحوزه العلمیه، قم، بى تا.
۳۹) منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، م ۱۳۵۹ه، کانون انتشار، تهران بى تا.
۴۰) میزان الاعتدال، محمد بن احمد «ذهبى»، مطبعه السعاده، مصر، ۱۳۲۵ه.
۴۱) میزان الحکمه، محمد محمدى رى شهرى، چاپ اول، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۳۶۲ش، قم.
۴۲) المیزان فی تفسیر القرآن، سیدمحمدحسین طباطبایى، م ۱۳۶۰ش، چاپ سوم، موسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۳۹۳ق، بیروت.
۴۳) نهج البلاغه، محمد بن حسین موسوى، م ۴۰۴ه، تحقیق صبحى صالح، مرکز بررسیهاى اسلامى، ۱۳۹۵ق، قم.
۴۴) الوافى، محمدمحسن فیض کاشانى، م ۱۰۹۱ه؛ چاپ اول، مرکز تحقیقات علمى و دینى امام امیرالمؤمنین(ع)، اصفهان، ۱۳۷۳ش.
۴۵) وسائل الشیعه الى تحصیل مسائل الشریعه، محمد بن حسن «حر عاملى» م ۱۱۰۴ق، تحقیق عبدالرحیم ربانى شیرازى، دار احیاء التراث العربى، بیروت، بى تا.

پی نوشت ها:

۱) شرح نهج البلاغه، ج ۲۰، ص ۳۲۸٫
۲) همان، ص ۲۹۸٫
۳) تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۷۸، و ذخائرالعقبى، ص ۵۲٫
۴) همان.
۵) از جمله: مقتل الحسین، ج ۱، ص ۸۳، و تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۷۸، و ذخائرالعقبى، ص ۵۲٫
۶) مشکل الآثار، ج ۱، ص ۴۷٫
۷) تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۷۷، و ذخائرالعقبى، ص ۵۲، و مقاتل الطالبیین، ص ۴۸٫
۸) مقتل الحسین، ج ۱، ص ۸۳٫
۹) از جمله نک: تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۷۷، و ذخائرالعقبى، ص ۵۲، بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۸٫
۱۰) اقبال الاعمال، ج ۳، ص ۱۶۲٫
۱۱) مسار الشیعه، ص ۵۴٫
۱۲) بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۹٫
۱۳) همان.
۱۴) منتهى الآمال، ج ۱، ص ۱۶۸، باب دوم.
۱۵) نک: تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۷۸، و ذخائرالعقبى، ص ۵۲٫
۱۶) نک: بحارالانوار، ج ۴۳، صص ۶ – ۱۰٫
۱۷) تاریخ الائمه، ضمن مجموعه نفیسه، ص ۶٫
۱۸) تاج الموالید، ضمن مجموعه نفیسه، ص ۹۷٫
۱۹) توضیح المقاصد، ضمن مجموعه نفیسه، ص ۵۲۶٫
۲۰) نک: البدء و التاریخ، ج ۵، ص ۱۶، و تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۷۲٫
۲۱) نک: الصحیح من سیره النبی، ج ۴، ص ۲۸٫
۲۲) نک: بحارالانوار، ج ۴۳، صص ۳ – ۶، و نیز: تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۷۷، و ذخائرالعقبى، ص ۳۶، ولسان المیزان، ج ۱، ص ۱۳۴٫
۲۳) الفتاوى الواضحه، ج ۱، ص ۱۳۸٫
۲۴) نک: الصحیح من سیره النبى، ج ۱، ص ۱۲۶، و بحارالانوار، ج ۱۶، صص ۱۲ و ۱۹، و تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۲۶۴٫
۲۵) سوره هود، آیه ۷۲٫
۲۶) نک: الصحیح من سیره النبى، ج ۱، صص ۲۶۹ – ۲۷۰، و نیز بحارالانوار، ج ۱۸، صص ۳۰۲، ۳۱۹، ۳۸۰و ۳۸۱٫
۲۷) نک: المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۱۳، ص ۳۱٫
۲۸) کافى، ج ۸، ص ۳۴۰٫
۲۹) همان، ج ۱، ص ۴۵۷ – ۴۵۸٫
۳۰) بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۹٫
برگرفته ازسایت آل البیت

ولاده أمیر المؤمنین (ع) فی جوف الکعبه

بــیـضـاءُ طـــاهرهُ الثیابِ کریمهٌ طابتْ وطابَ ولیدُها والمولــدُ

فی لیلهٍ غابتْ نحوسُ نجومـِهــا وبدتْ مع القمرِ المنیرِ الأسعدُ

مـــا لُفَّ فی خِرَقِ القوابلِ مثـلُه إلا ابـــنُ آمنــهَ النبیُّ محـــمدُ

هذه الأبیات تبین فضیله لأمیر المؤمنین لم یشارکه فیها غیره من الناس، وهی ولادته سلام الله علیه فی جوف الکعبه.

فقد روى شیخنا الصدوق قدس سره فی الأمالی ص ۱۹۴ بسنده عن عن سعید بن جبیر، قال: قال یزید بن قعنب: کنت جالسا مع العباس بن عبد المطلب وفریق من عبد العزى بإزاء بیت الله الحرام، إذ أقبلت فاطمه بنت أسد أم أمیر المؤمنین ، وکانت حامله به لتسعه أشهر وقد أخذها الطلق، فقالت: رب إنی مؤمنه بک وبما جاء من عندک من رسل وکتب، وإنی مصدقه بکلام جدی إبراهیم الخلیل ، وإنه بنى البیت العتیق، فبحق الذی بنى هذا البیت، وبحق المولود الذی فی بطنی لما یسرت علی ولادتی. قال یزید بن قعنب: فرأینا البیت وقد انفتح عن ظهره، ودخلت فاطمه فیه، وغابت عن أبصارنا، والتزق الحائط، فرمنا أن ینفتح لنا قفل الباب فلم ینفتح، فعلمنا أن ذلک أمر من أمر الله عز وجل، ثم خرجت بعد الرابع وبیدها أمیر المؤمنین ، ثم قالت: …. وإنی دخلت بیت الله الحرام فأکلت من ثمار الجنه وأرزاقها، فلما أردت أن أخرج هتف بی هاتف: یا فاطمه، سمیه علیًّا، فهو علی، والله العلی الأعلى یقول: إنی شققت اسمه من اسمی، وأدبته بأدبی، ووقفته على غامض علمی، وهو الذی یکسر الأصنام فی بیتی، وهو الذی یؤذن فوق ظهر بیتی، ویقدسنی ویمجدنی، فطوبى لمن أحبه وأطاعه، وویل لمن أبغضه وعصاه.

وهذه الفضیله متواتره عند الشیعه وأهل السنه.

قال الحاکم فی المستدرک ۳/۴۸۳: وقد تواترت الأخبار أن فاطمه بنت أسد ولدت أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب کرم الله وجهه فی جوف الکعبه .

ç وکلمات علماء الشیعه فی ذلک متضافره، منها:

¡ ما قاله الشیخ المفید فی الإرشاد، ص ۹، قال: ولد بمکه فی البیت الحرام یوم الجمعه الثالث عشر من رجب سنه ثلاثین من عام الفیل، ولم یولد قبله ولا بعده مولود فی بیت الله تعالى سواه، إکراماً من الله تعالى له بذلک، وإجلالاً لمحله فی التعظیم.

¡ وقال الطبرسی فی إعلام الورى، ص ۱۵۹: ولد بمکه فی البیت الحرام یوم الجمعه الثالث عشر من شهر الله الأصم رجب بعد عام الفیل بثلاثین سنه ، ولم یولد قط فی بیت الله تعالى مولود سواه لا قبله ولا بعده، وهذه فضیله خصه الله تعالى بها إجلالاً لمحله ومنزلته، وإعلاء لرتبته.

ç دلاله ولاده أمیر المؤمنین فی جوف الکعبه:

¡ لا شک فی أن ولاده أمیر المؤمنین فی جوف الکعبه فیها دلاله واضحه على أنه ولد مؤمناً ، لأنه لو کان کافراً، وأنه أسلم بعد ذلک لما جعل الله ولاده کافر نجس فی جوف بیته الذی هو أطهر بقاع الأرض، ولا سیما أن الله تعالى نهى عن أن یدخل المشرکون المسجد الحرام فقال: ( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا) [التوبه: ۲۸].

¡ أن هذه الفضیله تدل على أفضلیه أمیر المؤمنین على غیره من الخلفاء الذین لم تثبت لهم مثل هذه الفضیله وغیرها.

¡ أن ولاده أمیر المؤمنین فی جوف الکعبه من دون غیره من الناس فیه إشاره واضحه على أن الله سبحانه وتعالى قد ادخر هذا المولود إلى مهمه عظیمه، وجعل له شأناً لم یجعله لغیره من الناس الذین ادعیت لهم الأفضلیه علیه، لئلا یقول قائل: إن فلانا أفضل من أمیر المؤمنین علیه السلام؟

ولأجل دلاله هذا الفضیله على کل ذلک أنکر هذه الفضیله کثیر من الناس مع تصریح الحاکم بأن ولاده أمیر المؤمنین فی الکعبه متواتره، بل زعموا أن الذی ولد فی جوف الکعبه هو حَکیم بن حِزَام.

فقد قال مسلم فی صحیحه ۳/۱۱۶۴ من دون إسناد: ولد حَکیم بن حِزام فی جوف الکعبه، وعاش مائه وعشرین سنه.

والظاهر أن القوم اختلقوا ولاده حَکیم بن حِزام من أجل أن یتسنى لهم إنکار فضیله أمیر المؤمنین ، أو زعم أن علیًّا لم یتفرد بهذه الفضیله، فقد شارکه فیها رجل لا شأن له فی الإسلام، فلا دلاله فیها على فضل على من سواه.

ç ویدل على أن هذه الفضیله مختلقه لحکیم عده أدله:

¡ أن هذه الروایه رواها الحاکم فی المستدرک عن مصعب الزبیری، وحکى ابن حجر فی الإصابه ۲/۹۸ ولاده حکیم فی الکعبه إلى الزبیر بن بکار، والملاحظ أن حکیم بن حزام کان متزوجاً من أخت الزبیر بن العوام وهی زینب بنت العوام، وابنه عبد الله بن حکیم قتل مع عائشه یوم الجمل وکان صاحب لواء طلحه والزبیر (أسد الغابه ۳/۲۱۶).

¡ أن حکیم کان ممن شهد بدراً مع الکفار، وکان من المؤلفه قلوبهم کما ذکر ابن حجر فی الإصابه ۲/۹۸ وغیره، وأنه أسلم عام الفتح، فلماذا یخصه الله تعالى بمثل هذه الکرامه، فهل یمکن أن تکون هذه الفضیله لرجل لا فضل له، لا فی الجاهلیه ولا فی الإسلام، ولا فضل لأمه؟ بخلاف أمیر المؤمنین الذی کان له شأن عظیم فی الإسلام، وطهر الکعبه من أوثان الجاهلیه وأصنامهم.

¡ أن الحاکم روى أن أم حکیم ضربها المخاض وهی فی جوف الکعبه، فولدت فیها، فحملت فی نطع، وغسل ما کان تحتها من الثیاب عند حوض زمزم، فإن ولاده حکیم بهذا النحو تسببت فی تنجیس المسجد الحرام بدم النفاس، بخلاف مولد أمیر المؤمنین فإن الروایات کلها لم تنقل أن الکعبه أصیبت بدم نفاس.

ç شبهه وجوابها:

قد یقال: إن أمیر المؤمنین عند ولادته لم یکن له أی شأن حتى یکرمه الله تعالى بالولاده فی بیته، وعلیه فلا معنى لتکریم من لا یستحق، لأن الاستحقاق إنما هو بالعمل لیس غیر.

والجواب عن ذلک:

¡ أن أمیر المؤمنین وإن لم یکن له شأن عند الناس فی ذلک الوقت، إلا أن شأنه عند الله عظیم منذ ولادته، فلهذا استحق التکریم حتى فی ساعه الولاده.

¡ أن استحقاق الثواب إنما یکون بالعمل، ولکن التکریم والإجلال لا یقبح أن یکون قبل العمل، ولا سیما إذا کان العمل مقطوعا بوقوعه، ولهذا أکرم الله تعالى نبیه عیسى بن مریم منذ أول ولادته بعده کرامات، مع أن عیسى لم یصدر منه أی عمل فی ذلک الحین.

¡ أن الداعی لولاده أمیر المؤمنین فی الکعبه لعله شیء آخر غیر التکریم، وهو بیان علو شأن أمیر المؤمنین وأفضلیته على غیره ممن ستدعى لهم الأفضلیه علیه بعد ذلک، ولهذا کان لأمیر المؤمنین شأن عظیم فی الإسلام، وفی إعلاء رایته، وکان له الدور الأکبر فی تحطیم الأصنام من فوق ظهر الکعبه وتطهیرها من الأوثان وآثار الجاهلیه.

موقع الشیخ علی آل محسن

متن کامل خطبه فدکیه حضرت فاطمه زهراسلام الله علیها

روى انّه لمّا أجمع أبوبکر و عمر علی منع فاطمه علیهاالسلام فدکاً و بلغها ذلک،لاثت خمارها علی رأسها، و اشتملت بجلبابها، و أقبلت فی لمّه من حفدتها و نساء قومها،
تطأ ذیولها، ما تخرم مشیتها مشیه رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله،حتّى دخلت علی أبی‏بکر، و هو فی حشد من المهاجرین و الانصار و غیر هم، فنیطت دونها ملاءه فجلست، ثم أنّت أنّه أجهش القوم لها بالبکاء، فارتجّ المجلس، ثم أمهلت هنیئه.
حتّى اذا سکن نشیج القوم و هدأت فورتهم، افتتحت الکلام بحمداللَّه و الثناء علیه و الصلاه علی رسوله، فعاد القوم فی بکائهم، فلمّا أمسکوا عادت فی کلامها فقالت علیهاالسلام:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلی ما اَنْعَمَ، وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی ما اَلْهَمَ، وَ الثَّناءُ بِما قَدَّمَ، مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ اِبْتَدَاَها، وَ سُبُوغِ الاءٍ اَسْداها، وَ تَمامِ مِنَنٍ اَوْلاها، جَمَّ عَنِ الْاِحْصاءِ عَدَدُها، وَ نَأى عَنِ الْجَزاءِ اَمَدُها، وَ تَفاوَتَ عَنِ الْاِدْراکِ اَبَدُها، وَ نَدَبَهُمْ لاِسْتِزادَتِها بِالشُّکْرِ لاِتِّصالِها، وَ اسْتَحْمَدَ اِلَى الْخَلائِقِ بِاِجْزالِها، وَ ثَنی بِالنَّدْبِ اِلى اَمْثالِها.

خطبه آن حضرت بعد از غصب فدک
روایت شده: هنگامى که ابوبکر و عمر تصمیم گرفتند فدک را از حضرت فاطمه علیهاالسلام بگیرند و این خبر به ایشان رسید، لباس بتن کرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهى از زنان فامیل و خدمتکاران خود بسوى مسجد روانه شد، در حالیکه چادرش به زمین کشیده مى‏شد، و راه رفتن او همانند راه رفتن پیامبر خدا بود، بر ابوبکر که در میان عده‏اى از مهاجرین و انصار و غیر آنان نشسته بود وارد شد، در این هنگام بین او و دیگران پرده‏اى آویختند، آنگاه ناله‏اى جانسوز از دل برآورد که همه مردم بگریه افتادند و مجلس و مسجد بسختى به جنبش درآمد.
سپس لحظه‏اى سکوت کرد تا همهمه مردم خاموش و گریه آنان ساکت شد و جوش و خروش ایشان آرام یافت، آنگاه کلامش را با حمد و ثناى الهى آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد، در اینجا دوباره صداى گریه مردم برخاست، وقتى سکوت برقرار شد، کلام خویش را دنبال کرد و فرمود:
حمد و سپاس خداى را برآنچه ارزانى داشت، و شکر او را در آنچه الهام فرمود، و ثنا و شکر بر او بر آنچه پیش فرستاد، از نعمتهاى فراوانى که خلق فرمود و عطایاى گسترده‏اى که اعطا کرد، و منّتهاى بى‏شمارى که ارزانى داشت، که شمارش از شمردن آنها عاجز، و نهایت آن از پاداش فراتر، و دامنه آن تا ابد از ادراک دورتر است، و مردمان را فراخواند، تا با شکرگذارى آنها نعمتها را زیاده گرداند، و با گستردگى آنها مردم را به سپاسگزارى خود متوجّه ساخت، و با دعوت نمودن به این نعمتها آنها را دو چندان کرد.

وَ اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ، کَلِمَهٌ جَعَلَ الْاِخْلاصَ تَأْویلَها، وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَها، وَ اَنارَ فِی التَّفَکُّرِ مَعْقُولَها، الْمُمْتَنِعُ عَنِ الْاَبْصارِ رُؤْیَتُهُ، وَ مِنَ الْاَلْسُنِ صِفَتُهُ، وَ مِنَ الْاَوْهامِ کَیْفِیَّتُهُ.
اِبْتَدَعَ الْاَشْیاءَ لا مِنْ شَىْ‏ءٍ کانَ قَبْلَها، وَ اَنْشَاَها بِلاَاحْتِذاءِ اَمْثِلَهٍ اِمْتَثَلَها، کَوَّنَها بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَها بِمَشِیَّتِهِ، مِنْ غَیْرِ حاجَهٍ مِنْهُ اِلى تَکْوینِها، وَ لا فائِدَهٍ لَهُ فی تَصْویرِها، اِلاَّ تَثْبیتاً لِحِکْمَتِهِ وَ تَنْبیهاً عَلی طاعَتِهِ، وَ اِظْهاراً لِقُدْرَتِهِ وَ تَعَبُّداً لِبَرِیَّتِهِ، وَ اِعْزازاً لِدَعْوَتِهِ، ثُمَّ جَعَلَ الثَّوابَ عَلی طاعَتِهِ، وَ وَضَعَ الْعِقابَ عَلی مَعْصِیَتِهِ، ذِیادَهً لِعِبادِهِ مِنْ نِقْمَتِهِ وَ حِیاشَهً لَهُمْ اِلى جَنَّتِهِ.
وَ اَشْهَدُ اَنَّ اَبی‏مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اِخْتارَهُ قَبْلَ اَنْ اَرْسَلَهُ، وَ سَمَّاهُ قَبْلَ اَنْ اِجْتَباهُ، وَ اصْطَفاهُ قَبْلَ اَنْ اِبْتَعَثَهُ، اِذ الْخَلائِقُ بِالْغَیْبِ مَکْنُونَهٌ، وَ بِسَتْرِ الْاَهاویلِ مَصُونَهٌ، وَ بِنِهایَهِ الْعَدَمِ مَقْرُونَهٌ، عِلْماً مِنَ اللَّهِ تَعالی بِمائِلِ الْاُمُورِ، وَ اِحاطَهً بِحَوادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَهً بِمَواقِعِ الْاُمُورِ.

و گواهى مى‏دهم که معبودى جز خداوند نیست و شریکى ندارد، که این امر بزرگى است که اخلاص را تأویل آن و قلوب را متضمّن وصل آن ساخت، و در پیشگاه تفکر و اندیشه شناخت آن را آسان نمود، خداوندى که چشم‏ها از دیدنش بازمانده، و زبانها از وصفش ناتوان، و اوهام و خیالات از درک او عاجز مى‏باشند.
موجودات را خلق فرمود بدون آنکه از ماده‏اى موجود شوند، و آنها را پدید آورد بدون آنکه از قالبى تبعیّت کنند، آنها را به قدرت خویش ایجاد و به مشیّتش پدید آورد، بى‏آنکه در ساختن آنها نیازى داشته و در تصویرگرى آنها فائده‏اى برایش وجود داشته باشد، جز تثبیت حکمتش و آگاهى بر طاعتش، واظهار قدرت خود،و شناسائى راه عبودیت و گرامى داشت دعوتش، آنگاه بر طاعتش پاداش و بر معصیتش عقاب مقرر داشت، تا بندگانش را از نقمتش بازدارد و آنان را بسوى بهشتش رهنمون گردد.
و گواهى مى‏دهم که پدرم محمّد بنده و فرستاده اوست، که قبل از فرستاده شدن او را انتخاب، و قبل از برگزیدن نام پیامبرى بر او نهاد، و قبل از مبعوث شدن او را برانگیخت، آن هنگام که مخلوقات در حجاب غیبت بوده، و در نهایت تاریکى‏ها بسر برده، و در سر حد عدم و نیستى قرار داشتند، او را برانگیخت بخاطر علمش به عواقب کارها، و احاطه‏اش به حوادث زمان، و شناسائى کاملش به وقوع مقدّرات.

اِبْتَعَثَهُ اللَّهُ اِتْماماً لِاَمْرِهِ، وَ عَزیمَهً عَلى اِمْضاءِ حُکْمِهِ، وَ اِنْفاذاً لِمَقادیرِ رَحْمَتِهِ، فَرَأَى الْاُمَمَ فِرَقاً فی اَدْیانِها، عُکَّفاً عَلی نیرانِها، عابِدَهً لِاَوْثانِها، مُنْکِرَهً لِلَّهِ مَعَ عِرْفانِها.
فَاَنارَ اللَّهُ بِاَبی‏مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ و الِهِ ظُلَمَها، وَ کَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَها، وَ جَلى عَنِ الْاَبْصارِ غُمَمَها، وَ قامَ فِی النَّاسِ بِالْهِدایَهِ، فَاَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغِوایَهِ، وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعِمایَهِ، وَ هَداهُمْ اِلَى الدّینِ الْقَویمِ، وَ دَعاهُمْ اِلَى الطَّریقِ الْمُسْتَقیمِ.
ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ اِلَیْهِ قَبْضَ رَأْفَهٍ وَ اخْتِیارٍ، وَ رَغْبَهٍ وَ ایثارٍ، فَمُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ و الِهِ مِنْ تَعَبِ هذِهِ الدَّارِ فی راحَهٍ، قَدْ حُفَّ بِالْمَلائِکَهِ الْاَبْرارِ وَ رِضْوانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ، وَ مُجاوَرَهِ الْمَلِکِ الْجَبَّارِ، صَلَّى اللَّهُ عَلی أَبی نَبِیِّهِ وَ اَمینِهِ وَ خِیَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ صَفِیِّهِ، وَ السَّلامُ عَلَیْهِ وَ رَحْمَهُاللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
ثم التفت الى اهل المجلس و قالت:
اَنْتُمْ عِبادَ اللَّهِ نُصُبُ اَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ، وَ حَمَلَهُ دینِهِ وَ وَحْیِهِ، وَ اُمَناءُ اللَّهِ عَلى اَنْفُسِکُمْ، وَ بُلَغاؤُهُ اِلَى الْاُمَمِ، زَعیمُ حَقٍّ لَهُ

او را برانگیخت تا امرش را کامل و حکم قطعى‏اش را امضا و مقدّراتش را اجرا نماید، و آن حضرت امّتها را دید که در آئینهاى مختلفى قرار داشته، و در پیشگاه آتشهاى افروخته معتکف و بت‏هاى تراشیده شده را پرستنده، و خداوندى که شناخت آن در فطرتشان قرار دارد را منکرند.
پس خداى بزرگ بوسیله پدرم محمد صلى اللَّه علیه و آله تاریکى‏هاى آن را روشن، و مشکلات قلبها را برطرف، و موانع رؤیت دیده‏ها را از میان برداشت، و با هدایت در میان مردم قیام کرده و آنان را از گمراهى رهانید، و بینایشان کرده،و ایشان را به دین استوار و محکم رهنمون شده، و به راه راست دعوت نمود.
تا هنگامى که خداوند او را بسوى خود فراخواند، فراخواندنى از روى مهربانى و آزادى و رغبت و میل، پس آن حضرت از رنج این دنیا در آسایش بوده، و فرشتگان نیکوکار در گرداگرد او قرار داشته، و خشنودى پروردگار آمرزنده او را فراگرفته، و در جوار رحمت او قرار دارد، پس درود خدا بر پدرم، پیامبر و امینش و بهترین خلق و برگزیده‏اش باد، و سلام و رحمت و برکات الهى براو باد.
آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام رو به مردم کرده و فرمود:
شما اى بندگان خدا پرچمداران امر و نهى او، و حاملان دین و وحى او، و امینهاى خدا بر یکدیگر، و مبلّغان او بسوى امّتهایید، زمامدار حق در میان

فیکُمْ، وَ عَهْدٍ قَدَّمَهُ اِلَیْکُمْ، وَ بَقِیَّهٍ اِسْتَخْلَفَها عَلَیْکُمْ: کِتابُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ الْقُرْانُ الصَّادِقُ، و النُّورُ السَّاطِعُ وَ الضِّیاءُ اللاَّمِعُ، بَیِّنَهً بَصائِرُهُ، مُنْکَشِفَهً سَرائِرُهُ، مُنْجَلِیَهً ظَواهِرُهُ، مُغْتَبِطَهً بِهِ اَشْیاعُهُ، قائِداً اِلَى الرِّضْوانِ اِتِّباعُهُ، مُؤَدٍّ اِلَى النَّجاهِ اسْتِماعُهُ.
بِهِ تُنالُ حُجَجُ اللَّهِ الْمُنَوَّرَهُ، وَ عَزائِمُهُ الْمُفَسَّرَهُ، وَ مَحارِمُهُ الْمُحَذَّرَهُ، وَ بَیِّناتُهُ الْجالِیَهُ، وَ بَراهینُهُ الْکافِیَهُ، وَ فَضائِلُهُ الْمَنْدُوبَهُ، وَ رُخَصُهُ الْمَوْهُوبَهُ، وَ شَرائِعُهُ الْمَکْتُوبَهُ.
فَجَعَلَ اللَّهُ الْایمانَ تَطْهیراً لَکُمْ مِنَ الشِّرْکِ، وَ الصَّلاهَ تَنْزیهاً لَکُمْ عَنِ الْکِبْرِ، وَ الزَّکاهَ تَزْکِیَهً لِلنَّفْسِ وَ نِماءً فِی الرِّزْقِ، وَ الصِّیامَ تَثْبیتاً لِلْاِخْلاصِ، وَ الْحَجَّ تَشْییداً لِلدّینِ، وَ الْعَدْلَ تَنْسیقاً لِلْقُلُوبِ، وَ طاعَتَنا نِظاماً لِلْمِلَّهِ، وَ اِما مَتَنا اَماناً لِلْفُرْقَهِ، وَ الْجِهادَ عِزّاً لِلْاِسْلامِ، وَ الصَّبْرَ مَعُونَهً عَلَی اسْتیجابِ الْاَجْرِ.
وَ الْاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلِحَهً لِلْعامَّهِ، وَ بِرَّ الْوالِدَیْنِ وِقایَهً مِنَ السَّخَطِ، وَ صِلَهَ الْاَرْحامِ مَنْساءً فِی الْعُمْرِ وَ مَنْماهً لِلْعَدَدِ، وَ الْقِصاصَ حِقْناً لِلدِّماءِ، وَ الْوَفاءَ بِالنَّذْرِ تَعْریضاً لِلْمَغْفِرَهِ، وَ تَوْفِیَهَ الْمَکائیلِ وَ الْمَوازینِ تَغْییراً لِلْبَخْسِ.

شما بوده، و پیمانى است که از پیشاپیش بسوى تو فرستاده، و باقیمانده‏اى است که براى شما باقى گذارده، و آن کتاب گویاى الهى و قرآن راستگو و نور فروزان و شعاع درخشان است، که بیان و حجّتهاى آن روشن، اسرار باطنى آن آشکار، ظواهر آن جلوه‏گر مى‏باشد، پیروان آن مورد غبطه جهانیان بوده، و تبعیّت از او خشنودى الهى را باعث مى‏گردد، و شنیدن آن راه نجات است. بوسیله آن مى‏توان به حجّتهاى نورانى الهى، و واجباتى که تفسیر شده، و محرّماتى که از ارتکاب آن منع گردیده، و نیز به گواهیهاى جلوه‏گرش و برهانهاى کافیش و فضائل پسندیده‏اش، و رخصتهاى بخشیده شده‏اش و قوانین واجبش دست یافت.
پس خداى بزرگ ایمان را براى پاک کردن شما از شرک، و نماز را براى پاک نمودن شما از تکبّر، و زکات را براى تزکیه نفس و افزایش روزى، و روزه را براى تثبیت اخلاص، و حج را براى استحکام دین، و عدالت‏ورزى را براى التیام قلبها، و اطاعت ما خاندان را براى نظم یافتن ملتها، و امامتمان را براى رهایى از تفرقه، و جهاد را براى عزت اسلام، و صبر را براى کمک در بدست آوردن پاداش قرار داد.

وَ النَّهْىَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزیهاً عَنِ الرِّجْسِ، وَ اجْتِنابَ الْقَذْفِ حِجاباً عَنِ اللَّعْنَهِ، وَ تَرْکَ السِّرْقَهِ ایجاباً لِلْعِصْمَهِ، وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْکَ اِخْلاصاً لَهُ بِالرُّبوُبِیَّهِ.
فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ، وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاَّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ، وَ اَطیعُوا اللَّهَ فیما اَمَرَکُمْ بِهِ وَ نَهاکُمْ عَنْهُ، فَاِنَّهُ اِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ.
ثم قالت:
اَیُّهَا النَّاسُ! اِعْلَمُوا اَنّی فاطِمَهُ وَ اَبی‏مُحَمَّدٌ، اَقُولُ عَوْداً وَ بَدْءاً، وَ لا اَقُولُ ما اَقُولُ غَلَطاً، وَ لا اَفْعَلُ ما اَفْعَلُ شَطَطاً، لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُوفٌ رَحیمٌ.
فَاِنْ تَعْزُوهُ وَتَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ اَبی دُونَ نِسائِکُمْ،وَ اَخَا ابْنِ عَمّی دُونَ رِجالِکُمْ، وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِىُّ اِلَیْهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ.
فَبَلَّغَ الرِّسالَهَ صادِعاً بِالنَّذارَهِ، مائِلاً عَنْ مَدْرَجَهِ الْمُشْرِکینَ، ضارِباً ثَبَجَهُمْ، اخِذاً بِاَکْظامِهِمْ، داعِیاً اِلى سَبیلِ رَبِّهِ بِالْحِکْمَهِ و الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ، یَجُفُّ الْاَصْنامَ وَ یَنْکُثُ الْهامَّ، حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَ لَّوُا الدُّبُرَ.

و امر به معروف را براى مصلحت جامعه، و نیکى به پدر و مادر را براى رهایى از غضب الهى، و صله ارحام را براى طولانى شدن عمر و افزایش جمعیت، و قصاص را وسیله حفظ خونها، و وفاى به نذر را براى در معرض مغفرت الهى قرار گرفتن، و دقت در کیل و وزن را براى رفع کم‏فروشى مقرر فرمود.
و نهى از شرابخوارى را براى پاکیزگى از زشتى، و حرمت نسبت ناروا دادن را براى عدم دورى از رحمت الهى، و ترک دزدى را براى پاکدامنى قرار داد، و شرک را حرام کرد تا در یگانه‏پرستى خالص شوند.
پس آنگونه که شایسته است از خدا بترسید، و از دنیا نروید جز آنکه مسلمان باشید، و خدا را در آنچه بدان امر کرده و از آن بازداشته اطاعت نمائید، همانا که فقط دانشمندان از خاک مى‏ترسند. آنگاه فرمود:
اى مردم! بدانید که من فاطمه و پدرم محمد است، آنچه ابتدا گویم در پایان نیز مى‏گویم، گفتارم غلط نبوده و ظلمى در آن نیست، پیامبرى از میان شما برانگیخته شد که رنجهاى شما بر او گران آمده و دلسوز بر شما است، و بر مؤمنان مهربان و عطوف است.
پس اگر او را بشناسید مى‏دانید که او در میان زنانتان پدر من بوده، و در میان مردانتان برادر پسر عموى من است، چه نیکو بزرگوارى است آنکه من این نسبت را به او دارم.
رسالت خود را با انذار انجام داد، از پرتگاه مشرکان کناره‏گیرى کرده، شمشیر بر فرقشان نواخت، گلویشان را گرفته و با حکمت و پند و اندرز نیکو بسوى پروردگارشان دعوت نمود، بتها را نابود ساخته، و سر کینه‏توزان را مى‏شکند، تا جمعشان منهزم شده و از میدان گریختند.

حَتَّى تَفَرََّى اللَّیْلُ عَنْ صُبْحِهِ، وَ اَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، و نَطَقَ زَعیمُ‏الدّینِ، وَ خَرَسَتْ شَقاشِقُ الشَّیاطینِ، وَ طاحَ وَ شیظُ النِّفاقِ، وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْکُفْرِ وَ الشَّقاقِ، وَ فُهْتُمْ بِکَلِمَهِ الْاِخْلاصِ فی نَفَرٍ مِنَ الْبیضِ الْخِماصِ.
وَ کُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ، مُذْقَهَ الشَّارِبِ، وَ نُهْزَهَ الطَّامِعِ، وَ قُبْسَهَ الْعِجْلانِ، وَ مَوْطِی‏ءَ الْاَقْدامِ، تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ، وَ تَقْتاتُونَ الْقِدَّ، اَذِلَّهً خاسِئینَ، تَخافُونَ اَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِکُمْ، فَاَنْقَذَکُمُ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ بَعْدَ اللَّتَیَّا وَ الَّتی، وَ بَعْدَ اَنْ مُنِیَ بِبُهَمِ الرِّجالِ، وَ ذُؤْبانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَهِ اَهْلِ الْکِتابِ.
کُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اَطْفَأَهَا اللَّهُ، اَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّیْطانِ، اَوْ فَغَرَتْ فاغِرَهٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ، قَذَفَ اَخاهُ فی لَهَواتِها، فَلا یَنْکَفِی‏ءُ حَتَّى یَطَأَ جِناحَها بِأَخْمَصِهِ، وَ یَخْمِدَ لَهَبَها بِسَیْفِهِ، مَکْدُوداً فی ذاتِ اللَّهِ، مُجْتَهِداً فی اَمْرِ اللَّهِ، قَریباً مِنْ رَسُولِ‏اللَّهِ، سَیِّداً فی اَوْلِیاءِ اللَّهِ، مُشَمِّراً ناصِحاً مُجِدّاً کادِحاً، لا تَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَهَ لائِمٍ.
وَ اَنْتُمَ فی رَفاهِیَّهٍ مِنَ الْعَیْشِ، و ادِعُونَ فاکِهُونَ آمِنُونَ، تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوائِرَ، وَ تَتَوَکَّفُونَ الْاَخْبارَ، وَ تَنْکُصُونَ عِنْدَ النِّزالِ، وَ تَفِرُّونَ مِنَ الْقِتالِ.

تا آنگاه که صبح روشن از پرده شب برآمد، و حق نقاب از چهره برکشید، زمامدار دین به سخن درآمد، و فریاد شیطانها خاموش گردید، خار نفاق از سر راه برداشته شد، و گره‏هاى کفر و تفرقه از هم گشوده گردید، و دهانهاى شما به کلمه اخلاص باز شد، در میان گروهى که سپیدرو و شکم به پشت چسبیده بودند.
و شما بر کناره پرتگاهى از آتش قرار داشته، و مانند جرعه‏اى آب بوده و در معرض طمع طمّاعان قرار داشتید، همچون آتش‏زنه‏اى بودید که بلافاصله خاموش مى‏گردید، لگدکوب روندگان بودید، از آبى مى‏نوشیدید که شتران آن را آلوده کرده بودند، و از پوست درختان به عنوان غذا استفاده مى‏کردید، خوار و مطرود بودید، مى‏ترسیدند که مردمانى که در اطراف شما بودند شما را بربایند، تا خداى تعالى بعد از چنین حالاتى شما را بدست آن حضرت نجات داد، بعد از آنکه از دست قدرتمندان و گرگهاى عرب و سرکشان اهل کتاب ناراحتیها کشیدید.
هرگاه آتش جنگ برافروختند خداوند خاموشش نموده، یا هر هنگام که شیطان سر برآورد یا اژدهائى از مشرکین دهان بازکرد، پیامبر برادرش را در کام آن افکند، و او تا زمانى که سرآنان را به زمین نمى‏کوفت و آتش آنها را به آب شمشیرش خاموش نمى‏کرد، باز نمى‏گشت، فرسوده از تلاش در راه خدا، کوشیده در امر او، نزدیک به پیامبر خدا، سرورى از اولیاء الهى، دامن به کمر بسته، نصیحت‏گر، تلاشگر، و کوشش‏کننده بود، و در راه خدا از ملامت ملامت‏کننده نمى‏هراسید. و این در هنگامه‏اى بود که شما در آسایش زندگى مى‏کردید، در مهد امن متنعّم بودید، و در انتظار بسر مى‏بردید تا ناراحتى‏ها ما را در بر گیرد، و گوش به زنگ اخبار بودید، و هنگام کارزار عقبگرد مى‏کردید، و به هنگام نبرد فرار مى‏نمودید.

فَلَمَّا اِختارَ اللَّهُ لِنَبِیِّهِ دارَ اَنْبِیائِهِ وَ مَأْوى اَصْفِیائِهِ، ظَهَرَ فیکُمْ حَسْکَهُ النِّفاقِ، وَ سَمَلَ جِلْبابُ الدّینِ، وَ نَطَقَ کاظِمُ الْغاوینَ، وَ نَبَغَ خامِلُ الْاَقَلّینَ، وَ هَدَرَ فَنیقُ الْمُبْطِلینَ، فَخَطَرَ فی عَرَصاتِکُمْ، وَ اَطْلَعَ الشَّیْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ، هاتِفاً بِکُمْ، فَأَلْفاکُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجیبینَ، وَ لِلْغِرَّهِ فیهِ مُلاحِظینَ، ثُمَّ اسْتَنْهَضَکُمْ فَوَجَدَکُمْ خِفافاً، وَ اَحْمَشَکُمْ فَاَلْفاکُمْ غِضاباً، فَوَسَمْتُمْ غَیْرَ اِبِلِکُمْ، وَ وَرَدْتُمْ غَیْرَ مَشْرَبِکُمْ.
هذا، وَ الْعَهْدُ قَریبٌ، وَالْکَلْمُ رَحیبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا یَنْدَمِلُ، وَ الرَّسُولُ لَمَّا یُقْبَرُ، اِبْتِداراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَهِ، اَلا فِی الْفِتْنَهِ سَقَطُوا، وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَهٌ بِالْکافِرینَ.
فَهَیْهاتَ مِنْکُمْ، وَ کَیْفَ بِکُمْ، وَ اَنَّى تُؤْفَکُونَ، وَ کِتابُ اللَّهِ بَیْنَ اَظْهُرِکُمْ، اُمُورُهُ ظاهِرَهٌ، وَ اَحْکامُهُ زاهِرَهٌ، وَ اَعْلامُهُ باهِرَهٌ، و زَواجِرُهُ لائِحَهٌ، وَ اَوامِرُهُ واضِحَهٌ، وَ قَدْ خَلَّفْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِکُمْ، أَرَغْبَهً عَنْهُ تُریدُونَ؟ اَمْ بِغَیْرِهِ تَحْکُمُونَ؟ بِئْسَ لِلظَّالمینَ بَدَلاً، وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْاِسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ، وَ هُوَ فِی الْاخِرَهِ مِنَ الْخاسِرینِ.

و آنگاه که خداوند براى پیامبرش خانه انبیاء و آرامگاه اصفیاء را برگزید، علائم نفاق در شما ظاهر گشت، و جامه دین کهنه، و سکوت گمراهان شکسته، و پست رتبه‏گان با قدر و منزلت گردیده، و شتر نازپرورده اهل باطل به صدا درآمد، و در خانه‏هایتان بیامد، و شیطان سر خویش را از مخفى‏گاه خود بیرون آورد، و شما را فراخواند، مشاهده کرد پاسخگوى دعوت او هستید، و براى فریب خوردن آماده‏اید، آنگاه از شما خواست که قیام کنید، و مشاهده کرد که به آسانى این کار را انجام مى‏دهید، شما را به غضب واداشت، و دید غضبناک هستید، پس بر شتران دیگران نشان زدید، و بر آبى که سهم شما نبود وارد شدید.
این در حالى بود که زمانى نگذشته بود، و موضع شکاف زخم هنوز وسیع بود، و جراحت التیام نیافته، و پیامبر به قبر سپرده نشده بود، بهانه آوردید که از فتنه مى‏هراسید، آگاه باشید که در فتنه قرار گرفته‏اید، و براستى جهنم کافران را احاطه نموده است.
این کار از شما بعید بود، و چطور این کار را کردید، به کجا روى مى‏آوردید، در حالى که کتاب خدا رویاروى شماست، امورش روشن، و احکامش درخشان، و علائم هدایتش ظاهر، و محرّماتش هویدا، و اوامرش واضح است، ولى آن را پشت سر انداختید، آیا بى‏رغبتى به آن را خواهانید؟ یا بغیر قرآن حکم مى‏کنید؟ که این براى ظالمان بدل بدى است، و هرکس غیر از اسلام دینى را جویا باشد از او پذیرفته نشده و در آخرت از زیانکاران خواهد بود.

ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا اِلى رَیْثَ اَنْ تَسْکُنَ نَفْرَتَها، وَ یَسْلَسَ قِیادَها،ثُمَّ اَخَذْتُمْ تُورُونَ وَ قْدَتَها، وَ تُهَیِّجُونَ جَمْرَتَها، وَ تَسْتَجیبُونَ لِهِتافِ الشَّیْطانِ الْغَوِىِّ، وَ اِطْفاءِ اَنْوارِالدّینِ الْجَلِیِّ، وَ اِهْمالِ سُنَنِ النَّبِیِّ الصَّفِیِّ، تُسِرُّونَ حَسْواً فِی ارْتِغاءٍ، وَ تَمْشُونَ لِاَهْلِهِ وَ وَلَدِهِ فِی الْخَمَرِ وَ الضَّرَّاءِ، وَ نَصْبِرُ مِنْکُمْ عَلى مِثْلِ حَزِّ الْمَدى، وَ وَخْزِالسنان‏فى‏الحشا.
وَ اَنْتُمُ الانَ تَزَْعُمُونَ اَنْ لا اِرْثَ لَنا أَفَحُکْمَ الْجاهِلِیَّهِ تَبْغُونَ، وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَومٍ یُوقِنُونَ، أَفَلا تَعْلَمُونَ؟ بَلى، قَدْ تَجَلَّى لَکُمْ کَالشَّمْسِ الضَّاحِیَهِ أَنّی اِبْنَتُهُ.
اَیُّهَا الْمُسْلِمُونَ! أَاُغْلَبُ عَلى اِرْثی؟ یَابْنَ اَبی‏قُحافَهَ! اَفی کِتابِ اللَّهِ تَرِثُ اَباکَ وَ لا اَرِثُ اَبی؟ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً فَرِیّاً، اَفَعَلى عَمْدٍ تَرَکْتُمْ کِتابَ اللَّهِ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِکُمْ، إذْ یَقُولُ «وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ» (۱) وَ قالَ فیما اقْتَصَّ مِنْ خَبَرِ زَکَرِیَّا اِذْ قالَ: «فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّاً یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ الِ‏یَعْقُوبَ»، (۲) وَ قالَ: «وَ اوُلُوا الْاَرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلی

آنگاه آنقدر درنگ نکردید که این دل رمیده آرام گیرد، و کشیدن آن سهل گردد، پس آتش‏گیره‏ها را افروخته‏تر کرده، و به آتش دامن زدید تا آن را شعله‏ور سازید،و براى اجابت نداى شیطان، و براى خاموش کردن انوار دین روشن خدا، و از بین بردن سنن پیامبر برگزیده آماده بودید، به بهانه خوردن، کف شیر را زیر لب پنهان مى‏خورید، و براى خانواده و فرزندان او در پشت تپه‏ها و درختان کمین گرفته و راه مى‏رفتید، و ما باید بر این امور که همچون خنجر برّان و فرورفتن نیزه در میان شکم است، صبر کنیم.
و شما اکنون گمان مى‏برید که براى ما ارثى نیست، آیا خواهان حکم جاهلیت هستید، و براى اهل یقین چه حکمى بالاتر از حکم خداوند است، آیا نمى‏دانید؟ در حالى که براى شما همانند آفتاب درخشان روشن است، که من دختر او هستم.
اى مسلمانان! آیا سزاوار است که ارث پدرم را از من بگیرند، اى پسر ابى‏قحافه،آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببرى و از ارث پدرم محروم باشم امر تازه و زشتى آوردى، آیا آگاهانه کتاب خدا را ترک کرده و پشت سر مى‏اندازید، آیا قرآن نمى‏گوید «سلیمان از داود ارث برد»، و در مورد خبر زکریا آنگاه که گفت: «پروردگار مرا فرزندى عنایت فرما تا از من و خاندان یعقوب ارث برد»، و فرمود: «و خویشاوندان رحمى به یکدیگر سزاوارتر از

بِبَعْضٍ فی کِتابِ اللَّهِ»، (۳) وَ قالَ «یُوصیکُمُ اللَّهُ فی اَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْاُنْثَیَیْنِ»، (۴) وَ قالَ «اِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّهَ لِلْوالِدَیْنِ وَالْاَقْرَبَیْنِ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقینَ». (۵)
وَ زَعَمْتُمْ اَنْ لا حَظْوَهَ لی، وَ لا اَرِثُ مِنْ اَبی، وَ لا رَحِمَ بَیْنَنا، اَفَخَصَّکُمُ اللَّهُ بِایَهٍ اَخْرَجَ اَبی مِنْها؟ اَمْ هَلْ تَقُولُونَ: اِنَّ اَهْلَ مِلَّتَیْنِ لا یَتَوارَثانِ؟ اَوَ لَسْتُ اَنَا وَ اَبی مِنْ اَهْلِ مِلَّهٍ واحِدَهٍ؟ اَمْ اَنْتُمْ اَعْلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرْانِ وَ عُمُومِهِ مِنْ اَبی وَابْنِ عَمّی؟ فَدُونَکَها مَخْطُومَهً مَرْحُولَهً تَلْقاکَ یَوْمَ حَشْرِکَ.
فَنِعْمَ الْحَکَمُ اللَّهُ، وَ الزَّعیمُ مُحَمَّدٌ، وَ الْمَوْعِدُ الْقِیامَهُ، وَ عِنْدَ السَّاعَهِ یَخْسِرُ الْمُبْطِلُونَ، وَ لا یَنْفَعُکُمْ اِذْ تَنْدِمُونَ، وَ لِکُلِّ نَبَأٍ مُسْتَقَرٌّ، وَ لَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتیهِ عَذابٌ یُخْزیهِ، وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذابٌ مُقیمٌ.
ثم رمت بطرفها نحو الانصار، فقالت:

دیگرانند»، و فرموده: «خداى تعالى به شما درباره فرزندان سفارش مى‏کند که بهره پسر دو برابر دختر است»، و مى‏فرماید: «هنگامى که مرگ یکى از شما فرارسد بر شما نوشته شده که براى پدران و مادران و نزدیکان وصیت کنید، و این حکم حقّى است براى پرهیزگاران».
و شما گمان مى‏برید که مرا بهره‏اى نبوده و سهمى از ارث پدرم ندارم، آیا خداوند آیه‏اى به شما نازل کرده که پدرم را از آن خارج ساخته؟ یا مى‏گوئید: اهل دو دین از یکدیگر ارث نمى‏برند؟ آیا من و پدرم را از اهل یک دین نمى‏دانید؟ و یا شما به عام و خاص قرآن از پدر و پسرعمویم آگاهترید؟ اینک این تو و این شتر، شترى مهارزده و رحل نهاده شده، برگیر و ببر، با تو در روز رستاخیز ملاقات خواهد کرد.
چه نیک داورى است خداوند، و نیکو دادخواهى است پیامبر، و چه نیکو وعده‏گاهى است قیامت، و در آن ساعت و آن روز اهل باطل زیان مى‏برند، و پشیمانى به شما سودى نمى‏رساند، و براى هرخبرى قرارگاهى است، پس خواهید دانست که عذاب خوارکننده بر سر چه کسى فرود خواهد آمد، و عذاب جاودانه که را شامل مى‏شود. آنگاه رو بسوى انصار کرده و فرمود:

یا مَعْشَرَ النَّقیبَهِ وَ اَعْضادَ الْمِلَّهِ وَ حَضَنَهَ الْاِسْلامِ! ما هذِهِ الْغَمیزَهُ فی حَقّی وَ السِّنَهُ عَنْ ظُلامَتی؟ اَما کانَ رَسُولُ‏اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ اَبی یَقُولُ: «اَلْمَرْءُ یُحْفَظُ فی وُلْدِهِ»، سَرْعانَ ما اَحْدَثْتُمْ وَ عَجْلانَ ذا اِهالَهٍ، وَ لَکُمْ طاقَهٌ بِما اُحاوِلُ، وَ قُوَّهٌ عَلى ما اَطْلُبُ وَ اُزاوِلُ.
اَتَقُولُونَ ماتَ مُحَمَّدٌ؟ فَخَطْبٌ جَلیلٌ اِسْتَوْسَعَ وَ هْنُهُ، وَاسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ، وَ انْفَتَقَ رَتْقُهُ، وَ اُظْلِمَتِ الْاَرْضُ لِغَیْبَتِهِ، وَ کُسِفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصیبَتِهِ، وَ اَکْدَتِ الْامالُ، وَ خَشَعَتِ الْجِبالُ، وَ اُضیعَ الْحَریمُ، وَ اُزیلَتِ الْحُرْمَهُ عِنْدَ مَماتِهِ.
فَتِلْکَ وَاللَّهِ النَّازِلَهُ الْکُبْرى وَ الْمُصیبَهُ الْعُظْمى، لامِثْلُها نازِلَهٌ، وَ لا بائِقَهٌ عاجِلَهٌ اُعْلِنَ بِها، کِتابُ اللَّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ فی اَفْنِیَتِکُمْ، وَ فی مُمْساکُمْ وَ مُصْبِحِکُمْ، یَهْتِفُ فی اَفْنِیَتِکُمْ هُتافاً وَ صُراخاً وَ تِلاوَهً وَ اَلْحاناً، وَ لَقَبْلَهُ ما حَلَّ بِاَنْبِیاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ، حُکْمٌ فَصْلٌ وَ قَضاءٌ حَتْمٌ.
«وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ

اى گروه نقباء، و اى بازوان ملت، اى حافظان اسلام، این ضعف و غفلت در مورد حق من و این سهل‏انگارى از دادخواهى من چرا؟ آیا پدرم پیامبر نمى‏فرمود: «حرمت هرکس در فرزندان او حفظ مى‏شود»، چه بسرعت مرتکب این اعمال شدید، و چه با عجله این بز لاغر، آب از دهان و دماغ او فروریخت، در صورتى که شما را طاقت و توان بر آنچه در راه آن مى‏کوشیم هست، و نیرو براى حمایت من در این مطالبه و قصدم مى‏باشد.
آیا مى‏گوئید محمد صلى اللَّه علیه و آله بدرود حیات گفت، این مصیبتى است بزرگ و در نهایت وسعت، شکاف آن بسیار، و درز دوخته آن شکافته، و زمین در غیاب او سراسر تاریک گردید، و ستارگان بى‏فروغ، و آرزوها به ناامیدى گرائید، کوهها از جاى فروریخت، حرمتها پایمال شد، و احترامى براى کسى پس از وفات او باقى نماند.
بخدا سوگند که این مصیبت بزرگتر و بلیّه عظیم‏تر است، که همچون آن مصیبتى نبوده و بلاى جانگدازى در این دنیا به پایه آن نمى‏رسد، کتاب خدا آن را آشکار کرده است، کتاب خدایى که در خانه‏هایتان، و در مجالس شبانه و روزانه‏تان، آرام و بلند، و با تلاوت و خوانندگى آن را مى‏خوانید، این بلائى است که پیش از این به انبیاء و فرستاده شدگان وارد شده است، حکمى است حتمى، و قضائى است قطعى، خداوند مى‏فرماید:
محمد پیامبرى است که پیش از وى پیامبران دیگرى درگذشتند، پس اگر او بمیرد و یا کشته گردد به عقب برمى‏گردید، و آنکس که به عقب برگردد

فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِى اللَّهُ شَیْئاً وَ سَیَجْزِى اللَّهُ الشَّاکِرینَ». (۶)
ایهاً بَنی‏قیلَهَ! ءَ اُهْضَمُ تُراثَ اَبی وَ اَنْتُمْ بِمَرْأى مِنّی وَ مَسْمَعٍ وَ مُنْتَدى وَ مَجْمَعٍ، تَلْبَسُکُمُ الدَّعْوَهُ وَ تَشْمَلُکُمُ الْخُبْرَهُ، وَ اَنْتُمْ ذَوُو الْعَدَدِ وَ الْعُدَّهِ وَ الْاَداهِ وَ الْقُوَّهِ، وَ عِنْدَکُمُ السِّلاحُ وَ الْجُنَّهُ، تُوافیکُمُ الدَّعْوَهُ فَلا تُجیبُونَ، وَ تَأْتیکُمُ الصَّرْخَهُ فَلا تُغیثُونَ، وَ اَنْتُمْ مَوْصُوفُونَ بِالْکِفاحِ، مَعْرُوفُونَ بِالْخَیْرِ وَ الصَّلاحِ، وَ النُّخْبَهُ الَّتی انْتُخِبَتْ، وَ الْخِیَرَهُ الَّتِی اخْتیرَتْ لَنا اَهْلَ الْبَیْتِ.
قاتَلْتُمُ الْعَرَبَ، وَ تَحَمَّلْتُمُ الْکَدَّ وَ التَّعَبَ، وَ ناطَحْتُمُ الْاُمَمَ، وَ کافَحْتُمُ الْبُهَمَ، لا نَبْرَحُ اَوْ تَبْرَحُونَ، نَأْمُرُکُمْ فَتَأْتَمِرُونَ، حَتَّى اِذا دارَتْ بِنا رَحَى الْاِسْلامِ، وَ دَرَّ حَلَبُ الْاَیَّامِ، وَ خَضَعَتْ نُعْرَهُ الشِّرْکِ، وَ سَکَنَتْ فَوْرَهُ الْاِفْکِ، وَ خَمَدَتْ نیرانُ الْکُفْرِ، وَ هَدَأَتْ دَعْوَهُ الْهَرَجِ، وَ اسْتَوْسَقَ نِظامُ الدّینِ، فَاَنَّى حِزْتُمْ بَعْدَ الْبَیانِ، وَاَسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْاِعْلانِ، وَ نَکَصْتُمْ بَعْدَ الْاِقْدامِ، وَاَشْرَکْتُمْ بَعْدَ الْایمانِ؟
بُؤْساً لِقَوْمٍ نَکَثُوا اَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ، وَ هَمُّوا

بخدا زیانى نمى‏رساند، و خدا شکرکنندگان را پاداش خواهد داد».
اى پسران قیله- گروه انصار- آیا نسبت به میراث پدرم مورد ظلم واقع شوم در حالى که مرا مى‏بینید و سخن مرا مى‏شنوید، و داراى انجمن و اجتماعید، صداى دعوت مرا همگان شنیده و از حالم آگاهى دارید، و داراى نفرات و ذخیره‏اید، و داراى ابزار و قوه‏اید، نزد شما اسلحه و زره و سپر هست، صداى دعوت من به شما مى‏رسد ولى جواب نمى‏دهید، و ناله فریاد خواهیم را شنیده ولى به فریادم نمى‏رسید، در حالى که به شجاعت معروف و به خیر و صلاح موصوف مى‏باشید، و شما برگزیدگانى بودید که انتخاب شده، و منتخباتى که براى ما اهل‏بیت برگزیده شدید!
با عرب پیکار کرده و متحمّل رنج و شدتها شدید، و با امتها رزم نموده و با پهلوانان به نبرد برخاستید، همیشه فرمانده بوده و شما فرمانبردار، تا آسیاى اسلام به گردش افتاد، و پستان روزگار به شیر آمد، و نعره‏هاى شرک‏آمیز خاموش شده، و دیگ طمع و تهمت از جوش افتاد، و آتش کفر خاموش و دعوت نداى هرج و مرج آرام گرفت، و نظام دین کاملاً ردیف شد، پس چرا بعد از اقرارتان به ایمان حیران شده، و پس از آشکارى خود را مخفى گرداندید، و بعد از پیشقدمى عقب نشستید، و بعد ایمان شرک آوردید.
واى بر گروهى که بعد از پیمان بستن آن را شکستند، و خواستند پیامبر

بِاِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ اَوَّلَ مَرَّهٍ، اَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشَوْهُ اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ.
اَلا، وَ قَدْ أَرى اَنْ قَدْ اَخْلَدْتُمْ اِلَى الْخَفْضِ، وَ اَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ اَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ، وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَهِ، وَ نَجَوْتُمْ بِالضّیقِ مِنَ السَّعَهِ، فَمَجَجْتُمْ ما وَعَبْتُمْ، وَ دَسَعْتُمُ الَّذى تَسَوَّغْتُمْ، فَاِنْ تَکْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْاَرْضِ جَمیعاً فَاِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمیدٌ.
اَلا، وَ قَدْ قُلْتُ ما قُلْتُ هذا عَلى مَعْرِفَهٍ مِنّی بِالْخِذْلَهِ الَّتی خامَرْتُکُمْ، وَ الْغَدْرَهِ الَّتِی اسْتَشْعَرَتْها قُلُوبُکُمْ، وَ لکِنَّها فَیْضَهُ النَّفْسِ، وَ نَفْثَهُ الْغَیْظِ، وَ حَوَزُ الْقَناهِ، وَ بَثَّهُ الصَّدْرِ، وَ تَقْدِمَهُ الْحُجَّهِ، فَدُونَکُمُوها فَاحْتَقِبُوها دَبِرَهَ الظَّهْرِ، نَقِبَهَ الْخُفِّ، باقِیَهَ الْعارِ، مَوْسُومَهً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنارِ الْاَبَدِ، مَوْصُولَهً بِنارِ اللَّهِ الْمُوقَدَهِ الَّتی تَطَّلِعُ عَلَى الْاَفْئِدَهِ.
فَبِعَیْنِ اللَّهِ ما تَفْعَلُونَ، وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ، وَ اَنَا اِبْنَهُ نَذیرٍ لَکُمْ بَیْنَ یَدَىْ عَذابٌ شَدیدٌ، فَاعْمَلُوا اِنَّا عامِلُونَ، وَ انْتَظِرُوا اِنَّا مُنْتَظِرُونَ.
فأجابها أبوبکر عبداللَّه بن عثمان، و قال:

را اخراج کنند، با آنکه آنان جنگ را آغاز نمودند، آیا از آنان هراس دارد در حالى که خدا سزاوار است که از او بهراسید، اگر مؤمنید.
آگاه باشید مى‏بینم که به تن‏آسائى جاودانه دل داده، و کسى را که سزاوار زمامدارى بود را دور ساخته‏اید، با راحت‏طلبى خلوت کرده، و از تنگناى زندگى به فراخناى آن رسیده‏اید، در اثر آن آنچه را حفظ کرده بودید را از دهان بیرون ریختید، و آنچه را فروبرده بودید را بازگرداندند، پس بدانید اگر شما و هرکه در زمین است کافر شوید، خداى بزرگ از همگان بى‏نیاز و ستوده است. آگاه باشید آنچه گفتم با شناخت کاملم بود، به سستى پدید آمده در اخلاق شما، و بى‏وفائى و نیرنگ ایجاد شده در قلوب شما، و لیکن اینها جوشش دل اندوهگین، و بیرون ریختن خشم و غضب است، و آنچه قابل تحمّلم نیست، و جوشش سینه‏ام و بیان دلیل و برهان، پس خلافت را بگیرید، ولى بدانید که پشت این شتر خلافت زخم است، و پاى آن سوراخ و تاول‏دار، عار و ننگش باقى و نشان از غضب خدا و ننگ ابدى دارد، و به آتش شعله‏ور خدا که بر قلبها احاطه مى‏یابد متصل است. آنچه مى‏کنید در برابر چشم بیناى خداوند قرار داشته، و آنانکه ستم کردند به زودى مى‏دانند که به کدام بازگشتگاهى بازخواهند گشت، و من دختر کسى هستم که شما را از عذاب دردناک الهى که در پیش دارید خبر داد، پس هرچه خواهید بکنید و ما هم کار خود را مى‏کنیم، و شما منتظر بمانید و ما هم در انتظار بسر مى‏بریم.
آنگاه ابوبکر پاسخ داد:

یا بِنْتَ رَسُولِ‏اللَّهِ! لَقَدْ کانَ اَبُوکِ بِالْمُؤمِنینَ عَطُوفاً کَریماً، رَؤُوفاً رَحیماً، وَ عَلَى الْکافِرینَ عَذاباً اَلیماً وَ عِقاباً عَظیماً، اِنْ عَزَوْناهُ وَجَدْناهُ اَباکِ دُونَ النِّساءِ، وَ اَخا اِلْفِکِ دُونَ الْاَخِلاَّءِ، اثَرَهُ عَلى کُلِّ حَمیمٍ وَ ساعَدَهُ فی کُلِّ اَمْرٍ جَسیمِ، لا یُحِبُّکُمْ اِلاَّ سَعیدٌ، وَ لا یُبْغِضُکُمْ اِلاَّ شَقِیٌّ بَعیدٌ.
فَاَنْتُمْ عِتْرَهُ رَسُولِ‏اللَّهِ الطَّیِّبُونَ، الْخِیَرَهُ الْمُنْتَجَبُونَ، عَلَى الْخَیْرِ اَدِلَّتُنا وَ اِلَى الْجَنَّهِ مَسالِکُنا، وَ اَنْتِ یا خِیَرَهَ النِّساءِ وَ ابْنَهَ خَیْرِ الْاَنْبِیاءِ، صادِقَهٌ فی قَوْلِکِ، سابِقَهٌ فی وُفُورِ عَقْلِکِ، غَیْرَ مَرْدُودَهٍ عَنْ حَقِّکِ، وَ لا مَصْدُودَهٍ عَنْ صِدْقِکِ.
وَ اللَّهِ ما عَدَوْتُ رَأْىَ رَسُولِ‏اللَّهِ، وَ لا عَمِلْتُ اِلاَّ بِاِذْنِهِ، وَ الرَّائِدُ لا یَکْذِبُ اَهْلَهُ، وَ اِنّی اُشْهِدُ اللَّهَ وَ کَفى بِهِ شَهیداً، اَنّی سَمِعْتُ رَسُولَ‏اللَّهِ یَقُولُ: «نَحْنُ مَعاشِرَ الْاَنْبِیاءِ لا نُوَرِّثُ ذَهَباً وَ لا فِضَّهًّ، وَ لا داراً وَ لا عِقاراً، وَ اِنَّما نُوَرِّثُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ الْعِلْمَ وَ النُّبُوَّهَ، وَ ما کانَ لَنا مِنْ طُعْمَهٍ فَلِوَلِیِّ الْاَمْرِ بَعْدَنا اَنْ یَحْکُمَ فیهِ بِحُکْمِهِ».

اى دختر رسول خدا! پدر تو بر مؤمنین مهربان و بزرگوار و رئوف و رحیم، و بر کافران عذاب دردناک و عقاب بزرگ بود، اگر به نسب او بنگریم وى در میان زنانمان پدر تو، و در میان دوستان برادر شوهر توست، که وى را بر هر دوستى برترى داد، و او نیز در هر کار بزرگى پیامبر را یارى نمود، جز سعادتمندان شما را دوست نمى‏دارند، و تنها بدکاران شما را دشمن مى‏شمرند.
پس شما خاندان پیامبر، پاکان برگزیدگان جهان بوده، و ما را به خیر راهنما، و بسوى بهشت رهنمون بودید، و تو اى برترین زنان و دختر برترین پیامبران، در گفتارت صادق، در عقل فراوان پیشقدم بوده، و هرگز از حقت بازداشته نخواهى شد و از گفتار صادقت مانعى ایجاد نخواهد گردید.
و بخدا سوگند از رأى پیامبر قدمى فراتر نگذارده، و جز با اجازه او اقدام نکرده‏ام، و پیشرو قوم به آنان دروغ نمى‏گوید، و خدا را گواه مى‏گیرم که بهترین گواه است، از پیامبر شنیدم که فرمود: «ما گروه پیامبران دینار و درهم و خانه و مزرعه به ارث نمى‏گذاریم، و تنها کتاب و حکمت و علم و نبوت را به ارث مى‏نهیم، و آنچه از ما باقى مى‏ماند در اختیار ولىّ امر بعد از ماست، که هر حکمى که بخواهد در آن بنماید.»

وَ قَدْ جَعَلْنا ما حاوَلْتِهِ فِی الْکِراعِ وَ السِّلاحِ، یُقاتِلُ بِهَا الْمُسْلِمُونَ وَ یُجاهِدُونَ الْکُفَّارَ، وَ یُجالِدُونَ الْمَرَدَهَ الْفُجَّارَ، وَ ذلِکَ بِاِجْماعِ الْمُسْلِمینَ، لَمْ اَنْفَرِدْ بِهِ وَحْدى،وَ لَمْ اَسْتَبِدْ بِما کانَ الرَّأْىُ عِنْدى، وَ هذِهِ حالی وَ مالی، هِیَ لَکِ وَ بَیْنَ یَدَیْکِ، لا تَزْوى عَنْکِ وَ لا نَدَّخِرُ دُونَکِ، وَ اَنَّکِ، وَ اَنْتِ سَیِّدَهُ اُمَّهِ اَبیکِ وَ الشَّجَرَهُ الطَّیِّبَهُ لِبَنیکِ، لا یُدْفَعُ مالَکِ مِنْ فَضْلِکِ، وَ لا یُوضَعُ فی فَرْعِکِ وَ اَصْلِکِ، حُکْمُکِ نافِذٌ فیما مَلَّکَتْ یَداىَ، فَهَلْ تَرَیِنَّ اَنْ اُخالِفَ فی ذاکَ اَباکِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ وَ سَلَّمَ).
فقالت:
سُبْحانَ‏اللَّهِ، ما کانَ اَبی رَسُولُ‏اللَّهِ عَنْ کِتابِ اللَّهِ صادِفاً، وَ لا لِاَحْکامِهِ مُخالِفاً، بَلْ کانَ یَتْبَعُ اَثَرَهُ، وَ یَقْفُو سُوَرَهُ، اَفَتَجْمَعُونَ اِلَى الْغَدْرِ اِعْتِلالاً عَلَیْهِ بِالزُّورِ، وَ هذا بَعْدَ وَفاتِهِ شَبیهٌ بِما بُغِیَ لَهُ مِنَ الْغَوائِلِ فی حَیاتِهِ، هذا کِتابُ اللَّهِ حُکْماً عَدْلاً وَ ناطِقاً فَصْلاً، یَقُولُ: «یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ الِ‏یَعْقُوبَ»، وَ یَقُولُ: «وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ».

و ما آنچه را که مى‏خواهى در راه خرید اسب و اسلحه قرار دادیم، تا مسلمانان با آن کارزار کرده و با کفّار جهاد نموده و با سرکشان بدکار جدال کنند، و این تصمیم به اتفاق تمام مسلمانان بود، و تنها دست به این کار نزدم، و در رأى و نظرم مستبدّانه عمل ننمودم، و این حال من و این اموال من است که براى تو و در اختیار توست، و از تو دریغ نمى‏شود و براى فرد دیگرى ذخیره نشده، توئى سرور بانوان امّت پدرت، و درخت بارور و پاک براى فرزندانت، فضائلت انکار نشده، و از شاخه و ساقه‏ات فرونهاده نمى‏گردد، حُکمت در آنچه من مالک آن هستم نافذ است، آیا مى‏پسندى که در این زمینه مخالف سخن پدرت عمل کنم.
حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود:
پاک و منزه است خداوند، پدرم پیامبر، از کتاب خدا روى‏گردان و با احکامش مخالف نبود، بلکه پیرو آن بود و به آیات آن عمل مى‏نمود، آیا مى‏خواهید علاوه بر نیرنگ و مکر به زور او را متهم نمائید، و این کار بعد از رحلت او شبیه است به دامهائى که در زمان حیاتش برایش گسترده شد، این کتاب خداست که حاکمى است عادل، و ناطقى است که بین حق و باطل جدائى مى‏اندازد، و مى‏فرماید:- زکریا گفت: خدایا فرزندى به من بده که- «از من و خاندان یعقوب ارث ببرد»، و مى‏فرماید: «سلیمان از داود ارث برد».

بَیَّنَ عَزَّ وَ جَلَّ فیما وَزَّعَ مِنَ الْاَقْساطِ، وَ شَرَعَ مِنَ الْفَرائِضِ وَالْمیراثِ، وَ اَباحَ مِنْ حَظِّ الذَّکَرانِ وَ الْاِناثِ، ما اَزاحَ بِهِ عِلَّهَ الْمُبْطِلینَ وَ اَزالَ التَّظَنّی وَ الشُّبَهاتِ فِی الْغابِرینَ، کَلاَّ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ اَنْفُسُکُمْ اَمْراً، فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ.
فقال أبوبکر:
صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَتْ اِبْنَتُهُ، مَعْدِنُ الْحِکْمَهِ، وَ مَوْطِنُ الْهُدى وَ الرَّحْمَهِ، وَ رُکْنُ الدّینِ، وَ عَیْنُ الْحُجَّهِ، لا اَبْعَدُ صَوابَکِ وَ لا اُنْکِرُ خِطابَکِ، هؤُلاءِ الْمُسْلِمُونَ بَیْنی وَ بَیْنَکِ قَلَّدُونی ما تَقَلَّدْتُ، وَ بِاتِّفاقٍ مِنْهُمْ اَخَذْتُ ما اَخَذْتُ، غَیْرَ مَکابِرٍ وَ لا مُسْتَبِدٍّ وَ لا مُسْتَأْثِرٍ، وَ هُمْ بِذلِکَ شُهُودٌ.
فالتفت فاطمه علیهاالسلام الى النساء، و قالت:
مَعاشِرَ الْمُسْلِمینَ الْمُسْرِعَهِ اِلى قیلِ الْباطِلِ، الْمُغْضِیَهِ عَلَى الْفِعْلِ الْقَبیحِ الْخاسِرِ، اَفَلا تَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ اَمْ‏عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها، کَلاَّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِکُمْ ما اَسَأْتُمْ مِنْ اَعْمالِکُمْ، فَاَخَذَ بِسَمْعِکُمْ وَ اَبْصارِکُمْ، وَ لَبِئْسَ ما تَأَوَّلْتُمْ،

و خداوند در سهمیه‏هائى که مقرر کرد، و مقادیرى که در ارث تعیین فرمود، و بهره‏هائى که براى مردان و زنان قرار داد، توضیحات کافى داده، که بهانه‏هاى اهل باطل، و گمانها و شبهات را تا روز قیامت زائل فرموده است، نه چنین است، بلکه هواهاى نفسانى شما راهى را پیش پایتان قرار داده، و جز صبر زیبا چاره‏اى ندارم، و خداوند در آنچه مى‏کنید یاور ماست.
ابوبکر گفت:

خدا و پیامبرش راست گفته، و دختر او نیز، که معدن حکمت و جایگاه هدایت و رحمت، و رکن دین و سرچشمه حجت و دلیل مى‏باشد و راست مى‏گوید، سخن حقّت را دور نیفکنده و گفتارت را انکار نمى‏کنم، این مسلمانان بین من و تو حاکم هستند، و آنان این حکومت را بمن سپردند، و به تصمیم آنها این منصب را پذیرفتم، نه متکبّر بوده و نه مستبدّ به رأى هستم، و نه چیزى را براى خود برداشته‏ام، و اینان همگى گواه و شاهدند.
آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام رو به مردم کرده و فرمود:
اى مسلمانان! که براى شنیدن حرفهاى بیهوده شتابان بوده، و کردار زشت را نادیده میگیرید، آیا در قرآن نمى‏اندیشید، یا بر دلها مهر زده شده است، نه چنین است بلکه اعمال زشتتان بر دلهایتان تیرگى آورده، و گوشها و چشمانتان را فراگرفته، و بسیار بد آیات قرآن را تأویل کرده، و بد راهى را به او

وَ ساءَ ما بِهِ اَشَرْتُمْ، وَ شَرَّ ما مِنْهُ اِعْتَضْتُمْ، لَتَجِدَنَّ وَ اللَّهِ مَحْمِلَهُ ثَقیلاً، وَ غِبَّهُ وَ بیلاً، اِذا کُشِفَ لَکُمُ الْغِطاءُ، وَ بانَ ما وَرائَهُ الضَّرَّاءُ، وَ بَدا لَکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَحْتَسِبُونَ، وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ.
ثم عطفت على قبر النبیّ صلى اللَّه علیه و آله، و قالت:
قَدْ کانَ بَعْدَکَ اَنْباءٌ وَهَنْبَثَهٌ – لَوْ کُنْتَ شاهِدَها لَمْ تَکْثِرِ الْخُطَبُ
اِنَّا فَقَدْ ناکَ فَقْدَ الْاَرْضِ وابِلَها – وَ اخْتَلَّ قَوْمُکَ فَاشْهَدْهُمْ وَ لا تَغِبُ
وَ کُلُّ اَهْلٍ لَهُ قُرْبی وَ مَنْزِلَهٌ – عِنْدَ الْاِلهِ عَلَی الْاَدْنَیْنِ مُقْتَرِبُ
اَبْدَتْ رِجالٌ لَنا نَجْوى صُدُورِهِمُ – لمَّا مَضَیْتَ وَ حالَتْ دُونَکَ التُّرَبُ
تَجَهَّمَتْنا رِجالٌ وَ اسْتُخِفَّ بِنا – لَمَّا فُقِدْتَ وَ کُلُّ الْاِرْثِ مُغْتَصَبُ
وَ کُنْتَ بَدْراً وَ نُوراً یُسْتَضاءُ بِهِ- عَلَیْکَ تُنْزِلُ مِنْ ذِى‏الْعِزَّهِ الْکُتُبُ

نشان داده، و با بدچیزى معاوضه نمودید، بخدا سوگند تحمّل این بار برایتان سنگین، و عاقبتش پر از وزر و وبال است، آنگاه که پرده‏ها کنار رود و زیانهاى آن روشن گردد، و آنچه را که حساب نمى‏کردید و براى شما آشکار گردد، آنجاست که اهل باطل زیانکار گردند.
سپس آن حضرت رو به سوى قبر پیامبر کرد و فرمود:
بعد از تو خبرها و مسائلى پیش آمد، که اگر بودى آنچنان بزرگ جلوه نمى‏کرد.
ما تو را از دست دادیم مانند سرزمینى که از باران محروم گردد، و قوم تو متفرّق شدند، بیا بنگر که چگونه از راه منحرف گردیدند.
هر خاندانى که نزد خدا منزلت و مقامى داشت نزد بیگانگان نیز محترم بود، غیر از ما.
مردانى چند از امت تو همین که رفتى، و پرده خاک میان ما و تو حائل شد، اسرار سینه‏ها را آشکار کردند.
بعد از تو مردانى دیگر از ما روى برگردانده و خفیفمان نمودند، و میراثمان دزدیده شد.
تو ماه شب چهارده و چراغ نوربخشى بودى، که از جانب خداوند بر تو کتابها نازل مى‏گردید.

وَ کانَ جِبْریلُ بِالْایاتِ یُؤْنِسُنا- فَقَدْ فُقِدْتَ وَ کُلُّ الْخَیْرِ مُحْتَجَبُ
فَلَیْتَ قَبْلَکَ کانَ الْمَوْتُ صادِفُنا- لَمَّا مَضَیْتَ وَ حالَتْ دُونَکَ الْکُتُبُ
ثم انکفأت علیهاالسلام و امیرالمؤمنین علیه‏السلام یتوقّع رجوعها الیه و یتطلّع طلوعها علیه، فلمّا استقرّت بها الدار، قالت لامیرالمؤمنین علیهماالسلام:
یَابْنَ اَبی‏طالِبٍ! اِشْتَمَلْتَ شِمْلَهَ الْجَنینِ، وَ قَعَدْتَ حُجْرَهَ الظَّنینِ، نَقَضْتَ قادِمَهَ الْاَجْدَلِ، فَخانَکَ ریشُ الْاَعْزَلِ.
هذا اِبْنُ اَبی‏قُحافَهَ یَبْتَزُّنی نِحْلَهَ اَبی وَ بُلْغَهَ ابْنَىَّ! لَقَدْ اَجْهَرَ فی خِصامی وَ اَلْفَیْتُهُ اَلَدَّ فی کَلامی حَتَّى حَبَسَتْنی قیلَهُ نَصْرَها وَ الْمُهاجِرَهُ وَصْلَها، وَ غَضَّتِ الْجَماعَهُ دُونی طَرْفَها، فَلا دافِعَ وَ لا مانِعَ، خَرَجْتُ کاظِمَهً، وَ عُدْتُ راغِمَهً.
اَضْرَعْتَ خَدَّکَ یَوْمَ اَضَعْتَ حَدَّکَ، اِفْتَرَسْتَ الذِّئابَ وَ افْتَرَشت التُّرابَ، ما کَفَفْتَ قائِلاً وَ لا اَغْنَیْتَ باطلاً وَ لا خِیارَ لی، لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هَنیئَتی وَ دُونَ ذَلَّتی، عَذیرِىَ اللَّهُ مِنْکَ عادِیاً وَ مِنْکَ حامِیاً.

جبرئیل با آیات الهى مونس ما بود، و بعد از تو تمام خیرها پوشیده شد.
اى کاش پیش از تو مرده بودیم، آنگاه که رفتى و خاک ترا در زیر خود پنهان کرد.
آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام به خانه بازگشت و حضرت على علیه‏السلام در انتظار او بسر برده و منتظر طلوع آفتاب جمالش بود، وقتى در خانه آرام گرفت به حضرت على علیه‏السلام فرمود:
اى پسر ابوطالب! همانند جنین در شکم مادر پرده‏نشین شده، و در خانه اتهام به زمین نشسته‏اى، شاه‏پرهاى شاهین را شکسته، و حال آنکه پرهاى کوچک هم در پرواز به تو خیانت خواهد کرد. این پسر ابى‏قحافه است که هدیه پدرم و مایه زندگى دو پسرم را از من گرفته است، با کمال وضوح با من دشمنى کرد، و من او را در سخن گفتن با خود بسیار لجوج و کینه‏توز دیدم، تا آنکه انصار حمایتشان را از من باز داشته، و مهاجران یاریشان را از من دریغ نمودند، و مردم از یاریم چشم‏پوشى کردند، نه مدافعى دارم و نه کسى که مانع از کردار آنان گردد، در حالى که خشمم را فروبرده بودم از خانه خارج شدم و بدون نتیجه بازگشتم.
آنروز که شمشیرت را بر زمین نهادى همان روز خویشتن را خانه‏نشین نمودى، تو شیرمردى بودى که گرگان را مى‏کشتى، و امروز بر روى زمین آرمیده‏اى، گوینده‏اى را از من دفع نکرده، و باطلى را از من دور نمى‏گردانى، و من از خود اختیارى ندارم، اى کاش قبل از این کار و قبل از اینکه این چنین خوار شوم مرده بودم، از اینکه اینگونه سخن مى‏گویم خداوندا عذر مى‏خواهم، و یارى و کمک از جانب توست.

وَیْلاىَ فی کُلِّ شارِقٍ، وَیْلاىَ فی کُلِّ غارِبٍ، ماتَ الْعَمَدُ وَ وَهَنَ الْعَضُدُ، شَکْواىَ اِلى اَبی وَ عَدْواىَ اِلى رَبّی، اَللَّهُمَّ اِنَّکَ اَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّهً وَ حَوْلاً، وَ اَشَدُّ بَأْساً وَ تَنْکیلاً.
فقال امیرالمؤمنین علیه‏السلام:
لا وَیْلَ لَکِ، بَلِ الْوَیْلُ لِشانِئِکِ، نَهْنِهْنی عَنْ وُجْدِکِ، یا اِبْنَهَ الصَّفْوَهِ وَ بَقِیَّهَ النُّبُوَّهِ، فَما وَنَیْتُ عَنْ دینی، وَ لا اَخْطَأْتُ مَقْدُورى، فَاِنْ کُنْتِ تُریدینَ الْبُلْغَهَ فَرِزْقُکِ مَضْمُونٌ، وَ کَفیلُکِ مَأْمُونٌ، وَ ما اُعِدَّ لَکِ اَفْضَلُ مِمَّا قُطِعَ عَنْکِ، فَاحْتَسِبِی اللَّهَ. فقالت: حَسْبِیَ اللَّهُ، و أمسکت.

از این پس واى بر من در هر صبح و شام، پناهم از دنیا رفت، و بازویم سست شد، شکایتم بسوى پدرم بوده و از خدا یارى مى‏خواهم، پروردگارا نیرو و توانت از آنان بیشتر، و عذاب و عقابت دردناکتر است.
حضرت على علیه‏السلام فرمود: شایسته تو نیست که واى بر من بگوئى، بلکه سزاوار دشمن ستمگر توست، اى دختر برگزیده خدا و اى باقیمانده نبوت، از اندوه و غضب دست بردار، من در دینم سست نشده و از آنچه در حدّ توانم است مضائقه نمى‏کنم، اگر تو براى گذران روزیت ناراحتى، بدانکه روزى تو نزد خدا ضمانت شده و کفیل تو امین است، و آنچه برایت آماده شده از آنچه از تو گرفته شده بهتر است، پس براى خدا صبر کن.
حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود: خدا مرا کافى است، آنگاه ساکت شد.

منابع:
۱ ـ النمل: ۱۶
۲ ـ مریم: ۶
۳ ـ الاحزاب: ۶٫
۴ ـ النساء: ۱۱٫
۵ ـ البقره: ۱۸۰٫
۶ ـ آل ‏عمران: ۱۴۴٫

برگرفته ازسایت پاسخ گویی آنلاین سوالات  شرعی

متن وترجمه خطبه فدکیه حضرت زهرا سلام الله علیها

حضرت زهرا علیهاالسلام پس از معرفى خود در این قسمت به عنوان دختر رسول خدا، درباره شیوه زندگى مردم در زمان ظهور پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و روش برخورد آن حضرت با این اوضاع، با استشهاد به آیه «لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنفُسِکُم» (توبه/ ۱۲۸) مى‏فرماید: پیامبرى از خود شما برایتان آمد که آنچه شما را به زحمت مى‏انداخت بر او دشوار بود، نسبت به (خیر و صلاح) شما علاقه شدید داشت، و به ایمان‏آورندگان مهربان و دلسوز بود. سپس در تبیین آیه مزبور ادامه مى‏دهد: «… آن حضرت رسالت خویش را ابلاغ و بیم و انذار و اندرز خود را اظهار و از مسلک و روش مشرکان برکنار بود، کمر آنان را شکست و حلقوم ایشان را فشرد و با حکمت و پند نیکو، ایشان را به راه پروردگارش دعوت نمود، بت‏ها را شکست و گردن‏فرازان را سرکوب کرد تا آنکه جمع ایشان شکست خورده پا به فرار گذاشتند.»
ابن ابى الحدید نیز ضمن ذکر روایاتى مى‏نویسد: «مردم مى‏پندارند که نزاع فاطمه با ابوبکر در دو چیز بوده: در میراث و در نحله. من در احادیث یافتم که آن حضرت در مسئله سومى با او نزاع داشته و ابوبکر او را از آنها نیز منع کرده بود که عبارت بود از سهم ذوى القربى.»

آن‏گاه با اشاره به مسلمانان و حق‏خواهى ایشان در آن دوران سخت ایمان آوردن، مى‏فرماید: «شما به همراه سپیدرویان پاک‎نهاد، گویاى کلمه اخلاص شدید، و حال آن که «کنتم على شَفا حُفرهٍ مِن النارِ» (آل عمران/ ۱۰۳) بر لبه پرتگاه جهنم بودید. به خاطر ضعف و ناتوانى شما، هر کس از راه مى‏رسید مى‏توانست شما را نابود کند، جرعه‏اى براى هر تشنه و طعمه‏اى براى هر گرسنه و آتش‏گیره هر شعله‏اى بودید، زیر پاى دیگران له شده بودید، آب‏هاى گندیده مى‏آشامیدید و برگ درختان مى‏چیدید، ذلیل و توسرى خور بودید.» سپس به آیه «تَخَافُونَ أَن یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ» (انفال/ ۲۶) اشاره مى‏نماید که «شما وحشت داشتید دیگران از اطراف به شما هجوم آورند، و خداوند به واسطه فیض وجود رسول خدا، شما را از آن گرفتارى‏ها نجات داد.»

و سپس اشاره مى‏فرماید: شما را از کلیه گرفتارى‏هاى دیگر نیز در هر زمان رهانید» و به آیه «کُلَّمَا أَوْ قَدُواْ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللهُ» (مائده/ ۶۴) استناد مى‏جوید.
علاّمه مظفّر در دلائل الصدق آورده است: «حضرت زهرا حق چهارمى نیز داشت که مربوط به خمس غنایمى بود که پس از پیامبر حادث مى‏گردیدند؛ چون ابوبکر، همان‏گونه که خمس اهل بیت علیهم‏السلام را ـ که در زمان رسول خدا (مانند خمس خیبر) مالک شده بودند ـ گرفته بود، آنها را از خمس غنایمى که پس از آن حضرت حادث شده بود نیز منع کرد و حضرت زهرا علیهاالسلام درباره آنها نیز با او به نزاع پرداخت و اخبار در این مورد بسیارند.»

پس از فرمایش‏هاى دیگرى، به طرح فتنه‏ها و بروز نفاق‏ها پس از رسول خدا و سرگشتگى مردم و حیرت ایشان مى‏پردازد و با آیه «أَلاَ فِی الْفِتْنَهِ سَقَطُواْ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِیطَهٌ بِالْکَافِرِین» (توبه/ ۴۹) وقایع را شرح مى‏دهد و به پشت سر انداختن قرآن و بازگشت به جاهلیت نویدشان مى‏دهد و آن را جایگزین بدى مى‏خواند: «بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلا» (کهف/۵۰) و چنین کارى را خسران تفسیر مى‏نماید: «وَ مَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الآخِرَهِ مِنَ الْخَاسِرِین» (آل عمران/ ۸۵) و آن‏گاه پس از توضیحات دیگرى از این واقعه، به مسئله قطعى ارث خویش از پیامبر اشاره کرده، مى‏فرماید: شما پنداشته‏اید که ما ارثى نمى‏بریم؟ «أَفَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ حُکْمًا لِّقَوْمٍ یُوقِنُون» (مائده/۵۰) آیا از دستورات دوران جاهلیت پیروی مى‏کنند؟ براى مردمى که باور دارند، چه کسى از خداوند بهتر دستور مى‏دهد و داورى مى‏کند؟

زکریّا علیه‏السلام از خداوند درخواست کرد که از فرزندانش کسى را وارث او قرار دهد که وجود وى مانع و حاجب از دیگر افراد خویشاوند و فامیل و پسر عموهایش باشد و این ممنوعیت تنها با میراث اموال مناسبت دارد و معنا ندارد که بخواهد موالى و خویشاوندانش را از علم و نبوّت مانع شود.

سپس مستقیما جانب خطاب را به ابوبکر نموده، مى‏فرماید: «… اى پسر ابى قحافه! آیا در کتاب خداوند آمده است که تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ تو مطلب ناروا و سخن نامناسبى گفته‏اى: «لقد جِئتَ شیئا فریّا» آن‏گاه به وراثت حضرت سلیمان از داود علیهماالسلام اشاره فرموده، مى‏گوید: «وَ وَرِثَ سُلَیَْمانُ دَاوُود» (نمل/ ۱۶) و سلیمان از داود ارث برد، و به ذکر داستان یحیى بن زکریّا اشاره مى‏فرماید که گفت: «… فَهَبْ لی مِن لَّدُنکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوب» (مریم/ ۵ـ ۶)؛ پروردگارا! از سوى خودت، به جانشینى به من ببخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد.

در ادامه، به آیات ذیل استناد مى‏جوید:«وَ اُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ اَوْلَى بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ الله» (انفال/ ۷۵)؛ و خویشاوندان برخى نسبت به برخى دیگر در کتاب خدا مقدّم مى‏باشند. «یُوصِیکُمُ اللهُ فِی اَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْن» (نساء/۱۱) و خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش مى‏کند که پسر دو برابر دختر سهم ببرد و «اِن تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّهُ لِلْوَالِدَیْنِ وَالأقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِین» (بقره/ ۱۸) اگر مالى از خود جاى گذاشت، براى پدر و مادر و خویشاوندان به گونه خیر و شناخته شده و معروف وصیت کند و این براى پرهیزگاران کارى درست و شایسته است. و ادامه مى‏دهد: شما پنداشته‏اید که من بهره‏اى نداشته، از پدرم ارث نمى‏برم و هیچ رابطه و پیوندى بین ما نیست؛ در همین زمینه، با اقتباس از آیه ۶۷ سوره انعام و آیه ۳۹ سوره هود مى‏فرماید: «شما خود را نسبت به عام و خاص قرآن، از پدر و پسرعمویم داناتر مى‏دانید. پس (این شما و این فدک که) همچون شتر مهار کشیده و بار کرده در اختیار شما باشد و روز واپسین و رستاخیز تو و آن (فدک) با هم روبه‏رو خواهید شد … «لِکُلِّ نَبَإٍ مُّسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُون»؛ «مَن یَأْتِیهِ عَذَابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذَابٌ مُّقِیم»؛ هر رویدادى را جایگاهى است و به زودى خواهید دانست که بر چه کسى عذاب خوارکننده فرود آمده، شکنجه‏اى پایدار وارد خواهد شد. همچون قصّه گناه‏کاران نوح، هم غرق مى‏شوید و هم عذابى جاودانه در انتظارتان است.
پس از استدلال به آیات مربوط به ارث پیامبران، حضرت به عموم آیات مربوط به ارث و عموم آیه «وصیت» استدلال نموده و تخصیص این آیات را بدون دلیل شرعى از کتاب و سنّت، کارى زشت برشمرده، با لحن و بیان کوبنده‏اى این تخصیصِ بى‏جهت را بر آنان ایراد گرفته، چنین فرمود: «آیا خداوند درباره شما آیه مخصوصى نازل کرده که پدرم را با آن آیه از این عموم خارج کرده باشد.» و با این استفهام انکارى، وجود مخصّص را در قرآن مجید نفى کرده، آن‏گاه مى‏فرماید: «و یا آن که شما از پدرم و از پسرعمویم، در فهم عموم و خصوص قرآن آگاه‏تر و داناترید؟»

آن حضرت از بازگشت مردم پس از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شکوه مى‏کند که «وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَ مَن یَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللهَ شَیْئًا وَ سَیَجْزِی اللهُ الشَّاکِرِین» (آل‏عمران/۱۴۴)؛ محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرستاده کسى است که پیش از او نیز فرستادگانى آمده‏اند. آیا گر بمیرد یا کشته شود شما به گذشته خود برمى‏گردید؟ و هر کس به گذشته خود برگردد هرگز زیانى به خداوند وارد نیاورده است و به زودى خداوند سپاس‏گزاران را پاداش خواهد داد. و فریاد برمى‏آورد: «اى قوم اوس و خزرج! آیا میراث پدرم بلعیده شود، در حالى که شما مرا مى‏بینید و صداى مرا مى‏شنوید و آغاز و فرجام کار به شما برمى‏گردد و زمام امور در دست شماست؟» و با شِکوه از پنهان‏کارى مردم و چشم‏پوشى آنان از حق و انحراف از راه راست، با استناد به آیه «اَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَکَثُواْ أَیْمَانَهُمْ وَ هَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَ هُم بَدَؤُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن کُنتُم مُّؤُمِنِین» (توبه/۱۳) مى‏فرماید: آیا با مردمى که پیمان‏هاى خود را شکسته و براى بیرون کردن پیامبر تصمیم گرفته‏اند نمى‏جنگید، با آن که جنگ را آغاز کرده‏اند؟ آیا از آنان مى‏ترسید با این که خداوند سزاوارتر است که از او بترسید، اگر ایمان آورده و دین را باور کرده‏اید؟ (۱)

در ادامه بیانات تند و گزنده خطبه، حضرت زهرا علیهاالسلام رفاه‏طلبى و تمایل به زندگى راحت را عامل این چرخش دانسته، مى‏فرماید:«إِن تَکْفُرُواْ أَنتُمْ وَ مَن فِی الأَرْضِ جَمِیعًا فَإِنَّ اللهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ» (ابراهیم/۸) اگر شما و همه کسانى که در روى زمین زندگى مى‏کنند کافر شوید، بدانید که خداوند بى‏نیاز و ستوده است. و با خشم اظهار مى‏دارد: «این سخنان خروشى بودند که از جان برآمد و آهى بودند که از خشم من برخاستند و از بى‏تابى و توان‏فرسایى من حکایت مى‏کردند …
در این گفت‏وگو، حق‏خواهى و ادعاى مالکیت زمینى مطرح است که غصب آن نقطه آغاز حمله به شخصیت معنوى و مادى اهل بیت علیهم‏السلام بود و نشان از موضع‏گیرى مستبدّانه خلیفه چند روزه در برخورد با هر نوع مخالفت در مقابله با خلافت جدید داشت و از این‏رو، قدرتمندترین و سرشناس‏ترین مخالفان به عنوان اولین مقابله‏گران سقیفه را انتخاب کرد تا همه مسلمانان پس از آن عبرت گرفته، توان هر نوع سرکشى و تمرّدى را از دست بدهند.

آنچه را شما انجام مى‏دهید پیش‏روى پروردگار است و او ناظر و بینا: «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ» (شعراء/۲۲۷) و به زودى ستمکاران خواهند دانست به چه جایگاهى بازگشت مى‏کنند! و ادامه مى‏دهد: «من دختر پیامبر، هشداردهنده شمایم که شما را از عذاب سرسخت پیش ‏رویتان بیم مى‏داد. «فاعلَموا إِنَّا عَامِلُونَ وَانتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُون» (اقتباس از آیات ۱۲۱ و ۱۲۲ سوره هود)؛ پس هر کارى مى‏خواهید انجام دهید که ما هم کار خود را انجام خواهیم داد و چشم به راه باشید که ما هم منتظریم.

در این فراز از سخن، ابوبکر با دل‏جویى و آرامش تلاش مى‏کند تا حضرت را از خشم فرونشاند و در عین حال، حکم خویش را در مورد «فدک» و اموال باقى مانده از رسول خدا ابراز نماید؛ مى‏گوید: «ما آنچه را که شما در نظر دارید، در راه خرید اسلحه و ساز و برگ جنگى خرج کرده‏ایم تا به وسیله آنها، مسلمانان با کافران هماورد باشند.» آن‏گاه در این تصمیم‏گیرى به اجماع عموم مسلمانان تکیه کرد و از این که نمى‏تواند خلاف دستور پیامبر کارى کند و باید این اموال به ولىّ پس از وى سپرده شود، از اموال شخصى خویش پیش‏کش کرده، مى‏گوید: در آنچه در اختیار شخص من است و از اموال من به شمار مى‏رود، هر دستورى که بفرمایید اجرا مى‏شود. آیا شما صلاح مى‏دانید که من در این مورد، خلاف پدرت حضرت رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عمل کنم؟

در این هنگام، حضرت زهرا علیهاالسلام به خروش آمده، مى‏فرماید: «سبحان الله! … هیچ‏گاه رسول خدا از کتاب خدا روى‏گردان و نسبت به احکام او مخالف نبود، بلکه پیرو قرآن و سوره‏هاى آن بود. آیا شما با نیرنگ و فریب، اجماع کرده، بهانه‏اى دروغین بر او بسته‏اید؟» و سپس به قرآن اشاره نموده، مى‏فرماید: «این کتاب خدا، که داورى دادگر است و بیان آن حل و فصل مى‏کند، مى‏فرماید: درخواست زکریّا از خداوند آن بود که به او فرزندى بدهد و گفت: «یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوب» (مریم/۶) و «وَ وَرِثَ سُلَیَْمانُ دَاوُود»(نمل/۱۶) آن فرزند وارث من و آل یعقوب باشد و سلیمان از داود ارث برد.
بلکه کارهاى زشتتان بر دل‏هایتان نقش بسته، گوش‏ها و چشم‏هایتان را فراگرفته است. به چه جاى بدى برگشتید و به چه وضع بدى گرفتار شده‏اید! به چیز بدى اشاره کرده‏اید و به معاوضه نامناسب و بدى رضا داده‏اید! به خدا سوگند! هنگامى که پرده‏ها به یک سو زده شوند بارش را سنگین و پیامدش را خطرناک خواهید یافت و زیان و ضرر به دنبال خواهد داشت.

بنابراین، خداوند متعال در آنچه توزیع و تقسیم کرده، سهم هر کسى را تعیین و مقدار واجب و حتمى از میراث را مشخص ساخته است. سهم پسران و دختران را به‏ گونه‏اى واضح و روشن بیان داشته، بهانه‏جویى یاوه‏سرایى را باطل ساخته و از بدگمانى و شبهه افراد وامانده در آینده جلوگیرى نموده است. نه، چنین نیست: «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَاللهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُون» (یوسف/۱۸)؛ بلکه شما خودتان را گول زده و نفوس شما کارى (قبیح) را برایتان با جلوه‏اى زیبا نمایش داده‏اند. و من بردبارى و صبرى نیکو خواهم کرد و بر آنچه شما توصیف مى‏کنید، از خداوند کمک مى‏جویم.»

در اینجا نیز ابوبکر به این بهانه که خلافت را مردم به گردن وى انداخته‏اند و بر آنان مستبدّانه حاکم نشده، مسلمانان را به داورى بین خود و حضرت فرامى‏خواند.

حضرت در آخرین فراز، با دلى آکنده از غم، مردم را به تدبّر در قرآن فراخوانده، مى‏فرماید: «اى مردم که شتابان به گفتار باطل روى آورده، کار زشت زیانبار را با دیده اغماض نگریسته، آن را پذیرفته‏اید! «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(محمد/۲۴) آیا در قرآن اندیشه نمى‏کنند (نمى‏کنید) یا این که بر دل‏هایشان (دل‏هایتان) قفل است؟ نه چنین است، «بَل رَانَ عَلى قلوبِکم» (اشاره به آیه ۱۴ مطفّفین)، بلکه کارهاى زشتتان بر دل‏هایتان نقش بسته، گوش‏ها و چشم‏هایتان را فراگرفته است. به چه جاى بدى برگشتید و به چه وضع بدى گرفتار شده‏اید! به چیز بدى اشاره کرده‏اید و به معاوضه نامناسب و بدى رضا داده‏اید! به خدا سوگند! هنگامى که پرده‏ها به یک سو زده شوند بارش را سنگین و پیامدش را خطرناک خواهید یافت و زیان و ضرر به دنبال خواهد داشت.
در این هنگام، حضرت زهرا علیهاالسلام به خروش آمده، مى‏فرماید: «سبحان الله! … هیچ‏گاه رسول خدا از کتاب خدا روى‏گردان و نسبت به احکام او مخالف نبود، بلکه پیرو قرآن و سوره‏هاى آن بود. آیا شما با نیرنگ و فریب، اجماع کرده، بهانه‏اى دروغین بر او بسته‏اید؟»

سپس در آخرین فرمایش‏هاى خویش، با تکیه بر دو آیه از قرآن کریم، مى‏فرماید: «وَ بَدَا لَهُم مِنَ اللَهِ مَا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ»(زمر/۴۷)؛ «وَ خَسِرَ هُنَالِکَ الْمُبْطِلُون» (غافر/۷۸)؛ و از پروردگارتان آنچه را که حساب نمى‏کردید و به ذهنتان نمى‏آمد، برایتان آشکار خواهد شد و در آن هنگام، آنها که بر باطل هستند، زیان خواهند دید. و در انتها، با سرودن اشعارى خطاب به رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله، به منزل برگشت. (۲)

در این گفت‏وگو، حق‏خواهى و ادعاى مالکیت زمینى مطرح است که غصب آن نقطه آغاز حمله به شخصیت معنوى و مادى اهل بیت علیهم‏السلام بود و نشان از موضع‏گیرى مستبدّانه خلیفه چند روزه در برخورد با هر نوع مخالفت در مقابله با خلافت جدید داشت و از این‏رو، قدرتمندترین و سرشناس‏ترین مخالفان به عنوان اولین مقابله‏گران سقیفه را انتخاب کرد تا همه مسلمانان پس از آن عبرت گرفته، توان هر نوع سرکشى و تمرّدى را از دست بدهند. بدین‏روى، حضرت زهرا علیهاالسلام به عنوان مدافع امامت حضرت على علیه‏السلام و حق ارث خویش، باید به چیزى استناد کند که فصل‏الخطاب همه رویارویى‏ها بوده و غیر قابل انکار باشد. او به قرآن مجید استناد کرده، مضمون کامل کلام را در اقتباس یا استشهاد از آیات برمى‏گزیند و این، هم به معناى اعلام یک رویارویى باطنى و درونى با عنصر حکومتى حاضر است و هم به معناى کشف موضوع پشت سر انداختن قرآن توسط حاکمان وقت، و همه مسلمانان را به تأمّلى سخت بر تفسیر مجدّد آیات دعوت مى‏نماید.
حضرت با خشم اظهار مى‏دارد: «این سخنان خروشى بودند که از جان برآمد و آهى بودند که از خشم من برخاستند و از بى‏تابى و توان‏فرسایى من حکایت مى‏کردند … آنچه را شما انجام مى‏دهید پیش‏روى پروردگار است و او ناظر و بینا.

علاّمه سید شرف الدین در تحلیل مفصّلى از این خطبه، به رموز تفسیرى آن پرداخته، چگونگى تفسیر هر یک از آیات مطرح شده را بیان مى‏نماید. وى در بخشى از این تبیین آورده است: «ببینید چگونه در آغاز، بر اثر گذاردن پیامبران، به دو آیه مربوط به داود و زکریّا علیهماالسلام، به صراحت در ارث‏گذارى آن دو استدلال مى‏کند، و به جان خود سوگند که آن حضرت بر خلاف دیگر کسانى که مدت‏ها پس از نزول قرآن پا به عرصه گیتى نهاده‏اند، ارث را در این آیات شریفه مربوط به ارث حکمت و پیامبرى دانسته، نه ارث در اموال، و معناى مجازى را بدان دلیل بر معناى حقیقى مقدّم داشته که نسبت به فهم آیات قرآن داناتر و اعلم بوده که اگر این تصرف و دخالت در معناى حقیقى لفظ بدون دلیل جایز بود، ابوبکر و یا دیگر کسانى که در آن روزها طرفدار او بودند نیز مى‏توانستند بدین‏گونه پاسخ حضرت زهرا علیهاالسلام را بدهند؛ با این که آنان چنین پاسخى را به آن حضرت ندادند. علاوه بر این، در اینجا قرائت دیگرى نیز موجود است که مى‏گوید: مقصود از ارث، ارث در اموال است.»(۳)

پس از استدلال به آیات مربوط به ارث پیامبران، حضرت به عموم آیات مربوط به ارث و عموم آیه «وصیت» استدلال نموده و تخصیص این آیات را بدون دلیل شرعى از کتاب و سنّت، کارى زشت برشمرده، با لحن و بیان کوبنده‏اى این تخصیصِ بى‏جهت را بر آنان ایراد گرفته، چنین فرمود: «آیا خداوند درباره شما آیه مخصوصى نازل کرده که پدرم را با آن آیه از این عموم خارج کرده باشد.» و با این استفهام انکارى، وجود مخصّص را در قرآن مجید نفى کرده، آن‏گاه مى‏فرماید: «و یا آن که شما از پدرم و از پسرعمویم، در فهم عموم و خصوص قرآن آگاه‏تر و داناترید؟»
سپس مستقیما جانب خطاب را به ابوبکر نموده، مى‏فرماید: «… اى پسر ابى قحافه! آیا در کتاب خداوند آمده است که تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ تو مطلب ناروا و سخن نامناسبى گفته‏اى: «لقد جِئتَ شیئا فریّا» آن‏گاه به وراثت حضرت سلیمان از داود علیهماالسلام اشاره فرموده، مى‏گوید: «وَ وَرِثَ سُلَیَْمانُ دَاوُود» (نمل/ ۱۶) و سلیمان از داود ارث برد، و به ذکر داستان یحیى بن زکریّا اشاره مى‏فرماید که گفت: «… فَهَبْ لی مِن لَّدُنکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوب» (مریم/ ۵ـ ۶)؛ پروردگارا! از سوى خودت، به جانشینى به من ببخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد.

با این پرسش توبیخى، وجود مخصّص را در سنّت، بلکه مطلق وجود مخصّص را منتفى دانسته است؛ زیرا اگر مخصّصى وجود مى‏داشت رسول خدا و یا جانشین آن حضرت به او فهمانیده، بیان مى‏کردند و نمى‏توان گفت که آنان نمى‏دانستند و از وجود مخصّص خبر نداشتند و یا در بیان این مسئله به آن‏ حضرت کوتاهى کرده‏اند؛ زیرا در آن صورت، تفریط و اهمال در بیان حکم الهى و کتمان حق و وادار کردن به جهل و در معرض بازداشتن او از جدال و درگیرى و کینه‏توزى و دشمنى بى‏جهت و بیهوده لازم مى‏آید که همگى اینها در مورد پیامبران الهى و جانشینانشان محال و ممتنع مى‏باشند.»

وى سپس نتیجه‏گیرى نموده، مى‏گوید: «براى حضرت زهرا، فقط یک راه و یک سخن باقى مانده است که با گفتن آن کلمه، غیرت آنان را برانگیخت و با بلاغت و رسایى هرچه تمام‏تر در گفتارش، جوش و خروش در آنان ایجاد کرد و آن جمله این بود که فرمود: “… یا این که مى‏گویید: اهل دو آیین از یکدیگر ارث نمى‏برند!” که مى‏خواست با این جمله، بفهماند عموم آیه ارث با آنچه شما ادّعا مى‏کنید، تخصیص نمى‏خورد، مگر این که بخواهید به جمله آن حضرت که فرمود: “اهل دو ملت و دو آیین مختلف از یکدیگر ارث نمى‏برند.” استناد کنید و بنابراین، آیا به چنین کلامى لب مى‏گشایید و چنین جمله‏اى را خواهید گفت؟ آیا مى‏توانید بگویید که من از امّت اسلامى نیستم و در زمره مسلمانان به شمار نمى‏آیم و از این نظر، حق ارث ندارم و با این حساب، براى کار خود، که مرا از ارث محروم ساخته‏اید، حجت و دلیلى دارید که در این صورت، باید گفت: «اِنّا لِلّه و اِنّا اِلیهِ راجعونَ».»(۴)

علاّمه امینى نیز در تحلیلى از این خطبه، بر آیات وارد شده تفسیرى نموده‏اند که «معلوم است که حقیقت میراث عبارت از انتقال مال موروث به وارث پس از مرگ او به حکم خداوند متعال است. حمل آیه بر علم و نبوّت ـ چنان ‏که اهل سنّت انجام داده‏اند ـ بر خلاف آیه شریفه است؛ زیرا نبوّت و علم به ارث نمى‏رسند. نبوّت دایر مدار مصالح عمومى است و از روز نخست آفرینش، در پیشگاه پروردگار مشخص و معیّن گشته و خداوند داناتر است که رسالت و مأموریت خود را در چه کسى و در چه جایى قرار دهد؛ نسبت و وراثت دخالتى در آن ندارد. همان‏گونه که دعا و درخواست از خداوند اثرى براى گزینش و اختیار الهى ندارد، علم نیز متوقف بر آموزش و فراگیرى است و مربوط به کسى مى‏شود که خود را در معرض آن قرار دهد.
به خاطر ضعف و ناتوانى شما، هر کس از راه مى‏رسید مى‏توانست شما را نابود کند، جرعه‏اى براى هر تشنه و طعمه‏اى براى هر گرسنه و آتش‏گیره هر شعله‏اى بودید، زیر پاى دیگران له شده بودید، آب‏هاى گندیده مى‏آشامیدید و برگ درختان مى‏چیدید، ذلیل و توسرى خور بودید.

علاوه بر این، زکریّا علیه‏السلام از خداوند درخواست کرد که از فرزندانش کسى را وارث او قرار دهد که وجود وى مانع و حاجب از دیگر افراد خویشاوند و فامیل و پسر عموهایش باشد و این ممنوعیت تنها با میراث اموال مناسبت دارد و معنا ندارد که بخواهد موالى و خویشاوندانش را از علم و نبوّت مانع شود.

وى در ادامه مى‏گوید: «نکته دیگر این که شرط کرد که این ولى و وارث مورد پسند باشد، در آنجا که گفت: «واجعلهُ ربِّ رضیا»،(مریم/۶) و این درخواست پسندیده بودن با نبوّت و رسالت سازگار نیست؛ زیرا عصمت و تقدّس در ویژگى‏هاى نفسانى و ملکات روحى هیچ‏گاه از پیامبران جدا نیست و بنابراین، درخواست این خصوصیت بى‏معنا و بیهوده است.

… و اما این که حکم مخصوص حضرت رسول باشد، این سخن مستلزم آن است که عموم آیات ارث را تخصیص بزنیم؛ مانند آیات «یُوصِیکُمُ اللهُ فِی اَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْن» (نساء/۱۱)؛ «وَ أُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ الله» (انفال/۷۵)؛ «إِن تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّهُ لِلْوَالِدَیْنِ وَالأقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوف.» (بقره/۱۸۰)

قرآن مجید را جز با دلیل ثابت و مسلّم نمى‏توان تخصیص زد و خبر واحدى که عمل به ظاهر آن به خاطر مخالفتش با سیره تمام پیامبران گذشته امکان ندارد، نمى‏تواند مخصّص عموم آیات ارث باشد.(۵)

ابن ابى الحدید نیز ضمن ذکر روایاتى مى‏نویسد: «مردم مى‏پندارند که نزاع فاطمه با ابوبکر در دو چیز بوده: در میراث و در نحله. من در احادیث یافتم که آن حضرت در مسئله سومى با او نزاع داشته و ابوبکر او را از آنها نیز منع کرده بود که عبارت بود از سهم ذوى القربى.»(۶)

علاّمه مظفّر در دلائل الصدق آورده است: «حضرت زهرا حق چهارمى نیز داشت که مربوط به خمس غنایمى بود که پس از پیامبر حادث مى‏گردیدند؛ چون ابوبکر، همان‏گونه که خمس اهل بیت علیهم‏السلام را ـ که در زمان رسول خدا (مانند خمس خیبر) مالک شده بودند ـ گرفته بود، آنها را از خمس غنایمى که پس از آن حضرت حادث شده بود نیز منع کرد و حضرت زهرا علیهاالسلام درباره آنها نیز با او به نزاع پرداخت و اخبار در این مورد بسیارند.»(۷)

پی‎نوشت‎ها:

۱- علاّمه مجلسى ذیل این بخش از خطبه مى‏فرماید: «در بین مفسّران مشهور است که این آیه درباره آن عده یهودیانى نازل شد که پیمان خود را شکستند و با احزاب همکارى کردند و تصمیم گرفتند حضرت رسول را از مدینه بیرون کنند و به پیمان‏شکنى و جنگ پرداختند.» و ادامه مى‏دهد: «همچنین گفته شده است که درباره مشرکان قریش و اهالى مکّه نازل شده که پیمان خود را با پیامبر و مؤمنان، که قرار گذاشته بودند با دشمنان آنان همکارى نکنند (صلح حدیبیه)، شکستند و قبیله “بنى‏بکر” را علیه “خزاعه” یارى کردند و تصمیم گرفتند حضرت را از مکّه بیرون کنند. اینان در “دارالندوه” گرد آمدند و شیطان، که به صورت پیرمرد نجدى بر آنان ظاهر شده بود، آن‏ها را راهنمایى کرد … .» در واقع، از آن زمان دشمنى و مخالفت با رسول خدا را آغاز نمودند و جنگ بدر و پیمان‏شکنى را از این زمان شروع کردند.

اما مقصود حضرت زهرا علیهاالسلام از مردمى که عهد و میثاق خود را شکستند، یا همان‏هایى هستند که در آیه شریفه از آنان نام‏برده شده است که در این صورت، بیان‏کننده وجوب جنگ با غاصبان خلافت و ربایندگان حق آن حضرت است که پیمان و عهدى را که با رسول خدا در مورد وصیت آن حضرت و نسبت به خویشاوندان و اهل بیتش بستند، نقض کردند؛ همان‏گونه که خداوند قتال با پیمان‏شکنان قریش را واجب فرموده بود، و یا اینکه مقصود حضرت زهرا علیهاالسلام جنگ با غاصبان حق اهل بیت علیهم‏السلام است و مقصود از پیمان‏شکنى آنان نقض همان عهدى بود که با رسول خدا بسته بودند که از آن حضرت اطاعت کرده، پیرو اوامر و نواهى او باشند و در باطن با او دشمنى نکنند، اما این عهد و پیمان را شکستند و به دستورات آن حضرت عمل نکردند و مقصود از «اخراج رسول» اخراج کسى است که همچون پیامبر و نفس آن حضرت و جانشین او در دستورات و اوامر و نواهى است که او را از مقام خلافت بیرون کرده، دستورات حضرت را در مورد اهل بیتش نادیده گرفتند، که در این صورت، ذکر آیه قرآن در ضمن فرمایش حضرت زهرا علیهاالسلام یک نحوه اقتباس از قرآن مجید است. (محمّدباقر مجلسى، پیشین، ج ۸، ص ۱۰۹٫)

۲- قد کانَ بَعْدَکَ انباءٌ و هَنبثَهٌ لو کُنتَ شاهدها لم تکبر الخَطْبُ

انّا فقدناک فَقْدَ الارضِ و اِبلها واختَلَّ قومُک فاشْهَدْهم و قد نکبوُا

و کُلُّ اهلٍ له قربى و منزلهٌ عِند الالهِ على الاَدنَینِ مقتربٌ

اَبدَتْ رجالٌ لنا نجوى صُدورِهم لمّا مَضَیتَ و حالَتْ دونکَ التُّربُ

تجَهَّمَتْنا رجالٌ واستُخِفَّ بِنا لما فقدِتَ و کُلُّ الارضِ مَغتَصَبٌ

و کُنتَ بَدرا و نورا یُستَضاءُ به علیک تُنْزَلُ مِن ذِى‏العزَّهِ الکُتُبِ

و کان جبریلُ بالآیاتِ یُؤنِسنا فَقَد فُقِدْتَ فَکُلُّ الخیرِ مُحتَجِبٌ

فلیتَ قبلَکَ کانَ الموتُ صادَفَنا لمّا مَضَیْتَ و حالَتْ دونَ الْکُتبُ

انّا رُزِئنا بما لم یُزْرَءْ ذُوشَجَنٍ مِن البَریّهِ لاعجمٌ و لا عَرَبٌ.

۱۶٫ سیّد شرف‏الدین عاملى، النص و الاجتهاد، ص ۱۰۳ـ ۱۰۹٫

۱۷٫ همان.

۱۸٫ عبدالحسین احمد الامینى النجفى، الغدیر فى الکتاب و السنّه و الادب، بیروت، دارالکتب العربى، ۱۳۹۷ ق، ج ۷، ص ۱۹۰ـ ۱۹۷٫

۱۹٫ ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱۶، ص ۲۳۰ـ ۲۳۱٫

۲۰٫ محمّدحسن مظفّر، دلائل الصدق؛ دراسه علمیه عن الدلائل، مرتضى الحکمى، قاهره، دارالعلم، ۱۳۹۶، ج ۳، ص ۷۵٫

منبع:

مجله بانوان شیعه، ش ۴، معصومه ریعان

مساجد هفت گانه

۱ – فتح:

این مسجد بر دامنه شمال غربی کوه سلع و در جنوب غربی خندق واقع شده و به وادی بطحان مشرف است. خداوند متعال دعای رسول گرامی اسلام را برای پیروزی در چنگ بر فراز این تپه مستجاب ساخت و خبر فتح و پیروزی سپاه اسلام در این محل به آن حضرت رسید. (پیامبر سه روز در این محل دعا کردند و دعای ایشان مستجاب شد)

این مسجد را عمر بن عبدالعزیز (۸۸ ه.ق) تعمیر کرد و رواقی با سه ستون بر آن نهاد، سپس سیف الدین ابی‌الهیجاء، در سال ۵۶۵ ه.ق آن را تجدید بنا کرد. حکومت عثمانی نیز به عمران و آبادانی آن همت گمارد. در داخل محراب مسج فتح بوی بسیار خوشی به مشام می‌رسد که همانند این بو در دونقطه‌ی دیگر، یکی در شکاف کوه احد که پیامبر را پنهان ساختند و دیگری در غار حرا استشمام می‌شود.

۲ – مسجد سلمان فارسی

مسجد سلمان پس از مسجد فتح و در جنوب آن است. مساحت آن حدود ۴۰ متر می‌باشد.

۳ – مسجد علی بن ابی طالب (علیه السلام)

این مسجد در جنوب مسجد سلمان فارسی بوده و بنای آن، به مرور رو به تخریب رفت. زین الدین امیر مدینه، در سال ۹۶۷ قمری آن را تجدید بنا کرد و سقفی بر آن نهاد. مساحت این مسجد ۳۵ متر بوده است. آنچه از مساجد سبع در متون قرون نخستین هجرى یاد شده،تنها مسجد فتح،مسجد سلمان و مسجد على بن ابى طالب-ع-است.برخى از محققان بر آنند مسجدى که اکنون به نام ابوبکر شهرت دارد همان مسجد على-ع-است،کما این که مسجدى که با نام مسجد على-ع-شناخته مى‏شود،مسجد ابو بکر است.مى‏دانیم که امیر المؤمنین-ع-نقشى بسیار اساسى و مهم در جریان غزوه احزاب داشته و طبعا به نام او و سلمان،مسجدى از قدیم در این دیار باقى مانده است. (در بحار الانوار،ج ۲۰،ص ۲۳۰،از مسجد امیر المؤمنین-ع-یاد شده است).گذشت که مسجدى نیز به نام امیر مؤمنان-ع-در مناخه،در نزدیکى مصلى وجود دارد و گویا امام در آنجا(در جریان محاصره عثمان)نماز عید را برگزار کرده است.

۴ – ابوبکر بن ابی‌قحافه

این مسجد پس از مسجد سلمان و در جنوب آن قرار دارد که سومین مسجد از سمت مسجد فتح است. مورخان آن را مسجدعلی (ع) دانسته‌اند ولی امروزه به ابوبکر معروف است. در سال ۱۳۸۰ این مسجد تخریب و اکنون اتوبوس های زائران در آنجا توقف می‌کنند. در صورتی گفته مورخان صحیح بوده باشد، مسجد ابوبکر آن مسجدی است که در انتهای مساجد سبعه بر روی بلندی قرارگرفته است.

۵ – عمر بن خطاب

مسجد عمر بن خطاب در مجاورت مسجد ابوبکر به سمت جنوب و چهارمین مسجد است.

۶ – فاطمه (سلام الله علیها)

در مغرب مسجد علی (علیه السلام)، به یاد دختر گرامی پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسجدی کوچک و بدون سقف ساخته‌اند.حضرت فاطمه (سلام الله علیها) هنگام جنگ خندق در این مکان برای پدر و همسرشان علی (علیه السلام) غذا و نان تهیه می‌کردند. این مسجد پایین ترین مساجد این منطقه و کنار خیابان اصلی قرار دارد. در سال‌های در مسجد باز و مومنان در آن نماز می‌گزاردند. اما چند سالی است در آن را با بتون و آجر بسته‌اند.

۷ – ذوقبلتین

پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله در شانزدهم یا هفدهمین ماه از هجرت، در میان قبیله «بنى سلمه » و مسجد آنان به نماز ایستاده و به ویژه شبها از خداوند مى خواستند تا مسلمانان را از سرزنش یهود در پیروى از قبیله آنان یعنى بیت المقدس برهاند. رسول خدا صلى الله علیه وآله هرگاه به نماز مى ایستادند، منتظر بود تا خداوند دعاى ایشان را مستجاب کند. به روایتى روز دوشنبه نیمه ماه رجب ، میان نماز ظهر، آیات تغییر قبله بر پیامبر صلى الله علیه وآله نازل شد: قد نرى تقلب وجهک فى السماء فلنولینک قبله ترضاها فول وجهک شطر المسجد الحرام ،… آن حضرت هنگام نزول این آیات ، در حالى که دو رکعت از نماز ظهر را اقامه فرموده بودند، به صورت نیم دایره اى برگشته و رو به سمت جنوب نمودند. با این چرخش ۱۶۰ درجه اى ، مردان در مکان زنان یعنى صفوف عقب و زنان در مکان مردان یعنى در صفوف جلو واقع شدند و همراه رسول خدا صلى الله علیه وآله دو رکعت نماز باقى مانده را به سوى مسجد الحرام به صورت فرادى اقامه کردند. به سبب نزول این آیات آن مسجد به ((ذوقبلتین )) مشهور گردید. خبر نزول آیات تغییر قبله که باعث خشنودى مسلمانان شده بود سریعا به مسجد قبا و مسجد النبى صلى الله علیه وآله و سایر مساجد رسید و مسلمانان نماز عصر خود را به سوى مسجد الحرام اقامه کردند. از این رو تمامى مساجد مدینه در آن روز به دو قبله نماز خوانده شد. پس از آن ، محراب قبله هاى سمت بیت المقدس را بسته و به سوى جنوب ساختند. این مسجد به سبب نزول آیات تغییر قبله و خوانده شدن یک نماز در یک زمان به دو قبله ، به ذوقبلتین مشهور شد. سرانجام تغییر قبله واکنشهاى زیادى بین منافقان و یهود به دنبال داشت . خداوند در آیه دیگرى گفته هاى یهود و منافقان از روى سفاهت ، نادانى و اغراض سوء خواند… سیقول السفها من الناس … مسجد ذوقبلتین در حره سلع قرار دارد، شمال غربى مدینه و غرب مساجد سبعه (کوه سلع ) قرار دارد. این مسجد در سابهاى ۸۹۳ قمرى ، توسط شاهین جمالى ، شیخ خدام حرم پیامبر صلى الله علیه وآله مسقف و در دوران سیمانى عثمانى ۹۵۰ هجرى قمرى .نیز مجددا تعمیر و تجدید بنا شد. در سال ۱۳۷۰ قمرى نیز مناره اى در زاویه اى شمال شرقى صحن آن برپا و نماى مسجد به طور کلى بازسازى گردید.به یاد آن حادثه مهم یعنى تغییر قبله داخل شبستان مسجد آیه ۱۴۴ سوره بقره بر دیوار شمالى یعنى سمت چپ مدخل ورودى کنونى بوده که قبلا سنگى به عنوان نشانه آن نصب کرده بودند. از آنجایى که زیر آن را مسح و لمس کرده و به آن تبرک مى جستند در سال ۱۳۹۸ قمرى آن سنگ را برداشته و آیات تغییر قبله بر دیوار شمالى نگاشته شد. مساحت مسجد اکنون ۳۹۲۰ متر مربع است که دو گنبد بزرگ به قطر ۸/۷ متر و ارتفاع ۸/۱۸ متر نیز بر آن استوار است .

مسجد قبا

میزبان رسول خدا در قبا مربدی (۱) در کنار خانه خود داشت.
رسول خدا آن زمین را از او گرفت و در مدت اقامت خود در قبا، در آن مسجدی بنا کرد که به مسجد قبا معروف شد. خود پیامبر نیز در کار ساختن آن مسجد شرکت می‌فرمود و سنگ و مصالح می‌آورد. هنگامی که قبله مسلمانان از مسجد الاقصی به کعبه تغییر یافت، رسول خدا خود محراب جدید آن را به سوی کعبه ساخت.
پیامبر پس از سکونت در مدینه نیز گاه سواره و گاه پیاده به آنجا می‌رفت و در آن نماز می‌خواند. او همواره بر فضیلت و شرافت این مسجد تأکید می‌کرد و می‌فرمود:«به جا آوردن دو رکعت نماز در مسجد قبا پاداش یک عمره را دارد.»
بسیاری از مفسران گفته اند که آیه ۱۰۸ و ۱۰۹ سوره توبه اشاره به مسجد قبا دارد:«لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیه، فیه رجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین. افمن اسس بنیانه علی تقوی من الله و رضوان خیر ام من اسس بنیانه علی شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم و الله لا یهدی القوم الظالمین »
(مسجدی که از روز نخست بر پایه تقوا بنیان نهاده شده، سزاوارتر است که در آن (به نماز) بایستی. در آن (مسجد) مردانی هستند که دوست دارند پاکیزه باشند؛ و خداوند پاکیزگان را دوست دارد. آیا کسی که شالوده آن را بر پرهیز از خدا و خشنودی او بنا کرده بهتر است، یا کسی که پایه‌اش را بر کنار پرتگاهی سست قرار داده که (به زودی) در آتش جهنم فرو می ریزد؟! و خداوند گروه ستمگران را هدایت نمی کند. »
مسجد قبا نخستین بار در زمان عثمان بن عفان مرمت شد و گسترش یافت، در زمان عمر بن عبدالعزیز کاملا بازسازی شد و پس از آن نیز بارها تعمیر یا بازسازی شد یا بر مساحتش افزوده گشت. مساحت و شکل امروزی این مسجد، حاصل بازسازی حکومت سعودی است که در سال ۱۳۸۸ ق انجام گرفت .

(۱) مربد به حیاط خلوت یا زمینی خارج از محوطه مسکونی خانه گفته می‌شود که به کار نگهداری شتر یا خرمن‌کوبی یا خشک کردن خرما می‌آید.

منابع:‌
مدینه شناسی، ‌ج ۱،‌ ص ۱۳ تا ۱۹؛
لغت نامه دهخدا؛
تاریخ طبری؛
سیره ابن هشام، ‌ج ۲،‌ ص ۱۳ – ۲۰؛
تفسیر نمونه، ‌ج ۸،‌ ص ۱۴۰؛
برگرفتهازسایت رشد

شهدای جنگ احد

و اقوال غیر مشهوری هم وجود دارد که تعداد آنان را بیشتر و یا کمتر دانسته اند. به هر حال، چهار نفر آنان؛ یعنی حضرت حمزه، عبداللّه بن جحش، معصب بن عمیر و شماس مخزومی از مهاجرین و بقیه از انصار بودند.

به حقیقت، شهدای احد و باز ماندگانشان، صبر و استقامت و وفاداری و اخلاص را به حدّ اعلا رساندند و درس وفاداری و شهامت را به همه مسلمانان در پهنه گیتی، آموختند.

اکنون به چند نمونه اشاره می کنیم:

۱ ـ به هنگام فرو کش کردن شعله جنگ، رسول خدا صلی الله علیه و آله به کسانی که در کنارش بودند، فرمود: آیا در میان شما کسی هست که ما را از سرنوشت سعد ابن ربیع(۱) آگاه کند و بگوید که او در میان زنده ها است یا در میان کشته شدگان؟!(۲)

اُبیّ بن کعب عرض کرد: ای رسول خدا، من این خبر را برایت می آورم. وی می گوید: من خود را با سرعت تمام به میدان و به کنار پیکرهای شهدا رساندم، پیکر خون آلود سعد را، که آخرین دقایق زندگی اش را سپری می کرد، در میان آنها یافتم و او را صدا کردم، چشمانش را باز کرد. به او گفتم: سعد! مرا رسول خدا فرستاد تا خبر وضعیت و حال تو را به او برسانم، اینک چگونه ای؟ به آرامی پاسخ داد: من دیگر از مردگانم، سلام مرا به رسول خدا صلی الله علیه و آله برسان و از قول من بگو: «جَزاکَ اللّه عَنّا خَیرَ ماجَزی نَبِیّا عَنْ اُمَّتِهِ»؛ «خداوند تو را از بهترین پاداش هایی که بر دیگرپیامبران، درراه هدایت امّتشان خواهد داد، برخوردار نماید.» و نیز سلام مرا به قبیله ام برسان و به آنان بگو: مباد پیمان شکنی کنید، اگر یک نفر از شما زنده باشد و دشمن به رسول خدا راه پیدا کند، نزد خداوند هیچ عذری نخواهید داشت.

اُبیّ می گوید: این خبر را به رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردم، آن حضرت فرمود:

«رَحِمَ اللّه ُ سَعْد نَصَرنا حَیّا و اَوصی بنا مَیّتا»(۳)؛ «خدا رحمت کند سعد را، که در زنده بودنش ما را یاری رسانید و در مرگش هم یاری کردن بر ما را توصیه کرد.»

۲ ـ یکی دیگر از شهدای جنگ احد، «انس بن نَضْر» است. او هنگامی که فرار عده ای از صحابه را دید، گفت:

«أَللّهُمَّ اِنّی اَعْتَذِرُ اِلَیْکَ مِمّا صَنَعَ هؤُلاءِ وَ اَبرأُ اِلَیْکَ مِمّا جاءَ بِهِ هؤُلاءِ»؛ «خدایا! من از آنچه اینها (فراریان از صحابه) انجام دادند، در پیشگاهت اعتذار و از آنچه اینان (مشرکین) آورده اند، تبرّی می جویم.»

آنگاه وارد جنگ شد و به شهادت رسید. نوشته اند که در پیکرش بیش از هشتاد زخم بود و کسی نتوانست او را بشناسد، مگر خواهرش «ربیّع» آن هم از طریق انگشتانش که از زیبایی خاصی برخوردار بود.(۴)

۳ ـ به هنگام مراجعت رسول خدا و اصحابش از احد، زنان مدینه به استقبال آمدند، بانویی از قبیله «بنی دینار» پیش آمد و از کشته شدگان در جنگ پرسید. به او گفتند همسر، پدر و برادرت، هر سه از کشته شدگانند. او به این خبر توجهی نکرد و پرسید: پیامبر چه شد؟! گفتند: به سلامت برگشته است. گفت او را به من نشان دهید و چون رسول خدا را دید گفت:

«کُلُ مُصیتهٍ بَعْدَکَ جَلَلٌ»؛(۵) «همه مصیبت ها با سلامتی تو کوچک است !» و بدین گونه در مصیبت و فراق سه تن از عزیزانش، صبر و بردباری را پیش گرفت.(۶)

حمزه سید الشهدا

آری، اینان تنها چند نمونه بودند از شهدای احد و اصحاب و یاران فداکار رسول خدا صلی الله علیه و آله که در راه ایمان و عقیده و در دفاع از توحید و مبارزه با شرک و بت پرستی، جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و صداقت و وفاداری و شهامت را به اوج رساندند.

اما می توان گفت که اگر همه این بزرگواران و همه این شهدای عزیز و همه شهدای اوّلین و آخرین، در یک صف و حمزه سید الشهدا به تنهایی در یک صف قرار گیرد، طبق گفته رسول خدا، او بر همه این شهیدان، به جز انبیا و اوصیا، فضیلت و برتری خواهد داشت؛ «سَیّدُ شُهَداءِ اْلاَوَّلین وَ الآخِرین ما خَلا الأَنبیاءِ وَ الأَوصیاء».(۷)

آری، تنها او است که با لقب «افضل الشهدا» و «اسد اللّه و اسد رسوله» و «سید الشهدا» مفتخر و ملقّب گردید.

«وَعَلی قائمه الْعَرش مَکْتُوب؛ حمزه اَسَد اللّه وَ اَسَد رسوله و سیّد الشهداء»(۸)

حضرت حمزه در آستانه جنگ

«وَالَّذی اَنْزَلَ علَیکَ الکِتابَ لَنُجادِلَنَّهُمْ».

به هنگام عزیمت رسول خدا صلی الله علیه و آله به احد، هر یک از یاران آن حضرت در استقامت و پایداری و حمایت خود از پیامبر مطلبی می گفت و در وفاداری خویش و تشجیع دیگران جمله ای به کار می برد، آنان که در جنگ بدر حضور نداشتند می گفتند: ای رسول خدا، ما برای جبران جنگ بدر در انتظار چنین روزی به سر می بردیم.

بعضی دیگر می گفتند: اگر ما امروز در مقابل مشرکان مقاومت نکنیم پس کی این مقاومت را نشان خواهیم داد و …

و بدین گونه به سوی احد حرکت کردند و به طوری که پیشتر گفتیم، گروهی از آنها نتوانستند بر وعده خویش استوار بمانند و در لحظات سخت جنگ، جبهه را ترک کردند. اما در مقابل، گروهی، بر گفتارشان پایدار ماندند و بر وعده خویش عمل نمودند و در این راه به شهادت رسیدند و یا با تن مجروح برگشتند. از جمله این شهدا، حمزه سید الشهدا است. او به هنگام حرکت عرض کرد:

«یا رَسُول اللّه ، وَالَّذی اَنْزَلَ عَلَیکَ الکِتابَ لُنُجادِلَنَّهُمْ»(۹)

«ای پیامبر خدا، سوگند به خدایی که قرآن را بر تو فرستاد، در مقابل دشمن تا آخرین نفس مبارزه سختی خواهیم کرد.»

شهادت حمزه و رؤیای رسول خدا صلی الله علیه و آله

رسول خدا به هنگام عزیمت به احد، خطاب به یارانش فرمود: «من در شب گذشته، در عالم خواب دیدم که گاوی نزد من ذبح گردید و قبضه شمشیرم شکست. تعبیر من از این خواب این است که گروهی از یارانم کشته می شوند و یک نفر هم از اهل بیت من به شهادت می رسد؛ «اَمّا الْبَقَرُ فَهِیَ ناسٌ مِن اَصحابی یُقَتَلُونَ وَ اَمّا الثلمُ الذی رَأیتُهُ فی ذُبابِ سَیفی فَهُوَ رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ بَیتی یُقْتَل»(۱۰)

و در بعضی از روایات به جای «رَجُلٌ مِنٌ اَهٌل بَیْتی»، «رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتی» آمده است.

شهادت با دهان روزه

واقدی می نویسد: «وَ یُقالُ کانَ حَمْزهُ یَومَ الْجُمعهِ صائِما وَ یَوم السَّبت صائما فلاقاهُمْ وَ هُو صائِم»(۱۱) «مورخان نوشته اند: حمزه روز جمعه، یک روز قبل از جنگ، و روز شنبه که جنگ واقع شد، روزه دار بود و با دهان روزه با دشمن مواجه گردید و به شهادت رسید.»

چگونگی شهادت حمزه علیه السلام

گرچه حضرت حمزه به دست غلامی شقی، به نام وحشیِ حبشی به شهادت رسید لیکن در انجام این جنایت هولناک، او را دو نفر تشویق و ترغیب نمود و در واقع در اجرای این عمل فجیع، دو عامل نقش اساسی را ایفا نمودند:

۱ ـ جُبیر بن مُطعِم

ابن ابی الحدید در این باره می گوید: «وَکانَ حَمْزَهُ بْن عَبدِالْمُطَّلِب مغامرا غَشَمْشَما لایَبْصُر اَمامَهُ»؛ «حمزه بن عبدالمطلب بسیار نترس و جسور بود و در جنگ ها پیش پای خود را نمی دید.» سپس می گوید: در جریان جنگ احد، جبربن مطعم به غلام خویش وحشی چنین گفت:

«وَیلَکَ اِنَّ عَلِیا قَتَلَ عَمّی طُعَیمَه و …»؛ «وای بر تو ! می دانی که علی در جنگ بدر، عمویم «طعیمه را کشت و…» پس اگر در این جنگ تو او را بکشی آزادت می کنم و اگر محمد و یا حمزه را هم بکشی آزاد خواهی شد؛ زیرا بجز این سه تن کسی با عموی من هم سنگ نیست.

وحشی پاسخ داد: اما محمد، یارانش دور او را می گیرند و راهی بر او نیست و اما علی به هنگام جنگ آن چنان چابک و فرزانه است که بر کسی اجازه تحرک نمی دهد و اما حمزه چرا، زیرا او به هنگام جنگ آن چنان به خشم می آید که زیر پای خود را نمی بیند!(۱۲)

جبیر بن مطعم به وعده اش وفا نمود و پس از مراجعت وحشی به مکه او را آزاد کرد.

۲ ـ و دیگر کسی که وحشی را بر این جنایت تشویق کرد و در به شهادت رسانیدن حمزه نقش اساسی داشت، هند همسر ابوسفیان بود.

او که در چرب زبانی و زیبایی زبانزد مردم مکه بود(۱۳) و از فتاکی و بی باکی وحشی و از پیمانش با جبیر آگاهی داشت، با وی ملاقات نمود و بر انجام مأموریتی که بر عهده گرفته بود تأکید و ترغیب کرد و در مقابل قتل یکی از سه نفر که جبیر پیشنهاد داده بود، جایزه بزرگی را بر وی وعده داد. پاسخ وحشی به هند همان بود که به جبیر داده بود ولی در قتل حمزه او را امیدوار ساخت و لذا در طول راه هر وقت وحشی و هند به همدیگر می رسیدند هند او را با این جمله خطاب می کرد و بر تصمیمش تشویق می نمود:

«وَیها یا اَبا دستمه اِشْفِ وَ اسْتشْفِ»؛(۱۴) «به هوش باش ای ابا دستمه (کنیه وحشی است) تا دل ما را آرام و خودت را آزاد کنی.»

از وحشی بشنویم:

بر اساس نقل مورّخان، وحشی خود گفته است که: در اثر این تشویق ها، به همراه مشرکان وارد منطقه احد گردید و مترصد بود تا به آزادی خویش و به وصال هند و جوایز او نایل گردد. او که در «حربه»(۱۵) اندازی فن آور بود و در اصابت هدف کمتر خطا می کرد، می گوید: در اوج درگیری جنگ، برای دست رسی به حمزه وارد میدان شدم و در پی فرصت مناسب لحظه شماری می کردم و در پشت هر درخت و قطعه سنگی مخفی می شدم تا بلکه در تیر رس من قرار گیرد؛ «…اَسْتَتِرُ مِنْهُ بِشَجَره اَوْ بِحَجر لِیْدنُو مِنّی…».

در این هنگام حمزه در میدان ظاهر گردید که با هر کس رو به رو می شد یا او را فراری می داد و یا با ضربتی از کار می انداخت. حمزه در میدان با دو علامت شناخته می شد؛ یکی آن که با دو دست و با دو شمشیر می جنگید و دیگر این که پَرِ شتر مرغی به کلاه خود نصب می کرد.

وحشی می گوید: در این میان «سباع بن عبدالعزی» از سران سپاه شرک به مصاف حمزه درآمد و حمزه فریاد می زد: «هَلمَّ اِلیَّ یا ابنَ مُقَطّقَهِ البُظور»، «ای پسر زن پست، به سوی من آی»، آنگاه به وی حمله نمود. در این درگیری و جنگ و گریز بود که به کمین گاه من نزدیک شد، او که مانند شیر ژیان به کسی مجال تحرک نمی داد، در موقعیت مناسبی در مقابل من قرار گرفت و من به «حربه»ام تکان سختی وارد کردم و به سوی حمزه انداختم حربه به زیر شکم(۱۶) حمزه اصابت کرد و از پشتش سر درآورد! او هم به من هجوم آورد ولی توانش را از دست داده بود و در چند قدمی من بر زمین افتاد. و این در وضعیتی بود که در اثر درگیری شدید، هیچ یک از مسلمانان متوجه جریان نبودند و لذا من در گوشه ای صبر کردم و مطمئن شدم که حمزه دیگر زنده نیست. به سویش برگشتم و حربه را برگرفتم و مژده قتل او را که هدفی جز آن نداشتم، بر لشکریان رسانیدم.(۱۷)

در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که حربه وحشی به زیر گلوی حمزه اصابت کرد و چون بر زمین افتاد، دشمن از هر طرف بدو حمله آورد و با ضربه های متعدد و کاری و به صورت قتل صبر او را به شهادت رساندند. در اینجا بود که وحشی سینه آن حضرت را شکافت و کبدش را برای گرفتن جایزه نزد هند برد، هند کبد را در دهان گذاشت و خواست آن را بجود و ببلعد ولی کبد در دهانش مانند قطعه استخوانی شد و آن را بیرون انداخت.(۱۸)

پیکر حمزه پس از شهادت

پس از شهادت حضرت حمزه تا دفن آن حضرت، چند حادثه نسبت به پیکر پاکش رخ داد که به نقل آنها می پردازیم:

۱ ـ هند و پیکر حمزه علیه السلام

اولین حادثه پس از شهادت حضرت حمزه، مثله شدن پیکر آن حضرت به وسیله هند بود.

طبری در این باره می گوید: پس از شهادت حمزه بن عبدالمطّلب و خاموش شدن شعله جنگ، هند همراه دیگر زنان قریش، به سوی میدان جنگ هجوم بردند و به مُثله کردن اعضای یاران پیامبر پرداختند؛ یکی از آنها هند بود که خود را به پیکر حمزه رسانید و آن را قطعه قطعه کرد. و گوش و بینی و سایر اعضایش را برید و از آنها برای خود خلخال و گردن بند ساخت و زیور آلات خود را به وحشی بخشید و هم او سینه حمزه را شکافت و کبدش را درآورد و خواست آن را ببلعد که نتوانست(۱۹).

در تفسیر قمی آمده است: «فَجائَتْ اِلَیهِ هِند فَقَطَعَتْ مَذاکِیره! وَ قَطَعَتْ اُذُنَیه وَ قَطَعَت یَدیه وَ رِجْلَیه»(۲۰)؛ «هند آنگاه که در کنار پیکر حمزه قرار گرفت، تمام اعضای او! و دست و پایش را قطع کرد.»

طبری می نویسد: هند پس از انجام این جنایت بر بالای سنگ بزرگی رفت و آنان را مورد خطاب قرار داد و اشعار معروف خود را با صدای بلند خواند.

اشعار هند، که بیشتر مورّخان آن را نقل کرده اند چنین است:نَحنُ جَزیناکُم بِیَوم بَدرٍ وَالحَربُ بَعدَ الحَرب ذات سعْرٍ
ما کان عَن عُتْبَـهَ لی مِن صَبرٍ وَلا اخی وَ عَمِّهِ وَبَکْری
شَفَیتُ نَفْسی وَقَضَیتُ نَذْری شَفیت وَحشی غَلیل صَدری
فَشُکر وَحشیّ عَلَیَّ عُمری حتّی تَرم اَعْظمی فی قبری(۲۱)

«این کشتار، پاداش ما بود بر شما از جنگ بدر؛ زیرا جنگ پس از جنگ است که ارزش دارد.» «در مصیبت عتبه و برادرم و عمویم و بکر صبرم به آخر رسیده بود.»

«واینک شفا یافتم و نذرم را ادا کردم؛ وحشی! تو بودی که بر عهد خود با من وفا کردی و غم را از سینه ام زدودی.»

«بر من است که تا زنده ام شکرگزار او باشم بلکه تا پوسیدن استخوان هایم در درون قبرم سپاسگزارش گردم.»

ابن اسحاق می گوید: از جمله اشعاری که هند پس از مثله کردن پیکر حمزه می خواند، این بود:شَفَیتُ مِنْ حَمْزَهَ نَفسی بأُحُد حَتّی بَصَرتُ بَطْنَهُ عَنْ الکَبِد
اَذْهَبَ عَنّی ذاکَ ماکنتُ اَجِدُ مِن لَذعه الْحُزْنِ الشَّدِید الْمُعْتَمد

«من از کینه ای که از حمزه در دل داشتم، در احد تشفی یافتم، آنگاه که شکم او را تا کبد شکافتم.»

«این عمل ناراحتی مرا از میان برد که مدام به صورت اندوه شدید بر من فرود می آمد.»(۲۲).

۲ ـ ابوسفیان و پیکر حمزه علیه السلام

ابن اسحاق می نویسد: پس از مثله شدن حمزه «حُلَیس بن زبان»، از سران سپاه شرک، که دید که ابوسفیان با نوک نیزه به گونه آن حضرت فشار می دهد و می گوید: «ذق یا عقق(۲۳)»؛ «بچش ای کسی که بر بت های عماق شدی!» حُلیس گفت: عجب کار شرم آوری! کسی که خود را رییس قومش می داند، با پسر عمویش که تکه گوشتی بیش نیست، با چه خشونت و تحقیر برخورد می کند!

ابوسفیان گفت: «وَیحَک اکتمها عَنّی فَاِنَّها کانَتْ زلّهً»؛ «لغزشی بود روی داد، فاش نکن!»(۲۴)

۳ ـ رسول خدا و پیکر حمزه

بنا به نقل بعضی از مورّخان، رسول خدا صلی الله علیه و آله با این که مجروح بود و حالی به شدت آزرده داشت، در جستجوی پیکر حضرت حمزه برآمد.

ابن اسحاق می گوید: «وَخَرَجَ رَسولُ اللّه فیما بَلَغَنی یَلْتَمِسُ حمزه بن عبدالمطّلب فَوَجَدَهُ ببطن الوادی قَدْ یقرّ بطنه»(۲۵).

در تفسیر قمی آمده است: پس از فروکش کردن شعله جنگ، رسول خدا به یارانش فرمود: آیا در میان شما کسی هست که از عمویم حمزه خبری بیاورد؟! «حدث بن امیه» عرض کرد: من محلی را که او افتاده است می شناسم و خود را به کنار پیکر حمزه علیه السلام رسانید اما چون او را با وضع فجیع و دلخراش دید، نتوانست خبر را به رسول خدا برساند و چون دیر کرد پیامبر صلی الله علیه و آله به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «یا عَلِی اُطْلُب عَمّک»؛ «ای علی، به سراغ عمویت برو» آن حضرت نیز چون وضع حمزه علیه السلام را مشاهده کرد، به خود اجازه نداد که رسول خدا را آگاه سازد و لذا خود پیامبر با چند تن از صحابه حرکت کرد و چون پیکر پاره پاره و مثله شده عمویش را دید گریه کرد و فرمود:

«لَنْ أصابَ بِمِثْلِکَ أبدا»؛ «برای من مصیبتی بالاتر از مصیبت تو نیست.»

و نیز فرمود: «وَ اللّه ما وَقفتُ مَوقِفا أغیَظ عَلَیَّ مِن هذا الْمَکان»؛(۲۶) «به خدا سوگند تا کنون چنین مصیبت سختی بر من روی نداده بود.»

در آن حال بود که فرمود: هم اینک جبرئیل نازل شد و این مژده را به من داد: «اِنَّ حَمزه مَکْتُوب فی السَّماوات السَّبْع حَمْزَهَ بْن عَبْدالمُطَّلب اَسَد اللّه وَ اَسَدُ رَسُولِه»؛(۲۷) «در آسمان های هفتگانه نوشته شده است که حمزه شیر خدا و شیر رسول خدا است.»

و در روایت دیگر از جابر بن عبداللّه انصاری نقل شده است که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله جسد عمویش را دید گریه کرد و چون دید او را مثله کرده اند، «شَهِق»، با صدای بلند گریست.(۲۸)

باز روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله چون بدن مثله شده حمزه علیه السلام را دید، فرمود: «رَحِمَکَ اللّه یا عَمّ فَقَد کُنتَ وَصُولاً لِلرَّحِم فَعُولاً بِالْخَیْرات»؛(۲۹) «ای عموی من، خدای رحمت کند که در زندگیت نسبت به ارحام خود ایفای وظیفه کردی و آنچه نیکی بود انجام دادی.»

ظاهرا منظور آن حضرت از این جمله، این است که تو در زندگی و تا آخرین نفس وظیفه خود را نسبت به رحم، که من هستم انجام دادی؛ «وَصُولاً لِلرَّحِم» و آنچه خیر و نیکی و فداکاری برای حفظ اسلام در مقابل کفر و الحاد بود از خود نشان دادی؛ «فَعُولاً بِالْخَیرات».

آنگاه عبای خویش را به روی پیکر حمزه انداخت و چون عبا کوتاه بود و تمام پیکر را پوشش نمی داد، روی پاهای او را با علف های بیابان پوشانید.

دو مطلب قابل بحث:

در منابع حدیثی و تاریخی از رسول خدا صلی الله علیه و آله به هنگام مشاهده پیکر عمویش حضرت حمزه، دو مطلب نقل شده است که هر دو جای بحث و بررسی و در نهایت جای شک و تردید است.

مطلب اول این که: چون آن حضرت پیکر عمویش را با آن وضع فجیع و دلخراش دید عرض کرد: «اَلّلهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ وَ اِلَیکَ الْمُشْتَکی وَ أَنْتَ الْمُسْتَعان عَلی ما أَری». سپس فرمود: «لَئِنْ ظَفَرتُ لأمثلنّ و لأمثلنّ»؛ «اگر بر قریش دست یابم از آنان مثله ها خواهم کرد !»

در بعضی نقل ها آمده است: «لَئِنْ ظَفَرتُ بِقُرَیش لأمثلنّ مِنْهُم بِسَبْعِین رَجُلاً»(۳۰)؛ «اگر به قریش پیروز شوم، هفتصد نفر از آنان را مثله خواهم کرد.»

اینجا بود که این آیه شریف نازل گردید: وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ؛(۳۱) «اگر مجازات کردید. به همان اندازه که بر شما ضربه وارد شده است مجازات کنید و اگر صبر کنید بهتر است برای صبر کنندگان.»

بخش دوم این نقل «لَئِنْ ظَفَرتُ لأمثلنّ…» و نزول آیه وَإِنْ عَاقَبْتُمْ … از جهاتی مورد سؤال است؛ زیرا اولاً: گفتار آن بزرگوار، با عمل آن حضرت منافات دارد، بدین جهت که در همان حال که پیامبر در کنار پیکر عمویش قرار گرفته بود و می فرمود «لئن ظفرت …» تعداد بیست و هشت نفر از اجساد مشرکین را می دید که به روی خاک افتاده اند و اگر بنا بود از قریش کسی را مثله کند، دستور می داد همان اجساد را مثله می کردند.

و ثانیا: نزول آیه شریفه در جنگ احد و درباره شخص رسول خدا از نظر محققان پذیرفته نیست؛ مثلاً مرحوم قمی از قدمای مفسران می گوید: این آیه شریفه وَإِنْ عَاقَبْتُمْ …، از آیات سوره نحل است و این سوره مکّی است و اگر آیه به جنگ احد و به موضوع مثله مربوط می شد علی القاعده باید در سوره آل عمران که بیشتر آیات مربوط به جنگ احد در این سوره آمده است، قرار می گرفت؛ «فَهذِهِ الآیه فی سُوره النّحْل وَ کانَ یَجِبُ أنْ یَکُونَ فِی هذِهِ السّورَه».(۳۲)

علاّمه طباطبایی از آیه شریفه یک مفهوم عام استفاده کرده و مخاطبان را همه مسلمانان دانسته است. این مفسّر بزرگ آیه را به طور اجمال چنین معنی می کند و می گوید: سیاق آیه شریفه، نشان گر آن است که مخاطب آن، همه مسلمانان است و مفهوم آیه این است که شما مسلمانان اگر در مقابل ایذاء و اذیت مشرکین خواستید مجازاتشان کنید، چون ایذاء آنها نسبت به شما، در جهت ایمان شما و در جهت مخالفت شما با خدایان آنها بود، پس مجازات شما هم باید در همین جهت و فقط بر اساس شرک و الحاد آنها باشد.

و عمل شما خالص برای خدا انجام گیرد. و هیچ شائبه دیگری بر آن راه نیابد.(۳۳) بطوری که ملاحظه می کنید از نظر مرحوم علامه، آیه شریفه دارای جنبه عمومی است و به موضوع مثله ارتباطی ندارد و اگر مربوط به مثله هم باشد، باز هم جنبه عمومی دارد و مخاطب آن، همه مسلمانان حاضر در جنگ است نه شخص رسول خدا. و بعضی شواهد تاریخی هم آن را تأیید می کند؛ از جمله در سیره حلبیه آمده است که «ابوقتاده» یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله با مشاهده مثله شدن حضرت حمزه تصمیم گرفت اجساد مشرکان را مثله نماید و رسول خدا صلی الله علیه و آله شخصا از این عمل نهی کرد.(۳۴)

و در بعضی منابع آمده است که وقتی اصحاب رسول خدا حزن شدید آن حضرت را نسبت به عمویش مشاهده کردند، گفتند: «به خدا سوگند اگر روزی بر قریش پیروز شویم از آنان چنان مثله خواهیم کرد که در تاریخ عرب سابقه نداشته باشد؛ «لَئِنْ اَظْفَرَنا اللّه ُ بِهِم یَوما مِنَ الدّهر نمثّلنّ بهم مُثله لم یُمثّلها أحد مِنَ العرب»(۳۵) و این نقل نیز مؤید عمومی بودن آیه شریفه است که آیه در واقع پاسخی است بر این نوع افکار قومی و تعصب قبیله ای.

مطلب دوم اینست که: نقل می کند رسول خدا صلی الله علیه و آله با مشاهده بدن مثله شده عمویش فرمود:

«لَولا اَنْ تَحْزَنَ صَفیّه وَ یَکُون سُنَّه مِن بَعدیلَتَرَکْتُهُ حَتّی یَکون فی بطون السباع و حواصل الطیر» و به نقل دیگر: «لَتَرَکْتُهُ حَتّی یُحشَر مِن بطون الطیر و السباع» .(۳۶)

«اگر نبود حزن و اندوه صفیه و اگر نبود این که در میان مسلمانان سنت عملی باشد، پیکر حمزه را دفن نمی کردم تا در شکم وحوش و طیور قرار گیرد یا از شکم وحوش و طیور محشور شود.»

و این گفتار رسول خدا نیز جای تردید است و صحّت آن مورد بحث قرار گرفته؛ زیرا:

اولاً: گذاشتن پیکر شهیدی در روی خاک های گرم و در مقابل آفتاب سوزان و قرار دادن آن در معرض هجوم طیور و درندگان، با تدبیر و حکمت رسول خدا سازگار نیست؛ زیرا این عمل نه تنها انتقام گرفتن از دشمن و ادای حق آن شهید بزرگوار نیست بلکه با توجه به این که طبق دستور اسلام و سنت رسول خدا، تجلیل و تکریم میت هر مسلمان و پیکر هر شهید در دفن او است، این عمل نسبت به حمزه علیه السلام نوعی وهن و تحقیر هم تلقی می گردد.

وثانیا: اخلاق کریمه رسول خدا در جنگ بدر، اجازه نداد اجساد مشرکین در بیابان رها شود و لذا دستور داد همه آنها را در چاه بریزند و مستور نمایند، پس چگونه متصوّر است که شهید بزرگواری مانند حمزه سید الشهدا در مقابل وحوش و روی خاک های سوزان بیابان احد بماند؟!

۴ ـ صفیه و پیکر حضرت حمزه علیه السلام

ابن اسحاق می نویسد: خواهرش صفیه خود را به احد رسانید تا پیکر برادرش را ببیند، چون خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، به زبیر دستور داد که «أَلْقِها فأرجعها، لا تَری ما بِأَخیها»؛ «برو و مادرت را برگردان تا برادرش را با این وضع نبیند.» زبیر به استقبال مادرش شتافت و گفت مادر! رسول خدا دستور می دهد که بر گردی، صفیه گفت: چرا برگردم؟ من شنیده ام که برادرم را مثله کرده اند و می خواهم با پیکر مثله شده اش دیدار کنم ولی بدان تحمل همه این مصائب در راه خدا سهل است و به هر چه در این راه پیش آید راضی ام و از خدا پاداش و صبر می خواهم.

زبیر چون گفتار صفیه را به رسول خدا عرض کرد، حضرت فرمود: «خَلِّ سَبیلَها»؛ «پس او را آزاد بگذار!» چون چشم صفیه به بدن قطعه قطعه شده برادرش افتاد، گفت: اِنّا للّه ِِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون آنگاه درباره او دعا و استغفار کرد.(۳۷)

ابن ابی الحدید از واقدی نقل می کند که چون صفیه به احد آمد، انصار مانع شدند که نزد رسول خدا بیاید ولی آن حضرت فرمود «دَعُوها»؛ «مانعش نشوید.» آنگاه در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست و شروع به گریه کرد. او که گریه می کرد، رسول خدا هم می گریست و چون صدایش به گریه بلند می شد رسول خدا بلند می گریست؛ «فجعلتها اذا بکیت یبکی رسول اللّه و اذا نشجت ینشج رسول اللّه » فاطمه زهرا علیهاالسلام در کنار آنان بود و گریه می کرد و رسول خدا هم به هرماه او گریه می کرد. آنگاه فرمود:

گریه می کرد. آنگاه فرمود: «لَنْ اَصاب بمثل حمزه أبدا»، سپس خطاب به صفیه و فاطمه زهرا علیهاالسلام فرمود: بشارت می دهم بر شما که جبرئیل، نازل گردید و به من خبر داد:

«إِنَّ حمزه مکتوبٌ فی أَهْلِ السّماواتِ السَّبْع حَمزه بْن عبدالمطلّب اَسَدُاللّه وَ اَسَدُ رَسُولِهِ»(۳۸)

۵ ـ گریه شدید رسول خدا به هنگام نماز بر عمویش حمزه

در ذخائر العقبی آمده است که پیامبر خدا چون در کنار پیکر حمزه برای اقامه نماز ایستاد، با صدای بلند گریست، سپس آه عمیقی کشید و خطاب به پیکر او گفت:

«یا حَمزَه، یا عَمّ رسول اللّه و اَسَدُاللّه وَ اَسَدُ رسوله، یا حَمزَه، یا فاعلَ الْخَیْرات، یا حَمْزَه یا کاشِفَ الکُرُبات، یا حَمْزَهَ یا ذابَّ عن وجه رَسُول اللّه ».

باز هم گریه طولانی کرد، آنگاه به نماز پرداخت.(۳۹)

۶ـ هفتاد نماز بر پیکر حمزه علیه السلام

بیشتر مورّخان و محدّثان، از عبداللّه بن عباس نقل کرده اند بر خلاف همه شهیدان، که رسول خدا بر آنان، مانند همه مسلمانان دیگر، یک نماز می خواند، بر پیکر عمویش حمزه هفتاد نماز یا هفتاد و دو نماز گزارد. بدین ترتیب که: ابتدا پیکر عمویش را با یک قطعه لباس سفید پوشاند، سپس با هفت تکبیر بر وی نماز خواند. پس از آن هر یک از شهدا را آوردند که بر وی نماز بخواند، در کنار پیکر حمزه قرار داد و به هر دو نماز خواند و سرانجام بر پیکر عمویش هفتاد و دو نماز گزارد.(۴۰)

۷ـ دفن حضرت حمزه با کفن.

آنچه مسلّم است، این است که: بر پیکر شهدا که در جبهه و میدان جنگ به شهادت می رسند، نه غسل می کنند و نه کفن، بلکه با همان پیکر و لباس خون آلود به خاک می سپارند. عمل رسول خدا درباره شهدای احد هم، چنین بوده است. در منابع حدیثی، از جمله در سنن ابی داود آمده است که در جنگ اُحد رسول خدا دستور سلاح را از پیکر شهدا برگیرند و با لباس خون آلودشان دفن کنند.(۴۱)

کلینی رحمه الله از امام صادق علیه السلام نقل می کند: «چون مشرکان لباس از تن حمزه برگرفته بودند و پیکرش برهنه بود، رسول خدا دستور داد بر عمویش کفن بپوشانند و لذا او را در میان نمدی قرار دادند و دفن کردند رحمه الله «إِنَّ رَسول اللّه صلی الله علیه و آله صَلّی عَلی حَمزه و کَفَّنَهُ لاِءَنَّهُ کانَ جُرِّد»(۴۲)

دفن حضرت حمزه

به هنگام دفن شهدا، پیکر چند تن از آنان برای دفن شدن به مدینه منتقل گردید، چون این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، از این عمل منع کرد و فرمود: «ادفنُوهُم حَیثُ صُرِعُوا»؛ «در همانجا که به شهادت رسیده اند، دفن کنید.» و چون دستور پیامبر به مدینه رسید و جنازه «شماس مخزومی) هنوز دفن نشده بود، او را به اُحُد برگرداندند و در همانجا به خاک سپردند.(۴۳)

رسول خدا در بالای سر هر یک از شهدا قرار می گرفت، جمله ای در مقام ارجمند شهادت و رتبه و درجه شهدا در قیامت بیان می کرد؛ از جمله این که می فرمود:

«أَنَا شَهیدٌ عَلی هؤُلاء أَنَّهُ ما مِن جَریحٍ یُجْرَحُ فیاللّه إِلاّ وَ اللّه ُ یَبعَثُهُ یَومَ القِیامَه و جُرحه یَدمی اللَّونُ لَونُ دَمٍ وَ الرِّیحُ ریحُ مِسکٍ».

آنگاه می فرمود:

«اُنْظُرُوا أَکثر هؤُلاء جمعا لِلقرآن فَاجْعَلُوه أَمام اَصحابه فی الْقَبر».(۴۴)

«من شهادت می دهم که کسی در راه خدا مجروح نمی شود مگر اینکه خداوند در روز قیامت او را در حالی محشور می کند که از جراحت او خون جاری است، رنگ آن رنگ خون و بویش بوی مشک است».

سپس فرمود: هر یک از این شهدا بیشتر قرآن بلد است، در داخل قبر، پیش روی همقبرش قرار دهید.

حمزه به تنهایی در یک قبر

در منابع حدیثی آمده است: در جنگ اُحُد انصار نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و گفتند: یا رسول اللّه ، بدنها خسته و مجروح و قبر کندن بر تک تک شهدا طاقت فرسا است، فرمود:

«إِحفِرُوا وَ أَوسِعُوا وَ اجْعَلُوا الَّرجُلَین فی القَبْرِ الواحد».

«قبر را وسیع تر حفر کنید و هر دو نفر را در یک قبر به خاک بسپارید.»

پرسیدند: «أَیُّهُم یُقَدَّم»؛ «کدام را در سمت قبله قرار دهیم؟» فرمود: «اَکْثَرُهُم قرآنا»؛ «آنکه بیشتر قرآن بلد است». و بدین گونه، دو نفر و گاهی سه نفر در یک قبر دفن می شدند.(۴۵)

از جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد خارجه بن زید با سعد بن ربیع و نعمان ابن مالک با عبده در یک قبر دفن شدند و همچنین عمرو بن جموح و عبداللّه بن عمرو بن حرام که با هم دوست صمیمی بودند، در یک قبر دفن گردیدند.(۴۶) ولی حمزه به تنهایی و مستقلاً در یک قبر دفن گردید و در دفن او چند نفر شرکت نمودند؛ از جمله امیر مؤمنان علیه السلام و ابوبکر و عمر و زبیر داخل قبر شدند و این در حالی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله با حالت تأثر در کنار قبر نشسته بود و بر خاکسپاری او نظارت می فرمود(۴۷)

تشکیل مجلس عزا

رسول خدا صلی الله علیه و آله به همراه صحابه، پس از دفن شهدا، با استقبال زنان بیوه و کودکان یتیم وارد مدینه گردید. در صفحات گذشته به بعضی از جریانات که به هنگام مراجعت آنان واقع شده است اشاره کردیم ولی شاید جالب ترین این حوادث و حساس ترین این صحنه ها که در مدینه به وقوع پیوست تشکیل مجلس عزا برای حمزه سید الشهدا باشد.

ابن هشام از ابن اسحاق چنین نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از کنار خانه های قبیله «بنی عبدا الأشهل» و بنی ظفر عبور می کرد، صدای بانوان این دو قبیله را که بر شهدای خود می گریستند شنید به آن حضرت رقّت دست داد و گریست و اشکش جاری گردید و فرمود: «لکِنْ حَمْزَهَ لا بَواکِیَ لَهُ»؛ «ولی حمزه گریه کننده ای ندارد» چون این سخن پیامبر را به سعدبن معاذ و اُسَید بن حُضَیر نقل کردند، به بانوان این دو قبیله دستور دادند لباس عزا به تن کنید و در کنار بیت رسول خدا بر عموی آن بزرگوار گریه و عزاداری کنید؛ «اَمَرا نسائَهُم اَن یَتَحزَّمن ثُمّ یذهبنّ فیبکینّ عَلی عَمّ رَسُول اللّه صلی الله علیه و آله ».(۴۸)

ابن اسحاق اضافه می کند که چون صدای گریه این بانوان از کنار مسجد «و مجلس عزا» به گوش رسول خدا رسید، از منزل خود حرکت کرد و به میان آنها رفت و چنین فرمود: خدا بر شما رحمت کند که با وجود خویش مرا یاری و مواسات نمودید به خانه های خود برگردید و «اِرجعنَ یَرْحَمَکنَّ اللّه فَقد آسیتنّ بأنفسکنّ»

واقدی متوفای۲۰۷ پس از نقل همان مطالب می گوید: بر اساس همان مراسم رسم زنان مدینه، تا امروز چنین است که اگر یکی از عزایزانشان از دنیا برود اول بر حمزه گریه و عزاداری می کند سپس بر عزیز از دست رفته خود «فَهُنَّ اِلَی الْیَوم اِذا مات الْمَیّت مِن الأنصار بَدَأ النّساء فَبَکَینَ عَلی حَمزه ثُمَّ بَکَینَ عَلی مَیِّتِهِنَّ»(۴۹)

رسول خدا چرا اندوهگین بود؟!

از آنچه ملاحظه کردید، معلوم شد که رسول خدا در شهادت عمویش به شدت متأثر و اندوهگین بود و لذا چون پیکر او را دید با صدای بلند گریست و فرمود: «لَنْ اَصاب بِمِثلک أَبَدا» و به همراه عمه اش صفیه و دخترش فاطمه نیز گریست. دوست داشت بانوان هم بر وی گریه کنند و از گریه کنندگان تقدیر و آنها را دعا نمود و به هنگام اقامه نماز بر پیکر او، گریه ممتد و زمزمه و در دل داشت.

پر واضح است که این حزن و اندوه شدید رسول خدا، نبود مگر به جهت فداکاری و ثبات قدم حمزه و این گریه نبود مگر به جهت تلاش و جانفشانی عموی رسول خدا در اعلالی کلمه حق، همانگونه که فرمود: «کُنْتَ فَعُولاً بِالْخَیرات».

در واقع اندوه رسول خدا اندوه بر مصیبتی بود که از فقدان یک مجاهد مخلص و مدافع شجاع بر اسلام وارد شده بود؛ زیرا رسول خدا نه در اثر عواطف شخصی و به انگیزه علاقه قومی بر کسی محزون می گرید و نه کسی را با این انگیزه ها به گریه تشویق می نمود بلکه علاقه و دوستی او برای خدا و دوری و انزجارش هم برای خدا بود.

آری، معیار اندوه رسول خدا بر حمزه، بر ارتباط حمزه با خدا بر می گردد و حزن پیامبر بر وی به مقیاس خسارت فقدان او نسبت به اسلام بود و گرنه همانگونه که حمزه عموی پیامبر است، ابولهب نیز عموی پیامبر بود ولی هیچ عداوت و دشمنی مانند عداوت و دشمنی ابولهب نسبت به رسول خدا و هیچ ایذاء و اذیّتی مانند اذیت او نسبت به آن حضرت نبود و به همین نسبت انزجار رسول خدا از وی و در مقابل این دوری و انزجار متقابل عنایت و علاقه رسول خدا صلی الله علیه و آله را می بینیم نسبت به سلمان، که می فرمود: نگویید سلمان فارسی، بگویید سلمان محمدی تا آنجا که درباره او فرمود: «سَلْمانُ مِنّا اَهْل الْبَیت».

شاعر می گوید:کانت مودّه سلمان لهم رحما ولم یکن بین نوح و ابنه رحم(۵۰)

همان گونه که عملکرد هند و ابوسفیان با پیکر آن شهید عزیز و اهانت ابوسفیان بر قبر شریفش در دوران خلافت عثمان و تصمیم معاویه بر محو اثر قبر او پس از گذشت بیش از چهل سال از جنگ احد(۵۱) همه اینها دلیل محکم بر نقش مؤثر آن بزرگوار در اعلای کلمه حق و در هم کوبیدن شرک و الحاد بود.

پی نوشتها:

یادآوری:

در شماره پیشین، در مقاله «حضرت حمزه علیه السلام در جنگ اُحُد» راجع به طول و عرض کوه احد مطلبی نقل شده بود که مورد نقد برخی از خوانندگان محترم قرار گرفت، بدین وسیله ضمن تشکر از این عزیزان، اندازه صحیح و درست آن که در کتاب «دراسات فی خدمه المدینه النبویّه ـ (۱) احد» آمده به شرح ذیل اصلاح می گردد:

«… طول سلسله جبال احد هشت کیلومتر و عرض آن در سمت شرق دو کیلومتر و در سمت غرب بیش از سه کیلومتر است.»

فصلنامه «میقات حج»

۱ ـ از انصار، قبیله بنی خزرج، بنی حارث بن خزرج.

۲ ـ «مَن رَجُلٌ یَنظُرُ لی ما فَعَلَ سَعْدُ بن الربیع، أ فی الأحیاء هو أمْ فی الأموات؟»

۳ ـ سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۳۹؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۱۲ ؛ طبری، ج ۲، ص ۳۸۸؛ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۴۰؛ تاریخ ابن کثیر، ج ۳، ص ۳۹؛ اُسد الغابه، ج ۲، ص ۲۴۹٫

۴ ـ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۰۹ ؛ اسد الغابه، ج ۱، ص ۱۵۴

۵ ـ جَلَل، هم در کثرت و هم در قلّت به کار می رود که در اینجا معنای دوم منظور است.

۶ ـ سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۴۳ ؛ طبری، ج ۲، ص ۳۹۲

۷ ـ کمال الدین، ج ۱، ص ۲۶۳

۸ ـ بصائر الدرجات، ص ۳۴؛ بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۷

۹ ـ تاریخ ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۲

۱۰ ـ الروض الاُنُف، ج ۳، ص ۱۳۹ ؛ تاریخ ابن کثیر، ج ۳، ص ۱۲ ؛ سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۱۶

۱۱ ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۴۳ و ج ۱۴، ص ۲۲۳ ؛ بحار الأنوار، ج ۲۰، ص ۱۲۵

۱۲ ـ شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۴۳ ؛ تاریخ ابن کثیر، ج ۳، ص ۱۱ ؛ الروض الأنف، ج ۳، ص ۱۳۸ ؛ بحار الأنوار، ج ۲، ص ۸۳

۱۳ ـ مجالس المؤمنین، ج ۱، ص ۱۷۸٫ در معرفی نقش هند و ابوسفیان و وحشی در جنگ احد، مطالبی خواهیم آورد.

۱۴ ـ طبری، ج ۲، ص ۳۶۸؛ کامل، ج ۲، ص ۱۰۳؛ البرایه و النهایه، ج ۳، ص ۱۱٫

۱۵ ـ حربه به فارسی زوبان و آن نیزه کوتاهی است که از چند قدمی به سوی دشمن انداخته می شود.

۱۶ ـ در بعضی از متون «فَاَصابت لِیَّتّهُ» و در بعضی دیگر «فَاَصابت ثنیّته» ضبط شده است که اوّلی به معنای زیر شکم و دوّمی به معنای زیر گلو است.

۱۷ ـ تاریخ ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۹ ؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۰۸

۱۸ ـ ارشاد مفید، ص۹۲

۱۹ ـ طبری، ج ۲، ص ۳۸۵ ؛ کامل، ج ۲، ص ۱۱۱ ؛ سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۳۶

۲۰ ـ تفسیر قمی، ج ۱، ص ۱۷

………..

………………

…………………………

۲۱ ـ الروض الأُنُف، ج ۳، ص ۱۶۹ ؛ کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۳۷

۲۲ ـ الروض الانف، ج ۳، ص ۱۰۷

۲۳ ـ عقق اضم اول و فتح ثانی از عماق گرفته شده و صیغه مبالغه است مانند فسق.

۲۴ ـ سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۳۷ ؛ الروض الأُنُف، ج ۳، ص ۱۷۰

۲۵ ـ البدایه، ج ۳، ص ۳۹ ؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۸۸

۲۶ ـ تفسیر قمی، ج ۱، ص ۱۲۳؛ کامل بن اثیر، ج ۲، ص ۱۱۲؛ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۳۳۱

۲۷ ـ تاریخ ابن ابی کثیر، ج ۴، ص ۴۰

۲۸ ـ اسد الغابه، ج ۲، ص ۵۴

۲۹ ـ همان.

۳۰ ـ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۴۱؛ سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۴۰

۳۱ ـ نحل : ۱۲۶

۳۲ ـ تفسیر قمی، ج ۱، ص ۱۲۳

۳۳ ـ المیزان، ج ۱۲، ص ۴۰۲

۳۴ ـ شرح نهج البلاغه، ج ۱۵، ص ۱۷

۳۵ ـ الاکتفا، به نقل از تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۴۱ ؛ نهی ابی داود، ج ۲، ص ۱۷۴ ؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۸۹

۳۶ ـ اسد الغابه، ج ۲، ص ۵۳؛ سنن ابی داود، ج ۲، ص ۱۷۴

۳۷ ـ الروض الأُنُف، ج ۳، ص ۱۷۲ ؛ سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۴۱ ؛ اسد الغابه، ج ۷، ص ۱۷۲ ؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۱۲

۳۸ ـ شرح ابن ابی الحدید، ۱۵، ص۱۷

۳۹ ـ ذخائر العُقبی، ص۱۸۱

۴۰ ـ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۰ ؛ الروض الأُنُف، ج۳، ص۱۷ ؛ سنن أبی داود، ج۲، ص۱۷۴

۴۱ ـ سنن ابی داود، ج۳، ص۲۷۴

۴۲ ـ فروع کافی، ج۱، ص۵۸

۴۳ ـ سیره ابن هشام، ج۳، ص۴۲ سنن ابی داود، ج۲، ص۱۸۰

۴۴ ـ فروع کافی، ج۱، ص۵۸

۴۵ ـ سنن ابی داوود ج ۲، ص ۱۷۴ ؛ ابن کثیر ج ۴، ص ۴۲ ؛ ابن اثیر ج ۲، ص ۱۱۳

۴۶ ـ طبقات واقدی ج ۲، ص ۳۱

۴۷ ـ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۱۳

۴۸ ـ سیره ابن هشام ج ۳، صص ۴۲ ـ ۴۳ ؛ ابن کثیر، ج۴، ص۴۷ ؛ تاریخ الخمیس ج ۱، ص ۴۴۴ ؛ طبری ج ۳، ص ۳۹۲

۴۹ ـ طبقات واقدی ج ۲، ص ۳۱
۵۰ ـ «محبت و دوستی سلمان موجب قرابت او با اهل بیت گردید ولی در میان نوح و فرزندش قرابتی نبود.»

پدیدآورنده: محمدصادق نجمی
برگرفته ازسایت حوزه

ماریه همسر پیامبر ، مادر ابراهیم

و لذا گروهى از مسلمانان را به عنوان نماینده به سوى حاکمان و پادشاهان آن روز جهان اعزام فرمودند و به هر یک نامه اى نوشته و آنان را به اسلام دعوت کردند و اعلام کردند که اگر مسلمان بشوید سالم مانده و بر حکومت خود ابقاء خواهید شد مضون همه نامه ها تقریبا همین بود.

در همین راستا حاطب بن ابى بلتعه به سوى مصر حرکت کرد تا نامه پیامبر(ص) را به مقوقس حاکم اسکندریه تسلیم نماید. او نامه پیامبر را گرفت و پس از خواندن نامه، آن را در جایگاهى از عاج قرار داد و بر آن مهر زد و به کنیز خود داد تا از آن محاظفت نماید. سپس با احترام به نامه پیامبر(ص) جواب داد که: «ما مى دانستیم پیامبرى باقى مانده و فرستاده ات را گرامى داشتیم» مقوقس همراه آن نامه دو کنیز براى پیامبراکرم(ص) هدیه فرستاد که یکى ماریه قبطیه بود و دیگرى خواهر وى به نام «سیرین» و غلامى نیز به نام جریح را مأمور کرد که خدمتگزار آنان باشد. حاکم اسکندریه هر چند با ادب و احترام جواب پیامبر را داد و با احترام تمام فرستاده پیامبر(ص) را باز گرداند ولى اسلام را نپذیرفت.

ماریه از حفن از منطقه ایضنا بود. وى گرچه غیر مسلمان ولى از اهل کتاب بود از این رو پیامبر هدیه مقوقس را پذیرفت.

انتخاب ماریه

ماریه که برخى وى را دختر شمعون دانسته اند به دست رسول گرامى(ص) مسلمان شد و حضرت وى را به عنوان هسمر خود برگزید و خواهرش سیرین را به ازدواج حسان بن ثابت شاعر و ادیب معروف در آورد که از وى داراى فرزندى به نام عبدالرحمن گردید. ماریه که شاید بتوان گفت همان نام مریم مى باشد از قبیله «قبطیه» درمصر مى باشد و لذا به «ماریه قبطیه» معروف است.

در وصف ماریه نوشته اند: «کانت بیضاء جعده جمیله؛ او سفید نیکو و داراى موهاى مجعد و پیچیده بود» که باعث اعجاب و شگفتى پیامبر اکرم(ص) گردید، او پس از اینکه مسلمان شد انسانى شریف، متدین و مقید به آداب دینى بود.

ماریه قبطیه بسیار مورد توجه و احترام پیغمبر اکرم(ص) بوده، او در جمع همسران رسول اکرم(ص) بعد از حضرت خدیجه(ع) دومین خانمى بود که از آن حضرت صاحب فرزند شد و همین نیز حساسیت زنانه برخى از همسران پیامبر اکرم(ص) را برانگیخت و افرادى مانند عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر آشکارا به وى رشک مى بردند و از سر حسادت به ناروا وى را متهم مى کردند!!

حساسیت زنانه

انتخاب ماریه و ازدواج پیامبر اکرم(ص) با وى که به قول عایشه سفید و زیبا بود، حساسیت دیگر زنان پیامبر به ویژه عایشه را برانگیخت، وى ماریه را رقیب خود مى دانست که باعث اعجاب پیامبر گردیده است خود گوید:

«زندگى براى من سخت نبود، جز سختى که از ناحیه ماریه تحمل کردم زیرا او زنى زیبا، داراى موهاى پیچیده و باعث اعجاب پیامبر(ص) بوده و پیامبر(ص) ابتدا که او را آورده بودند، وى را در خانه حارثه بن نعمان جاى داد او همسایه ما بود، بیشتر شب و روز را نزد وى بود تا اینکه صدایم بلند شد و اعتراض کردم. پیامبر(ص) او را به منطقه عالیه که با مرکز شهر مدینه فاصله داشت منتقل کرد تا از حساسیت ها کاسته شود ولى در همانجا هم پیامبر(ص) نزد وى مى رفت و این براى ما سخت تر بود»

 

بدیهى است آنچه عایشه گفته از سر حسادت و آمیخته به مبالغه است اما نشانه توجه پیامبر اکرم(ص) به ماریه است. دورى ماریه ظاهرا باعث شد که وى از گوشه و کنایه هاى برخى زنان و آزارهاى احتمالى عایشه در امان باشد اما از محبوبیت وى کاسته نشد.

 

آیات سوره تحریم

 

تردیدى نیست که آیات نخستین سوره تحریم در ارتباط با حساسیت عایشه و حفصه نسبت به ماریه قبطیه نازل شده است.

 

اما از آنجا که راویان اصلى آن، این دو متهم هستند و ابن عباس هم جریان را از عمر بن خطاب پدر حفصه نقل مى کند و او مخاطب را حفصه و عایشه مى داند برخى ابهامات جزیى در جریان این قضیه وجود دارد و اخبار افزودنى در آن به چشم مى خورد. به نظر مى رسد که پیامبر(ص) همراه ماریه به خانه حفصه تشریف بردند وى با اینکه باید از پیامبر استقبال مى کرد به بهانه دیدار با پدر خانه را ترک کرده! بعد که برمى گردد با درب بسته روبه رو مى شود و متوجه مى شود که ماریه در بستر پیامبر بوده است. حفصه اعتراض مى کند اصرار وى باعث مى شود که پیامبر سوگند بخورد که دیگر با ماریه همبستر نشود. حفصه موضوع را برخلاف قولى که به پیامبر اکرم(ص) داده بود به عایشه مى گوید و از این طریق این موضوع به دیگران منتقل مى شود پیغمبر(ص) از زنان خود کناره گیرى کرده و به منطقه عالیه یا مشربه ام ابراهیم مى رود تا اینکه آیات سوره تحریم نازل و از پیامبر خواسته مى شود براى به دست آوردن دل دیگر زنان خویش، خود را از حق شرعى محروم نکند. و در آیات به دو نفر از زنان پیامبر که موجب آزار آن حضرت شده بودند اشاره مى شود که امکان توبه براى آنهاست.

تولد ابراهیم

 

ماریه قبطیه حامله مى شود سلمى همسر ابورافع که قابله وى بود خبر تولد ابراهیم فرزند پیامبر را به شوهرش ابورافع مى دهد او پیامبر اکرم(ص) را مطلع مى کند حضرت هم به جهت این بشارت بنده اى را به ابورافع مى بخشد و از حضور این مولود جدید بسیار خوشحال مى گردد این اتفاق خجسته در ذى حجه سال هشتم هجرى رخ مى دهد.

 

در روز هفتم تولدش او را عقیقه (گوسفندى برایش قربانى) مى کند و سرش را مى تراشد و به وزن موهاى سرش نقره به مساکین و فقیران صدقه مى دهد و دستور مى دهد که موهایش را در زمین دفن کنند. تولد این فرزند نیز حساسیت هاى بیشترى از ناحیه برخى زنان پیامبر(ص) نسبت به ماریه برمى انگیزد و حوادث دیگرى را به دنبال دارد که اکنون مجال نقل آن نیست. ابراهیم در هیجدهم ماه رجب سال دهم هجرى، در شیرخوارگى در سن ۱۸ ماهگى از دنیا رفت و در بقیع دفن گردید. و پیامبر اکرم(ص) در غم او اندوهگین شد. و فرموده: این غم، اشک را جارى مى کند و قلب را اندوهناک و چیزى نمى گوییم که باعث سخط پرورگار گردد. و آن حضرت اینگونه به مصیبت دیدگان درس مى دهد.

 

مبارزه با خرافات

 

در روز درگذشت ابراهیم خورشید گرفت جمعى تصور کردند به جهت مرگ فرزند پیامبر(ص) خورشید گرفته است، رسول خدا(ص) به سرعت با این تصور مخالفت کرده و فرمودند: گرفتن خورشید و ماه یک پدیده طبیعى است و ربطى به درگذشت فرزند من ندارد و این عقیده خرافى را رد کردند و دستور خواندن نماز آیات را صادر فرمودند.

 

زندگانى و درگذشت ماریه

 

ماریه در منطقه عالیه از شهر مدینه که مشهور به مشربه ام ابراهیم است زندگى مى کرد. اکنون این مشربه به صورت قبرستانى مخروبه است و قبر مادر امام رضا(ع) و جمعى از امام زادگان و دوستداران اهل بیت(ع) در آنجاست. از آنجا که ایرانیان گاهى براى زیارت به آنجا مى رفتند در سال هاى اخیر دیوارهاى بلندى براى آن ساخته و اجازه بازدید از آنجا را نمى دهند. ماریه زندگى آرام و شرافتمندانه خود را پس از پیامبر(ص) ادامه داد و پنج سال بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) در زمان خلافت عمر در محرم سال ۱۶ هجرى درگذشت و در بقیع دفن شد.

 

ماریه از چنان کمالات ظاهرى و باطنى برخوردار بود که جز نیکى در وصف او نگفتند و رقیبان به توصیف و تعریف او پرداخته اند و این افتخار نصیب وى گشت که دومین فرزند بعد از بعثت پیامبر از دامن وى برخیزد هم جایگاه زندگى اش باقى بماند و هم جایگاه دفن فرزند خردسالش. یادش گرامى باد.

 

 

پیامبر گرامى اسلام(ص) در سال ششم هجرى تصمیم گرفتند رسالت جهانى خویش را اعلام کنند و همه مردم مناطق مختلف جهان را به اسلام دعوت نمایند، و لذا گروهى از مسلمانان را به عنوان نماینده به سوى حاکمان و پادشاهان آن روز جهان اعزام فرمودند و به هر یک نامه اى نوشته و آنان را به اسلام دعوت کردند و اعلام کردند که اگر مسلمان بشوید سالم مانده و بر حکومت خود ابقاء خواهید شد مضون همه نامه ها تقریبا همین بود.

 

در همین راستا حاطب بن ابى بلتعه به سوى مصر حرکت کرد تا نامه پیامبر(ص) را به مقوقس حاکم اسکندریه تسلیم نماید. او نامه پیامبر را گرفت و پس از خواندن نامه، آن را در جایگاهى از عاج قرار داد و بر آن مهر زد و به کنیز خود داد تا از آن محاظفت نماید. سپس با احترام به نامه پیامبر(ص) جواب داد که: «ما مى دانستیم پیامبرى باقى مانده و فرستاده ات را گرامى داشتیم» مقوقس همراه آن نامه دو کنیز براى پیامبراکرم(ص) هدیه فرستاد که یکى ماریه قبطیه بود و دیگرى خواهر وى به نام «سیرین» و غلامى نیز به نام جریح را مأمور کرد که خدمتگزار آنان باشد. حاکم اسکندریه هر چند با ادب و احترام جواب پیامبر را داد و با احترام تمام فرستاده پیامبر(ص) را باز گرداند ولى اسلام را نپذیرفت.

 

ماریه از حفن از منطقه ایضنا بود. وى گرچه غیر مسلمان ولى از اهل کتاب بود از این رو پیامبر هدیه مقوقس را پذیرفت.

انتخاب ماریه

 

ماریه که برخى وى را دختر شمعون دانسته اند به دست رسول گرامى(ص) مسلمان شد و حضرت وى را به عنوان هسمر خود برگزید و خواهرش سیرین را به ازدواج حسان بن ثابت شاعر و ادیب معروف در آورد که از وى داراى فرزندى به نام عبدالرحمن گردید. ماریه که شاید بتوان گفت همان نام مریم مى باشد از قبیله «قبطیه» درمصر مى باشد و لذا به «ماریه قبطیه» معروف است.

 

در وصف ماریه نوشته اند: «کانت بیضاء جعده جمیله؛ او سفید نیکو و داراى موهاى مجعد و پیچیده بود» که باعث اعجاب و شگفتى پیامبر اکرم(ص) گردید، او پس از اینکه مسلمان شد انسانى شریف، متدین و مقید به آداب دینى بود.

 

ماریه قبطیه بسیار مورد توجه و احترام پیغمبر اکرم(ص) بوده، او در جمع همسران رسول اکرم(ص) بعد از حضرت خدیجه(ع) دومین خانمى بود که از آن حضرت صاحب فرزند شد و همین نیز حساسیت زنانه برخى از همسران پیامبر اکرم(ص) را برانگیخت و افرادى مانند عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر آشکارا به وى رشک مى بردند و از سر حسادت به ناروا وى را متهم مى کردند!!

 

حساسیت زنانه

 

انتخاب ماریه و ازدواج پیامبر اکرم(ص) با وى که به قول عایشه سفید و زیبا بود، حساسیت دیگر زنان پیامبر به ویژه عایشه را برانگیخت، وى ماریه را رقیب خود مى دانست که باعث اعجاب پیامبر گردیده است خود گوید:

 

«زندگى براى من سخت نبود، جز سختى که از ناحیه ماریه تحمل کردم زیرا او زنى زیبا، داراى موهاى پیچیده و باعث اعجاب پیامبر(ص) بوده و پیامبر(ص) ابتدا که او را آورده بودند، وى را در خانه حارثه بن نعمان جاى داد او همسایه ما بود، بیشتر شب و روز را نزد وى بود تا اینکه صدایم بلند شد و اعتراض کردم. پیامبر(ص) او را به منطقه عالیه که با مرکز شهر مدینه فاصله داشت منتقل کرد تا از حساسیت ها کاسته شود ولى در همانجا هم پیامبر(ص) نزد وى مى رفت و این براى ما سخت تر بود»

 

بدیهى است آنچه عایشه گفته از سر حسادت و آمیخته به مبالغه است اما نشانه توجه پیامبر اکرم(ص) به ماریه است. دورى ماریه ظاهرا باعث شد که وى از گوشه و کنایه هاى برخى زنان و آزارهاى احتمالى عایشه در امان باشد اما از محبوبیت وى کاسته نشد.

 

آیات سوره تحریم

 

تردیدى نیست که آیات نخستین سوره تحریم در ارتباط با حساسیت عایشه و حفصه نسبت به ماریه قبطیه نازل شده است.

 

اما از آنجا که راویان اصلى آن، این دو متهم هستند و ابن عباس هم جریان را از عمر بن خطاب پدر حفصه نقل مى کند و او مخاطب را حفصه و عایشه مى داند برخى ابهامات جزیى در جریان این قضیه وجود دارد و اخبار افزودنى در آن به چشم مى خورد. به نظر مى رسد که پیامبر(ص) همراه ماریه به خانه حفصه تشریف بردند وى با اینکه باید از پیامبر استقبال مى کرد به بهانه دیدار با پدر خانه را ترک کرده! بعد که برمى گردد با درب بسته روبه رو مى شود و متوجه مى شود که ماریه در بستر پیامبر بوده است. حفصه اعتراض مى کند اصرار وى باعث مى شود که پیامبر سوگند بخورد که دیگر با ماریه همبستر نشود. حفصه موضوع را برخلاف قولى که به پیامبر اکرم(ص) داده بود به عایشه مى گوید و از این طریق این موضوع به دیگران منتقل مى شود پیغمبر(ص) از زنان خود کناره گیرى کرده و به منطقه عالیه یا مشربه ام ابراهیم مى رود تا اینکه آیات سوره تحریم نازل و از پیامبر خواسته مى شود براى به دست آوردن دل دیگر زنان خویش، خود را از حق شرعى محروم نکند. و در آیات به دو نفر از زنان پیامبر که موجب آزار آن حضرت شده بودند اشاره مى شود که امکان توبه براى آنهاست.

تولد ابراهیم

 

ماریه قبطیه حامله مى شود سلمى همسر ابورافع که قابله وى بود خبر تولد ابراهیم فرزند پیامبر را به شوهرش ابورافع مى دهد او پیامبر اکرم(ص) را مطلع مى کند حضرت هم به جهت این بشارت بنده اى را به ابورافع مى بخشد و از حضور این مولود جدید بسیار خوشحال مى گردد این اتفاق خجسته در ذى حجه سال هشتم هجرى رخ مى دهد.

 

در روز هفتم تولدش او را عقیقه (گوسفندى برایش قربانى) مى کند و سرش را مى تراشد و به وزن موهاى سرش نقره به مساکین و فقیران صدقه مى دهد و دستور مى دهد که موهایش را در زمین دفن کنند. تولد این فرزند نیز حساسیت هاى بیشترى از ناحیه برخى زنان پیامبر(ص) نسبت به ماریه برمى انگیزد و حوادث دیگرى را به دنبال دارد که اکنون مجال نقل آن نیست. ابراهیم در هیجدهم ماه رجب سال دهم هجرى، در شیرخوارگى در سن ۱۸ ماهگى از دنیا رفت و در بقیع دفن گردید. و پیامبر اکرم(ص) در غم او اندوهگین شد. و فرموده: این غم، اشک را جارى مى کند و قلب را اندوهناک و چیزى نمى گوییم که باعث سخط پرورگار گردد. و آن حضرت اینگونه به مصیبت دیدگان درس مى دهد.

 

مبارزه با خرافات

 

در روز درگذشت ابراهیم خورشید گرفت جمعى تصور کردند به جهت مرگ فرزند پیامبر(ص) خورشید گرفته است، رسول خدا(ص) به سرعت با این تصور مخالفت کرده و فرمودند: گرفتن خورشید و ماه یک پدیده طبیعى است و ربطى به درگذشت فرزند من ندارد و این عقیده خرافى را رد کردند و دستور خواندن نماز آیات را صادر فرمودند.

 

زندگانى و درگذشت ماریه

 

ماریه در منطقه عالیه از شهر مدینه که مشهور به مشربه ام ابراهیم است زندگى مى کرد. اکنون این مشربه به صورت قبرستانى مخروبه است و قبر مادر امام رضا(ع) و جمعى از امام زادگان و دوستداران اهل بیت(ع) در آنجاست. از آنجا که ایرانیان گاهى براى زیارت به آنجا مى رفتند در سال هاى اخیر دیوارهاى بلندى براى آن ساخته و اجازه بازدید از آنجا را نمى دهند. ماریه زندگى آرام و شرافتمندانه خود را پس از پیامبر(ص) ادامه داد و پنج سال بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) در زمان خلافت عمر در محرم سال ۱۶ هجرى درگذشت و در بقیع دفن شد.

 

ماریه از چنان کمالات ظاهرى و باطنى برخوردار بود که جز نیکى در وصف او نگفتند و رقیبان به توصیف و تعریف او پرداخته اند و این افتخار نصیب وى گشت که دومین فرزند بعد از بعثت پیامبر از دامن وى برخیزد هم جایگاه زندگى اش باقى بماند و هم جایگاه دفن فرزند خردسالش. یادش گرامى باد.

 

برگرفته ازنوشته علی اکبرذاکری سایت حوزه