بایگانی: مهر ۱۳۹۰

آغازغزوه بنی قریظه درسال پنجم هجری

پیش از ظهور اسلام، در مدینه منوره و اطراف آن، چند طایفه یهود زندگی می کردند و به هنگام هجرت رسول خدا(ص) از مکه معظمه به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی در این شهر، آنان با آن حضرت پیمان صلح و همزیستی مسالمت آمیز و عدم تعرض به یکدیگر امضا کردند.
ولی یهودیان با اقتدار اسلام و گستردگی حکومت پیامبر(ص) روی خوش نشان نداده و در مواقع گوناگون، در صدد نقض عهد برآمده و قصد ضربه زدن به اسلام و مسلمانان را نمودند. ولیکن به حول و قوه الهی، تمامی آنان مقهور قدرت و تیزهوشی پیامبر(ص) و مسلمانان مبارز گردیدند. طایفه “بنی قریظه”، از همین طیف بود. آنان در هنگام هجوم مشرکان مکه و سایر دشمنان اسلام، به مدینه منوره و محاصره این شهر مقدس و ایجاد جنگ بزرگ احزاب (خندق)، در صدد نقض عهد مسلمانان و کمک به مشرکان متجاوز برآمدند و آنان را در رخنه کردن به داخل مدینه از طریق محل مسکونی خویش، امیدوار نموده و مسلمانان را در رعب و وحشتی عظیم قرار دادند. ولی سرانجام با کشته شدن “عمرو بن عبدود” به دست امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب(ع) و عقب نشینی متجاوزان و مهاجمان به سوی مکه، دسیسه یهودیان بنی قریظه در راه دادن مهاجمان متجاوز به داخل مدینه، نقش بر آب شد و آنان در نزد مسلمانان، رسوا و بی مقدار شدند. هنگامی که مسلمانان از جنگ احزاب (خندق) آسوده شده و به خانه های خود برگشتند، پیامبر(ص) از جانب خداوند متعال، آنان را مأمور به نبرد با طایفه خیانت پیشه “بنی قریظه” نمود. بدین جهت، در روز چهارشنبه، بیست و سوم ذی قعده سال پنجم قمری، پیامبر(ص) به همراه اصحاب و یارانی که در نبرد احزاب حضور داشتند، به سوی محله مسکونی بنی قریظه حرکت نمود. آن حضرت، عبدالله بن اُمّ مکتوم را جانشین خویش در مدینه نمود و پرچم سپاه اسلام را به دست امام علی بن ابی طالب(ع) سپرد. حضرت علی(ع) در رأس دسته ای از سپاهیان اسلام، پرچم را تا دژ مستحکم بنی قریظه به پیش برد و در آن جا به اعتزاز درآورد و سپس به سوی پیامبر(ص) برگشت و به اتفاق آن حضرت، در اطراف دژ یهودیان، سنگر گرفت. مسلمانان، دژ یهودیان را کاملاً در محاصره گرفتند و طرفین، با پرتاب تیر، یکدیگر را نشانه گرفتند. ولی مسلمانان با روحیه قوی ایمانی و برتری نظامی، صحنه را بر یهودیان تنگ کرده و آنان را در سختی و مشقت قرار دادند. یهودیان که با شدت عمل مسلمانان روبرو شده بودند، بناچار نماینده ای بنام “نبّاش بن قیس” را جهت گفت و گو و پیدا کردن راه حل مناسب، به نزد رسول خدا(ص) فرستادند. نماینده یهودیان به پیامبر(ص) عرض کرد: ای محمد(ص)! همان حکمی که بر “بنی نضیر” روا داشتی، بر ما نیز بدان راضی باش. دارایی ها، چهارپایان و اراضی ما از آن شما باشد، ولی از خون ما درگذرید و اجازه دهید به همراه زنان و فرزندانمان و به اندازه بار شتران از اسباب و اثاثیه را برداریم و از این دیار بیرون رویم. پیامبر(ص)، تقاضایش را نپذیرفت و فرمود: باید تسلیم گردید. نماینده یهود گفت: ما هیچ چیزی از این جا بیرون نمی بریم و تنها خودمان به همراه زنان و فرزندانمان بیرون رویم. پیامبر(ص) نپذیرفت و مجدداً تأکید نمود، که یهودیان خیانت پیشه و سرکش باید تسلیم گردند. نماینده یهود بدون دست یابی به نتیجه مثبتی به نزد قوم و قبیله اش برگشت و تأکید پیامبر(ص) را به اطلاع آنان رسانید. آنان، یکدیگر را سرزنش و ملامت کردند، که چرا خیانت کردیم و با دشمنان اسلام، هم راز و هم دست شده و در صدد نابودی اسلام برآمدیم؟ ولی، حاضر به تسلیم شدن، نگردیدند. آنان، چون با سرسختی و پیش روی سپاهیان اسلام، روبرو گردیدند، از پیامبر(ص) درخواست کردند، که “ابولبابه بن عبد منذر” را جهت گفت و گو به نزد آنان بفرستد. پیامبر(ص) پذیرفت و ابولبابه را به نزد آنان فرستاد و به وی تاکید کرد، که آنان را وادار به تسلیم کند. ابولبابه، به سوی اهالی “بنی قریظه” رفت و با آنان گفت و گو کرد و تلاش بلیغی به عمل آورد، که آنان را وادار به تسلیم شدن کند. یهودیان از او پرسیدند: اگر تسلیم شویم، پیامبر(ص) با ما چه خواهد کرد؟ او در پاسخشان، به گلوی خود اشاره کرد. یعنی همه شما را سر می برد. ولی بی درنگ پشیمان شد و در خود احساس شرم و ندامت کرد. زیرا به پیامبر(ص) خیانت کرده و راز آن حضرت را افشا نمود و تصمیم پیامبر(ص) به اطلاع یهودیان رسانید. به همین جهت، نمی توانست با این رسوایی بزرگ به نزد پیامبر(ص) برگردد و از آن حضرت، شرم داشت. از راه دیگر، به سوی مسجدالنبی(ص) در مدینه رفت و خود را به ستونی از ستون های مسجد، که بعدها به اسطوانه ابولبابه و یا اسطوانه التوبه معروف گردید، طناب پیچ کرد و محکم بست. از خوردن و آشامیدن امتناع کرد و دایم به استغفار، توبه و راز و نیاز مشغول بود و مدت پانزده روز به همان حال باقی بود، تا خداوند متعال، توبه اش را پذیرفت و از گناهش درگذشت. آن گاه، پیامبر(ص) با دستان مبارک خود، طناب را باز کرد و او را رهانید و وی را مودر تفقد و ترحم خویش قرار داد. اما یهودیان بنی قریظه، هر چه مقاومت کردند، سودی عایدشان نگردید و سرانجام تسلیم گردیدند. مسلمانان، آنان را اسیر نموده و مردانشان را در مکانی نگهداری کردند و زنان و فرزندانشان را در جای دیگر، متمرکز نمودند و تمام دارایی ها، چهارپایان و اسباب و وسایلشان را به غنیمت گرفتند. “طایفه اوس” که یکی از دو طایفه بزرگ انصار و از مسلمانان معروف مدینه بوده و سابقاً با بنی قریظه هم پیمان بودند، از پیامبر(ص) درخواست تقلیل کیفرشان را نمودند و پیامبر(ص) اختیار آنان را بر عهده “سعد بن معاذ” که از بزرگان و ریش سفیدان طایفه اوس بود، گذاشت و فرمود که هر چه وی بر آن حکم کند، من نیز به همان راضی خواهم بود. سعد بن معاذ، پس از قرار گرفتن در جای داوری، به طایفه اوس گفت: علیکم عهدالله و میثاقه أنّ الحکم فیکم ما حکمتُ؟ آیا با خدا، عهد و پیمان می بندید که هر چه من حکم کردم، شما نیز آن را بپذیرید و گردن نهید؟ جملگی گفتند: آری، می پذیریم. سعد بن معاذ گفت: حکم من این است که فتنه جویان، کشته شوند و زنان و فرزندانشان اسیر و دارایی هایشان، میان مسلمانان تقسیم گردد. پیامبر(ص) فرمود: ای سعد! همان چیزی را داوری کردی که خداوند متعال از هفت آسمان بالا، همان را حکم می کند. بدین گونه، یهودیان خیانت پیشه و فتنه جو، به سزای کردارشان رسیده و جملگی محکوم به مرگ شدند و بازماندگان و دارایی هایشان، به دستور پیامبر(ص)، در میان مسلمانان تقسیم گردید.

دعای ائمه(علیهم السلام) در حجر اسماعیل

یکایک در حجر گردآمده، از خود صفحاتی زرّین به ودیعت نهاده اند.

گاه با معبود خود سخن گفته ودل شیدا به معشوق سپرده اند.
آهی برخاسته از دلی سوخته سرداده، اشکی ناشی از پاکی سرشت، و حاکی از صفای سیرت بر صورت روان ساخته اند، و با حضور در حجر اسماعیل و جوار بیت اِله ابراهیم،

«نورٌ علی نور» را عیان بخشیده اند و از اینجا بر ناریان تاخته و گاه با حقیقت نوری شان، دلِ تاریک و سیاهشان را شکافته، و آنان را به خشوع و کرنش در برابر حق واداشته اند، اینجا را مدرس خود قرار داده، درس توحید و معارف گفته اند و گاه از اسرار مگو نیز سخنی آورده اند. چه زیباست که با هم، این صفحات رنگین کمان را ورقی زنیم، و نظاره گر محفلشان در محضر نور باشیم:
۱ـ امام حسین ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

درس توحید:

عیاشی، مفسّر و محدث عظیم الشأن در تفسیر خود از «یزید بن رویان» نقل می کند: نافع بن ازرق ـ که از کوردلان بود ـ داخل مسجدالحـرام شد، دیـد که حضرت حسین بن علـی ـ علیه السلام ـ با عبدالله بن عباس داخل حجر نشسته اند، به میان حجر آمده نزد آنان نشست. رو به ابن عباس کرد و گفت:

ابن عباس!، خدایی را که می پرستی برایم توصیف کن.

ابن عباس که از نحوه جواب درمانده بود، سر فرو افکند، سکوتی طولانی در جمعشان حکمفرما شد، پس از لحظاتی چند، امام حسین ـ ع ـ روی به جانب نافع کرد و فرمود: ای پسرِ ازرقِ در گمراهی و نادانی فتاده!، نزد من آی تا پاسخت گویم.
نافع که باطنی کور و دلی مرده داشت گفت: از تو نپرسیدم تا پاسخم گویی!

ابن عباس از این جسارت و بی ادبی برآشفت و گفت: آرام! از فرزند رسول خدا ـ ص ـ بپرس، او از اهل بیت نبوت است، و دریای حکمت در اوست. نافع روی به حضرت کرد و گفت: خدا را برایم وصف کن.

امام حسین ـ ع ـ فرمود:
«أصفه بما وصف به نفسه، و أعرّفه بما عرّف به نفسه، لایدرک بالحواس، و لا یقاس بالناس، قریب غیر ملتزق، و بعید غیر مقص، یوحد ولا یتبعّض، لا اله الاّ هو الکبیر المتعال»

«او را به آنچه که خود توصیف کرده، وصف می کنم و به آنچه که خود را بدان معرفی نموده، می شناسانم، او با حواس (ظاهری) درک نمی شود و با مردم مقایسه نمی گردد، نزدیک است بدون آن که همراه چیزی باشد، دور است بدون آن که جدای از چیزی باشد و یک است بدون آن که تجزیه پذیرد. هیچ معبودی جز او، بزرگ و بلندمرتبه نیست.»
نافع آنگاه که این سخنان را شنید، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و به گریه افتاد. حضرت فرمود: چرا گریه می کنی؟ گفت: زیبایی توصیف تو، مرا به گریه واداشت!… ۱

مثـل ایـن روایت را شیخ صدوق در «التوحید»۲ و مورخ معروف؛ ابن عساکر در «تاریخ دمشق»۳ آورده اند.
۲ـ امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

مناجات:

حجر اسماعیل یکی از خلوتگاه های امام الساجدین، زین العابدین ـ علیه السلام ـ با حضرت سبحان است، اینجا یکی از مکان های راز و نیاز و مناجات او است، تا آنجاکه فرزند برومندش، قطب عالم امکان حضرت بقیه الله الاعظم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ نیز عنایتی ویژه و توجهی خاص نسبت به مناجات آن حضرت دارد.

شیخ الطائفه، (طوسی) در کتاب «الغیبه» از ابونعیم محمد بن احمد انصاری روایتی آورده که گزیده آن چنین است:
روز ششم ذی حجه سال دویست و نود و سه هجری قمری، با جمعیتی حدود سی نفر۴، در مسجدالحرام کنار مستجار ایستاده بودم، جوانی را دیدم که لباس احرام بر تن ونعلین به دست، در حالی که طوافش را به پایان برده، نزد ما می آید، هیبتش وجودمان را گرفت، همه بی اختیار از جای برخاستیم، او در میان ما نشست و ما همه، چون شمع پیرامون وجودش گردآمدیم. او نگاهی به سمت راست خود انداخت و نگاهی به جانب چپ، آنگاه فرمود: آیا می دانید امیرالمؤمنین ـ ع ـ در دعای «الحاح» خود از خدا چه می خواست؟

این ماجرا دو روز پشت سر هم و با طرح دو سؤال و پاسخ ادامه پیدا کرد، تا آن که در روز سوم باز به میان ما آمد، این بار هم نگاهی به راست و چپ خود نمود و در حالی که با دست مبارکش اشاره به سمت حجر اسماعیل در زیر ناودان می کرد، فرمود: «سیدالعابدین علی ابن الحسین در سجده خود، در اینجا چنین می گفت:
«عبیدک بفناءک، مسکینک بفناءک، فقیرک بفناءک، سائلک بفناءک، یسألک ما لا یقدر علیه غیرک»

«(خدایا!) بنده تو، مسکین تو، فقیر تو، گدای درگاه تو، در آستانه خانه توست، از تو چیزی را می خواهد که از غیر تو برآورده نیست.»
ابو علی محمودی روی به جمع کرد و پرسید: مردم! آیا، او را می شناسید؟ به خدا سوگند او صاحب زمان شماست!

پرسیدیم: ابو علی! تو این سخن را از کجا می گویی و این مطلب را از کجا دانستی؟
در جواب گفت: هفت سال است که از خدا می خواهم امام عصرم را بر من بنمایاند. ۵

مثل این روایت را طبری در «دلائل الامامه»۶ و شیخ صدوق در «کمال الدین»۷ نقل کرده اند، و ما همه مصادر آن را در «معجم احادیث الامام المهدی ـ ع ـ» آورده ایم۸٫
شیخ مفید ـ ره ـ نیز در کتاب «الارشاد» از طاووس نقل می کند:

شبی داخل حجر شدم، علی بن الحسین ـ علیهماالسلام ـ را دیدم که وارد حجر شد و مشغول نماز گردید، آنگاه به سجده افتاد، با خود گفتم او مردی صالح از اهل بیت پیامبر ـ ص ـ است، همینجا بنشینم، و به دعایش گوش فرا دهم. شنیدم که در سجده می گفت:
«عُبیدُک بفناءک، مسکینک بفناءک، فقیرک بفناءک، سائلک بفناءک»

طاووس می گوید: این دعا را در هر گرفتاری که خواندم، خداوند گره از مشکل کارم گشود. ۹
شبیه این جریان را ابن شهراشوب در «المناقب»۱۰ و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»۱۱ آورده اند.

علامه مجلسی ـ ره ـ از مرحوم شهید روایتی دیگر ـ که از طاووس یمانی نقل می کند ـ چنین آورده است: در ماه رجب از کنار حجر گذشتم، کسی را دیدم که در میان آن به نماز ایستاده است، دقت کردم، دیدم علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ است، با خود گفتم، خوشا به حالت!، مردی صالح از اهل بیت نبوت است! به خدا سوگند که باید دعای او را غنیمت شمارم،

وقتی که از نماز فارغ شد، دستان خود را به جانب آسمان بلند کرد و چنین مناجات نمود:

«سیدی، سیدی، و هذه یدای قد مدد تهما الیک بالذّنوب مملوّه، و عینای الیک بالرجاء ممدوده، و حق لمن دعاک بالندم تذلّلاً أن تجیبه بالکرم تفضّلاً.
سیدی أَمِن اهل الشقاء خلقتنی فأطیل بکائی أم من أهل السعاده خلقتنی فأبشر رجائی؟!

سیدی أَلِضرب المقامع خلقت أعضائی، أم لِشرب الحمیم خلقت امعائی.
سیدی لو انّ عبداً استطاع الهرب من مولاه لکنت أوّل الهاربین منک، لکنّی أعلم أنی لا افوتک.

سیدی لو انّ عذابی یزید فی ملکک لسألتک الصبر علیه، غیر أنّی أعلم انه لا یزید فی ملکک طاعه المطیعین، و لا ینقص منه معصیه العاصین.
سیدی ما انا و ماخطری، هب لی خطایای بفضلک، و جلّلنی بسترک، واعف عن توبیخی بکرم وجهک.

الهی و سیدی ارحمنی مطروحاً علی الفراش تقلبنی أیدی أحبّتی، وارحمنی مطروحاً علی المغتسل یغسّلنی صالح جیرتی، وارحمنی محمولاً قد تناول الأقرباء اطراف جنازتی، وارحم فی ذلک البیت المظلم وحشتی و غربتی و وحدتی، فما للعبد من یرحمه الاّ مولاه.»
آنگاه به سجده افتاد و فرمود:

«اعوذ بک من نار حرّها لا یطفئ، و جدیدها لا یبلی، و عطشانها لا یروی.»
پس از آن، گونه راست خود را بر زمین نهاد و چنین زمزمه کرد:

«اللّهم لا تقلّب وجهی فی النار بعد تعفیری و سجودی لک، بغیر مَنٍّ منّی علیک، بل لک الحمد و المنّ علیّ.»
سپس سمت چپ صورت خود را بر زمین گذارد و از خدا چنین خواست:

«ارحم من اساء و اقترف، واستکان و اعترف.»
آنگاه به سجده بازگشت و در حالی که پیشانی بر زمین گذارده بود، فرمود:

«اِنْ کنتُ بئس العبد فأنت نعم الرّب العفو العفو…» (صدبار)
طاووس می گوید: من به گریه افتادم، تا آنجا که صدای گریه ام بلند شد، حضرت روی به جانب من کرد و فرمود: یمانی! چرا گریه می کنی؟ مگر اینجا جایگاه گنهکاران نیست؟! ۱۲

بخشی از شبیه این روایت را مرحوم محدث نوری ـ ره ـ نیز از مزار مشهدی نقل نموده است. ۱۳۳ـ امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

عبادت و پاسخ به سؤالات:

امام باقر ـ علیه السلام ـ در حجر به سؤالات گوناگونی که از ناحیه افراد مختلف عنوان شده پاسخ داده اند، از جمله شیخ کلینی به اسنادش از ابوعباد عمران بن عطیه از حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل می کند:

من و پدرم در حال طواف بودیم که مردی بلند قامت به ما نزدیک شد و سلام کرد، جواب سلامش را دادیم. او رو به پدرم کرد و گفت: مسأله ای دارم (که می خواهم بپرسم)، پدرم فرمود: وقتی طوافم به پایان رسید نزد من آی.

پس از طواف داخل حجر شدیم، دو رکعت نماز خواندیم. پدرم متوجه من شد و فرمود: پسرم، آن مرد کجاست؟
او را در حالی که نماز خوانده و پشت سر ما ایستاده بود یافتیم، پدرم از او پرسید: از کجایی؟

گفت: از شام.
پرسید: از کجای شام؟

گفت: از بیت المقدس.
پرسید: آیا دو کتاب «قرآن» و «تورات» را خوانده ای؟

گفت: آری.
آنگاه پدرم فرمود: سؤالات خود را عرضه کن.

مرد شامی پرسش های متعدد خود را اینگونه مطرح ساخت: سؤال من در مورد پیدایش این خانه ـ کعبه ـ و آیه شریفه «ن والقلم و مایسطرون»۱۴ و آیه «والذین فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم»۱۵ می باشد.
حضرت فرمود: برادر شامی! سخن ما را گوش فرا ده، مبادا که بر ما دروغ بندی که هر کس چنان کند بر رسول خدا ـ ص ـ و در نهایت، بر خدا دروغ بسته و مستوجب عذاب خواهد بود.

آغاز این خانه از آنجایی است که خداوند تبارک و تعالی به ملائکه فرمود: «انّی جاعل فی الأرض خلیفه»۱۶ ملائکه در پاسخ و اعتراض گفتند: «أَتَجعل فیها من یُفسد فیها و یسفک الدّماء؟!»۱۷ پس از آن که ملائکه متوجه سخط و غضب خداوند شدند، به عرش او پناه آوردند. خداوند به یکی از ایشان فرمود که در آسمان ششم خانه ای را برای او بنام «ضراح» در ازای عرش الهی قرار دهد، تا اهل آسمان به طواف آن پردازند، و هر روز هفتاد هزار ملک در آنجا به طواف می پردازند، و دیگر برنمی گردند، و به استغفار مشغولند، وقتی که آدم به آسمان دنیا هبوط کرد و فرود آمد، خداوند او را به تأسیس این خانه امر فرمود، و این خانه (کعبه) به ازای آن خانه (ضراح) است، و خداوند این خانه را برای طواف آدم و ذریه او قرار داد همانگونه که آن خانه را برای اهل آسمان نهاد.۱۸
همچنین شیخ کلینی ـ ره ـ از محمد بن مروان روایتی دیگر را نزدیک به مضمون روایت قبلی به نقل از امام صادق ـ علیه السلام ـ آورده است که: با پدرم داخل حجر بودیم و ایشان مشغول به نماز بودند. در این حین مردی آمد و در کنار ایشان نشست، پس از نماز، سلام کرد و گفت: درباره سه چیز پرسش دارم که غیر از شما و یک نفر دیگر، کسی از جواب آن آگاهی ندارد. پس از طرح سؤال پیرامون سبب طواف خانه خدا و جواب امام ـ علیه السلام ـ (که همانند پاسخ در روایت عمران به عطیه است) آمده است:

خداوند بر ملائکه غضب نمود، آنان توبه نموده و درخواست بخشش کردند، خداوند به ایشان فرمود تا گرد ضراح که بیت المعمور است به طواف پردازند و آنان هفت سال به طواف پرداختند و طلب غفران و بخشش کردند، آنگاه خداوند توبه آنان را پذیرفت و از ایشان راضی شد، این ریشه طواف است، پس از آن خداوند این بیت الحرام را در ازای ضراح قرار داد تا مایه توبه و پاکی بنی آدم باشد.
آن مرد گفت: راست گفتی۱۹٫

عیاشی ـ ره ـ پس از ذکر این روایت، این اضافه را دارد که: سؤال کننده بقیه سؤالات خود را مطرح ساخت و سپس برخاست و رفت.
امام صادق ـ ع ـ می گوید: در این حال از پدرم پرسیدم آن مرد که بود؟ فرمود: پسرم! او خضر بود.۲۰

همچنین در آخر روایتی دیگر از محمد بن مروان از امام صادق ـ علیه السلام ـ که تا اندازه ای شبیه روایت اولی است، آمده: «ناگهان سؤال کننده مفقود و ناپدید شد» ۲۱
و شیخ صدوق ـ ره ـ نیز در «علل الشرائع» روایتی قریب به همین مضمون و با تفاوتـی اندک، به سنـدش از ابو خدیجه از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل می کند که امام باقـر ـ علیه السلام ـ در مورد شخص پرسش گر فرمود: او جبرئیل بود. ۲۲

در کتب روایی ما سؤال دیگری از آن حضرت در حجر اسماعیل پیرامون معنای آواز وزغ مطرح شده که به جهت خلاصه نویسی از ذکر آن صرف نظر می کنیم۲۳٫
همچنین مطالبی پیرامون طواف جان و استمداد عطا و عده ای دیگر، از حضرت امام باقر ـ علیه السلام ـ در حجر، آمده که باز به جهت اختصار از نقل آن منصرف می شویم. ۲۴۴ـ امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

الف ـ دعا در حجر:

در «اصـل زیـد النرسی» از علـی بـن مـزیـد بیـاع سابـری آمـده است: امـام صـادق ـ علیه السلام ـ را در حجر، زیر ناودان، روبروی خانه خدا دیدم درحالی که دست های خود را باز کرده بود چنین زمزمه می کرد:
«اللهم ارحم ضعفی، و قله حیلتی، اللهم انزل علیّ کفلین من رحمتک، وادر علیّ من رزقک الواسع، و ادرأ عنّی شرّ فسقه الجنّ و الإنس، و شرّ فسقه العرب و العجم، اللهم اوسع علّی فی الرزق، و لا تقتر علیّ، اللهم ارحمنی و لا تعذّبنی، ارض عنّی و لا تسخط علیّ، انک سمیع الدعاء، قریب مجیب.»۲۵

ب ـ پاسخ به سؤالات:
در «اصل زید النرسی» از علی بن مزید نقل می کند: مردی وصیت کرده بود تا من از جانب او حج بجا آورم، پس از ملاحظه مبلغ، متوجه شدم که مقدار آن کم و ناچیز است که کفایت از حج نمی کند. حکم مسأله را از ابوحنیفه و دیگر فقیهان (عراق) پرسیدم، آنان گفتند: تو آن مبلغ را از جانب او صدقه بده، مکه آمدم، و در حین طواف به عبدالله بن حسن برخوردم. ماجرا را نقل کرده و حکم مسأله را پرسیدم، گفت: این جعفر بن محمد ( امام صادق ـ ع ـ) است که داخل حجر نشسته است، برو و از آن حضرت سؤال کن.

داخل حجر شدم امام ـ ع ـ را زیر ناودان، مقابل خانه، مشغول دعا دیدم، در این حال ایشان روی به جانب من نمود و فرمود: حاجتت چیست؟
گفتم: جانم به فدایت، مردی از دوست داران شما در کوفه هستم.

حضرت فرمود: «دع ذاعنک! حاجتک؟»؛ «این سخنان را رها کن و بگو حاجتت چیست؟»
گفتم: مردی مرده است، و بر من وصیت کرده که با باقیمانده اموالش برای او حج بگزارم، مقدار آن کم است و کفایت از حج نمی کند، مسأله را از علمایی که در دسترس بودند پرسیدم، پاسخ دادند که باید آن را صدقه دهم.

حضرت فرمود: چه کردی؟
گفتم: آن را صدقه دادم.

فرمود: تو ضامنی، مگر آن که مبلغ آن به قدری کم باشد که نتوانی از مکه حج انجام دهی (حج میقاتی). ۲۶
این روایت را صاحب وسائل از «من لایحضره الفقیه»، «الکافی» و «تهذیب الأحکام» نقل کرده است. ۲۷

شیخ کلینی و شیخ صدوق ـ اعلی الله مقامهما ـ از عزرمی نقل کرده اند که می گوید: با امام صادق ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل زیر ناودان نشسته بودم که دیدم مردی با مرد دیگر پیرامون «علت وزش باد» ـ که در آنجا می وزد ـ سخت مشغول گفتگو است، وقتی گفت و شنود شدت یافت، حضرت متوجه ایشان شدند و به بیان علت پرداختند. ۲۸
لازم به ذکر است کسانی که توفیق تشرّف به بیت الله الحرام را پیدا کرده اند، در حین طواف آنگاه که به نزدیکی رکن غربی (شامی) در انتهای حجر اسماعیل می رسند، نسیم ملایمی را حس می کنند. چه بسا بارها از یکدیگر سؤال کرده اند که این نسیم ملایم و بسیار مطبوع از کجاست؟!

بـرقـی در «محاسن» بـه سندش از یـوسف بـن یعقوب نقـل مـی کنـد: بـا امام صادق ـ علیه السلام ـ داخل حجر نشسته بودیم که حضرت آب طلب نمودند، مقداری آب در کاسه ای مسین خدمت ایشان آوردند، یکی از حاضرین به آن حضرت گفت: کثیر بن عباد نوشیدن آب در ظرف مسی را نمی پسندد.
حضرت فرمود: آیا از او نپرسیدی که (مس) طلا است یا نقره؟!. ۲۹

و با این پاسخ قاطع به وی فهماندند که حکم خدا با دلخواه نفس و تقدس مآبی قابل فهم نیست، و برای درک آن باید سراغ اهلش رفت.
مرحوم صاحب وسائل این خبر را نیز از فروع کافی، تهذیب شیخ و من لایحضره الفقیه آورده است. ۳۰ج ـ پخش اسراری از معارف در بین خواص:

در «بصائرالدرجات» از سیف تمار نقل شده است: با حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ داخل حجر نشسته بودیم، حضرت فرمود: ببینید از جاسوسان و خبرچینان کسی نیست؟ چپ و راست خود را نگاه کردیم و گفتیم: خیر، کسی نیست.
حضرت فرمود: بخدای کعبه سوگند ـ سه بار ـ اگر من در حضور موسی و خضر بودم، به آنها خبر می دادم که داناتر از ایشانم، و اخباری را به آنها می گفتم که هیچ یک از آن دو، از آن آگاه نبودند. ۳۱

شیخ کلینی ـ ره ـ پس از ذکر این خبر، به اسناد خود از سیف تمار، این علّت را نیز از زبان امام صادق ـ علیه السلام ـ می افزاید:به خاطر آن که به موسی و خضر علم اخبار گذشته را داده بودندو «علم مایکون و ما هو کائن»؛ یعنی علم به آنچه که بعد واقع می شود به آنها داده نشده بود ، لیکن ما از آنچه که بعد واقع می شود نیز آگاهیم و این علم را از پیامبر به ارث برده ایم. ۳۲۵ـ امام موسی کاظم ـ علیه السلام ـ در حجر اسماعیل

الف ـ نماز و دعا در حجر

شیخ جلیل عبدالله بن جعفر حمیری در «قرب الاسناد» از سعد بن مسلم چگونگی طواف امام کاظم ـ علیه السلام ـ استلام حجرالاسود، التزام وسط کعبه، بازکردن دست روی کعبه، و نماز پشت مقام ابراهیم آن حضرت که بطور پیاپی واقع شده بود را متعرض شده و درنگ ایشان در برخی از این مکان ها را ذکر نموده و در آخر چنین آورده است:

حضرت پس از آن، به حجر اسماعیل آمد و هشت رکعت نماز خواند. آخرین عهد و دیدار او با کعبه در زیر ناودان بود که دستان خود را گشود و دعا نمود، سپس قدری درنگ نمود و آنگاه از باب الحناطین مسجد خارج شد و در حالی که روی به مدینه داشت به ذی طوی رسید. ۳۳

سید ابن طاووس در «مهج الدعوات» از محمد بن حسن به اسناد خود از سکین بن عمار نقل می کند: شبی در مکه به خواب رفته بودم، در عالم رؤیا دیدم کسی نزدم آمد و گفت: از جای برخیز، اینک در زیر ناودان ـ حجر اسماعیل ـ مردی است که خدای را به اسم اعظم او می خواند. وحشت زده از جای جَستم، لیکن باز خوابیدم. این ماجرا بار دیگر تکرار شد که باز به خواب رفتم. مرتبه سوم خطاب شد: ای فلانِ فرزندِ فلان، از جا برخیز که فلانِ فرزندِ فلان که او «عبد صالح» است، اینک در زیر ناودان است و خدای را به اسمش می خواند. از جای خود برخاستم، غسل کردم و راهی مسجد شدم، داخل مسجد الحرام و سپس حجر گردیدم. مردی را دیدم که پیراهنش را روی سرش انداخته و به سجده افتاده بود. پشت سر او نشستم، شنیدم که در راز و نیاز خود چنین می گفت:
«یا نور یا قدوس، یا نور یا قدوس، یا نور یا قدوس، یا حیّ یا قیوم، یا حیّ یا قیوم، یا حیّ یا قیوم، یا حیّ لایموت، یا حیّ لایموت، یا حیّ لایموت، یا حیّ حین لا حیّ، یا حیّ حین لا حیّ، یا حیّ حین لا حیّ، یا حیّ لااله الاّ أنت، یا حیّ لا اله الاّ أنت، یا حیّ لا اله الاّ أنت، أسألک بلا اله الاّ أنت، أسألک بلا اله الاّ أنت، أسألک بلا اله الاّ أنت، أسألک یا لا اله الاّ أنت، أسألک یا لا اله الاّ أنت، أسألک یا لا اله الاّ أنت، و أسألک باسمک بسم الله الرحمن الرّحیم العزیز المتین ـ سه بار.»

سکین می گوید: او مرتب این کلمات را تکرار می نمود، تا آنجا که من همه را حفظ کردم، پس از مدّتی سر از سجده برداشت و نگاهی به آسمان انداخت، فجر دمیده بود. به طرف مستجار آمد و نماز فریضه ـ صبح ـ را خواند، آنگاه از مسجد خارج شد. ۳۴
سید ابن طاووس قبل از ذکر روایت سکین چنین نگاشته است: «از جمله روایاتی که درباره اسم اعظم وارد شده است، همین خبر می باشد و ما آن را به اسناد خویش به محمد بن حسن صفار، و نیز به اسناد خویش به ابن ابی قره از کتاب «المتهجد» او نقل می کنیم. او نوشته است: آن شخص که در زیر ناودان، در حجر، این دعا را می خواند، همانا مولای ما موسی بن جعفر ـ علیهما السلام ـ است. ۳۵

مرحوم محدّث نوری ـ ره ـ نیز اشاره به نقل خبر توسط کفعمی در مصباح می نماید که بر طبق روایت او، نام مبارک «موسی بن جعفر» بعد از «العبدالصالح» اضافه شده است. ۳۶
علامه مجلسی ـ ره ـ هم از خط شیخ محمد بن علی جبعی ـ ره ـ به نقل از خط شهید محمد بن مکی ـ قدس الله روحه ـ دعایی همانند دعای فوق را، با فرقی بسیار مختصر، نقل کرده است که در آن تصریح شده: این دعای حضرت امام کاظم ـ علیه السلام ـ در زیر ناودان است و همچنین روایت شده است که در آن اسم اعظم وجود دارد. ۳۷

افزون بر اینها آن که از حضرت امام هفتم ـ علیه السلام ـ بعنوان «عبد صالح» یاد شده و این عنوان در روایات زیاد مطرح شده است و از القاب ایشان است. بنابراین، قرائن بقدر کافی در انتساب دعا به آن حضرت وجود دارد.
ب ـ درس طب و داروشناسی

شیخ کلینـی ـ ره ـ از ابـی ولاّد نقـل می کنـد: حضـرت ابـوالحسـن اول ـ (امـام کاظم) ـ علیه السلام ـ را در حجر دیدم که با عده ای از خویشانش نشسته بود، شنیدم که می فرمود: دندانم درد گرفت، مقداری از «سُعد» را به دندان هایم زدم تا آرام شد. ۳۸
سُعد نام گیاهی است خوشبو که برخی از روایات، آن را مایه خوشبویی دهان دانسته است. ۳۹ بعضی از لغت نویسان معاصر، آن را بیخ گیاهی خوشبو ـ که عطاران به آن «پاتلاقما» می گویند ـ معرفی کرده اند. ۴۰

۶ـ امام رضا و امام جواد ـ علیهما السلام ـ در حجر اسماعیل

مرحوم اربلی ـ ره ـ در «کشف الغمّه» از امیه بن علی نقل می کند: سالی که حضرت امام رضا ـ علیه السلام ـ پس از حج، به خراسان رفت من در مکه بودم، فرزندش ابوجعفر حضرت جواد ـ علیه السلام ـ نیز در این سفر همراهش بود، حضرت پس از طواف وداع بیت نزد مقام آمد و نماز خواند. حضرت جواد ـ ع ـ که کودکی خردسال بود، بردوش موفق بن هارون، از خدمت گزاران و خواص اصحاب امام رضا ـ ع ـ قرار داشت، و او آن حضرت را طواف می داد .

حضرت جواد ـ علیه السلام ـ پس از طواف روانه حجر شد. و مدت زیادی در آنجا نشست. موفق نزد ایشان آمده گفت: جانم به فدای شما باد، برخیز. حضرت فرمود: از این مکان حرکت نمی کنم! هاله ای از غم و اندوه بر سیمای نورانی و کوچک فرزند ثامن الحجج ـ ع ـ نشسته بود که آثارش به خوبی نمایان می شد. موفق نزد حضرت رضا ـ ع ـ آمد و گفت: جانم بفدای شما، حضرت جواد ـ ع ـ در حجر نشسته است، و نمی دانم چرا از آنجا بیرون نمی آید.

امام رضا ـ علیه السلام ـ از جای خود برخاست و به نزد فرزندش آمد. به او فرمود: حبیب من! برخیز.

حضرت جواد ـ ع ـ فرمود: من نمی خواهم از اینجا حرکت کنم.
امام رضا ـ علیه السلام ـ فرمود: بلی، حبیب من (چرا؟)

فرمود: چگونه از جای خود برخیزم، و حال آن که شما بگونه ای این بیت را وداع گفتید که دیگر بازگشتی ندارد!
حضرت فرمود: حبیب من! برخیز. و آنگاه حضرت جواد ـ علیه السلام ـ از جای خود برخاست. ۴۱

این روایت، کشف از علوّ مقام و رتبه معنوی امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ حتی در خردسالی و پیش از آغاز دوره امامت می کند.
۷ـ امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه ـ و حجر اسماعیل

عنایت ویژه حضرت مهدی ـ عج ـ به دعای حضرت امام زین العابدین ـ ع ـ در حجر اسماعیل، مورد ملاحظه خوانندگان محترم قرار گرفت که علاوه بر آن، دو مطلب زیر حائز اهمیت است:
الف ـ توفیق تشرّف به محضر حضرت مهدی ـ عج ـ از حجر

شیخ صدوق به اسنادش از محمد حسن بن وجناءالنصیبی، و همچنین قطب راوندی، و ابن حمزه نقل می کند:
زیر ناودان ـ در حجر اسماعیل ـ به سجده افتاده، مشغول دعا و گریه و زاری بودم، ناگهان کسی مرا حرکت داد و گفت: ای حسن بن وجناء، از جای خود برخیز. از جا برخاستم. او از جلو حرکت کرد و من نیز به دنبالش راه افتادم. مرا به خانه حضرت خدیجه ـ علیها السلام ـ رسانید. در آن اتاقی بود که در وسط دیواری داشت.

و به واسطه پله ای که از ساج ساخته شده بود، امکان رفتن به میان آن بود، قاصد بالا رفت، در همین هنگام بود که ندائی شنیدم که فرمود: حسن! بالا بیا، از پله بالا رفتم، دم در ایستادم. حضرت صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ فرمود: حسن! آیا فکر می کنی که تو بر من مخفی هستی؟!

به خدا سوگند لحظه ای از حجّ تو نگذشت مگر آن که با تو در آن بودم. آنگاه حضرت برخی از کارهای مرا شمرد، اینجا بود که دیگر نتوانستم تعادل خود را حفظ کنم، غش کرده و به روی بر زمین افتادم. دستان نوازش گرش بر صورتم بود که به خود آمدم و از جای خود برخاستم.

حضـرت فرمـود: حسن! به مدینـه بـرو و مـلازم خانـه جعفـر بن محمد (امـام صـادق ـ علیه السلام ـ) باش، و هیچ گونه نگرانی از ناحیه طعام و آشامیدنی و لباس به خود راه مده.
آنگاه حضرت دفتری به من داد که در آن دعای فرج و کیفیت درود بر حضرت وجود داشت، سپس حضرت به من فرمود: این دعا را بخوان و اینگونه بر من درود فرست و آن را به همه کس جز به دوستان شایسته نده، که خداوند متعال تو را موفق خواهد داشت…. ۴۲

ب ـ جبرئیل بر روی میزاب هنگام ظهور
نعمانی ـ ره ـ به سندش از محمد بن مسلم و همچنین عیاشی ـ ره ـ از حضرت امام باقر ـ علیه السلام ـ درباره آیه شریفه «أمّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء و یجعلکم خلفاء الأرض» ۴۳ نقل می کند که این آیه شریفه، در حق حضرت قائم نازل شده است. (هنگامی که او ظهور می کند) جبرئیل به صورت پرنده ای سفید بر روی میزاب (ناودان کعبه)نشسته است و او اولین مخلوقی خواهد بود که با حضرتش بیعت می کند. ۴۴

برگرفته ازنوشته محمدامین پورامینی
پی نوشت ها:

۱- تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۳۳۷، ح ۶۴؛ از او بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۴۲۳، ح ۶۳۱
۲- التوحید، ص ۸۰، ح ۳۵،؛ از او بحارالانوار، ج ۴، ص ۲۹۷، ح ۲۴
۳- تاریخ دمشق ـ ترجمه الامام الحسین ـ علیه السلام ـ ص ۱۵۷، ح ۲۰۳
۴ ـ در روایت کمال الدین به برخی از آنه؛ از جمله محمودی، ابوهیثم دیناری، ابوجعفر احول و علاّن کلینی تصریح شده است.
۵- الغیبه، ص ۲۵۹، ح ۲۲۷
۶- دلائل الامامه، ص ۲۹۸

۷- کمال الدین، ج ۲، ص ۴۷۰، ح ۲۴ ۸- معجم احادیث الإمام المهدی ـ ع ـ ، ج ۴، ص ۳۹۰، ح ۱۳۶۸ (این کتاب ارزشمند توسط عده ای از فضلا و محققین حوزه علمیه قم ـ که حقیر نیز توفیق خدمت در آن جمع را داشت ـ تألیف شده، و تاکنون پنج جلد آن به چاپ رسیده است.)

۹- الارشاد، ج ۲، ص ۱۴۳ ـ از او بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۷۶، ح ۶۶ ۱۰- مناقب، ج ۴، ص ۱۴۸؛ از او مستدرک الوسائل، ج ۹، ص ۴۲۸، ح ۹

۱۱- شرح نهج البلاغه، ج۶، ص ۱۹۲ ۱۲- بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۴۴۸، ح ۲۵

۱۳- مستدرک الوسائل، ج ۳، ص ۴۴۲، ح ۱۱ ۱۴- قلم: ۱

۱۵- ذاریات: ۱۹ ۱۶- بقره: ۳۰

۱۷- همان ۱۸- کافی (فروع)، ج ۴، ص ۱۸۷، ح ۱

۱۹- همان، ص ۱۸۸، ح ۲ ۲۰- تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۳۰، ح ۶؛ از او بحارالانوار، ج ۹۹، ص ۲۰۵، ح ۱۸

۲۱- همان، ص ۲۹، ح ۵؛ از او مستدرک الوسائل، ج ۷، ص ۳۵، ح ۳ ۲۲- علل الشرائع، ج ۲، ص ۴۰۷، ح ۲؛ از او بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۳۵۱، ح ۲

۲۳- کافی (روضه) ج ۸، ص ۲۳۳، ح ۳۰۵ و نگاه کنید به: بصائرالدرجات، ص ۳۷۳؛ الاختصاص، ص ۳۰۱؛ دلائل الامامه، ص ۹۹؛ مناقب، ج ۴، ص ۱۸۹؛ الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۲۸۳، ح ۲۱۷
۲۴- مناقب، ج ۴، ص ۱۸۷، و نکـ : روضه الواعظین، ج ۱، ص ۲۰۴؛ مختصر بصائرالدرجات، ص ۱۵؛ الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص۲۸۵ ح ۴۸ ۲۵- الاصول السته عشر (اصل زید النرسی)، ص ۴۸؛ از او مستدرک الوسائل، ج ۹، ص ۴۲۷، ح ۲

۲۶- همان؛ از او بحارالانوار، ج ۱۰۳، ص ۲۰۸، ح ۲۱ ۲۷- وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۴۱۹، ح ۲

۲۸-کافی (روضه)، ج۸، ص۲۷۱، ح۴۰۱؛ علل الشرائع، ص۴۴۸، باب۲۰۰، ح۱، از او بحارالانوار، ج۶۰، ص۸،ح۷؛ معانی الاخبار، ص ۳۸۴، ح ۱۶ ۲۹- محاسن، ص ۵۸۳، کتاب الماء، ح ۶۸؛ از او بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۵۳۱، ح ۱۸

۳۰- وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۱۰۸۴، ح ۶ ۳۱- بصائرالدرجات، ص ۲۳۰، ح ۴

۳۲- کافی، ج ۱، ص ۲۶۱، ح ۱ ۳۳- قرب الاسناد، ص ۳۱۶، ح ۱۲۲۶

۳۴- مهج الدعوات، ص ۳۲۱؛ از او بحارالانوار، ج ۹۳، ص ۲۲۸ ۳۵- همان

۳۶- مستدرک الوسائل، ج ۹، ص ۴۳۳ ۳۷- بحارالانوار، ج ۹۴، ص ۳۱۳

۳۸- کافی (فروع)، ج ۶، ص ۳۷۹، ح ۶؛ از او وسائل الشیعه، ج ۱۶، ص ۵۳۶، ح ۱ ۳۹- مجمع البحرین، ج ۳، ص ۶۹ نقل می کند: «اتخذوا السُّعد لأسنانکم، فانّه یطیب الفم.»

۴۰- فرهنگ بزرگ جامع نوین، ج ۱، ص ۶۳۴ ۴۱- کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۶۲؛ از او بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۲۰، ح ۶

۴۲- کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۳، ح ۱۷؛ الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۹۶۱؛ ثاقب المناقب، ص ۲۶۹؛ معجم احادیث الامـام المهـدی ـ ع ـ ، ج۴، ص ۴۳۵، ح ۱۴۰۳
۴۳- نمل: ۶۲ ۴۴- غیبه النعمانی، ص ۳۱۴، ح ۶؛ از او اثباه الهداه، ج ۳، ص ۵۴۶؛ تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۶۴، ح ۱۱۷؛ معجم احادیث الامام المهدی ـ ع ـ ، ج ۵، ص ۲۰، ح ۱۴۵۲، و ص ۳۰۸، ح ۱۷۴۰

آب زمزم بهترین آب روی زمین است

به گزارش مترجم گروه اجتماعی خبرگزاری فارس به نقل از خبرگزاری خاورمیانه، دکتر “حمدى سیف” پژوهشگر دانشگاه اسکندریه تایید کرد: آب زمزم به خاطر داشتن بهترین غلظت املاح و عناصر مفید برای سلامتی انسان، بهترین آب روی زمین است و ساختار آن ویژگی نادری دارد.

پژوهش های علمی ثابت کرده است که آب زمزم با سایر آبها متفاوت است و آبی پاک و مطهر است که حتی یک میکروب در آن وجود ندارد.

این پژوهشگر افزود: آب زمزم بر اساس اصول پزشکی به شفای بیماران کلیوی، قلبی، چشمی، میگرن و انواع متعدد بیماریهای مزمن و لاعلاج کمک می کند.

دکتر حمدی سیف که سرپرست دانشکده مهندسی دانشگاه اسکندریه است، گفت: هدف از این پژوهش مقایسه کردن آب زمزم با برخی از آبها از جمله آب موجود در بطری های آب معدنی، آب های تصفیه شده و به طور کلی آب شرب بود.

وی افزود: تفاوت آب زمزم با سایر آبهای شهر مکه مکرمه یا هر مکان دیگری در نسبت املاح کلسیم و منیزیم موجود در آن است به گونه ای که نتایج آزمایشات مراکز آزمایشگاهی اروپا و وزارت بهداشت و منابع آبی عربستان در این زمینه یکسان بوده است و چه بسا علت اینکه آب زمزم حجاج خسته را سیراب می کند، همین باشد.

به گفته این پژوهشگر مصری، نتایج آزمایشات بر روی آب زمزم نشان می دهد که این آب آشامیدنی و طبیعی است و تصفیه نمی شود یا به آن کلر اضافه نمی کنند و حجاج سراسر جهان صدها سال است که از آن می نوشند.

چاه زمزم

به دستور خداوند، حضرت ابراهیم همسرش هاجر و فرزندش اسماعیل را که تازه متولد شده بود، به وادی خشک و سوزان مکه برد. آنها هیچ زاد و توشه ای نداشتند. ابراهیم آندو را کنار
درختچه ای در نزدیکی مکان کعبه نشانید و سپس از مکه خارج شد. پس از اندک زمانی آب همراه هاجر تمام و تشنگی بر آنها غالب شد.

تشنگی فرزند، مادر را به تلاش برای یافتن آب وا داشت. هاجر در پی آب، فاصله میان کوه «صفا و مروه» را به گمان دیدن آب دوان دوان می پیمود ولیکن هر بار سرابی بیش نبوده. او هفت بار این مسیر را پیمود. تا اینکه به اعجاز الهی به ناگاه از زیر پای اسماعیل چشمه ای ظاهر شد و آب فوران زد.

هاجر مشک را پر کرد و به فرزندش نوشانید. پس از مدتی قبایل «جرهم» متوجه شدند در این منطقه آبی وجود دارد و لذا در کنار این چشمه که به چاهی تبدیل شده و آب فراوان داشت سکونت گزیدند.

اسماعیل بزرگ شد و با یکی از دختران جرهمی ازدواج کرد و سپس با پدر خود خانه کعبه را ساخت. پس از چندی قبایل کنانه و خزانه نیز در جوار کعبه ساکن شدند. جرهمیان حرمت کعبه و حرم را شکسته و به فسق و فجور پرداختند. خداوند آب زمزم را از جوشش انداخته و خشک کرد‏، طوری که حتی الامکان آن نیز محو گردید. به این دلیل قبایل کنانه و خزاعه جرهیمان را از محدوده مکه بیرون راندند و بر آن سرزمین مسلط گردیدند.

چاه زمزم همچنان تا دوران ”عبدالمطلب بن هاشم“ پدر بزرگ پیامبر مخفی بود. وی شبی در خواب دید که به او فرمان می دهند که نقطه ای خاص را حفر کند. عبدالمطلب با کمک فرزند خود ”حارث“ همان نقطه را حفر کرد. پس از این که مقداری حفر کردند ناگهان آب بالا آمد و چشمه زمزم بار دیگر ظاهر شد.

از آن پس حاجیان کعبه از آب زمزم می نوشیدند و سقایت حاجیان به شغلی شریف و گرانمایه مبدل گشت. در هنگام ظهور اسلام، این شغل در دست ”عباس بن عبدالمطلب“ بود.

آب زمزم همواره نزد مردم مکه قداست و اهمیت فراوانی داشته، آنان مردگان خود را با آب زمزم غسل داده و خود مقید به استفاده و نوشیدن آن بودند.
چاه زمزم پس از سال ۳۲۳ خراب شد که پس از لایروبی، آب آن چندین برابر گردید. هم اکنون دهانه آن دو متر و نیم و عمق آن سی متر می باشد.
زمزم اسامی زیادی دارد از جمله: برکه – سیده – نافعه – مضمونه – عونه – بشری – صافیه – بره – عصمه – سالمه – میمونه – مبارکه – کافیه – عافیه – طاهره و…

درباره اهمیت آب زمزم و فضیلت نوشیدن آن روایات زیادی نقل شده است. پیامبر اسلام فرموده است: زمزم بهترین چاههای دنیاست. خود ایشان اغلب از این آب استفاده کرده و از آن می نوشید و در هر جا بود دستور می فرمود که اصحاب این آب را برای آشامیدن و وضو ساختن ایشان فراهم آورند.

زمزم از چشمه های بهشت و از آیات خدا در حرم الله و بهترین آب روی زمین شمرده شده است. مستحب است پس از نوشیدن آن گفته شود ” اللهم اجعله علماً نافعاً و رزقاً واسعاً و شفاءً من کل داءٌ‏وسقم”پروردگارا این آب را برای من موجب علم سودمند و روزی فراوان و داروی هر درد قرار بده“

منابع: تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه. ص ۸۸- ۹۱٫