Tag: ابوحنیفه

معصوم هشتم حضرت امام جعفر صادق(ع):

حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) رئیس مذهب (شیعه) در روز ۱۷ ربیع الاول سال ۸۳ هجرى چشم به جهان گشود.

پدرش امام محمد باقر(علیه السلام) و مادرش «ام فروه» دختر قاسم بن محمد

بن ابى بکر مى باشد.

کنیه آن حضرت: «ابو عبدالله» و لقبش «صادق» است.

حضرت صادق تا سن ۱۲ سالگى معاصر جدّ گرامیش حضرت سجاد بود و مسلماً تربیت اوّلیه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام (علیه السلام) از خرمن دانش جدش خوشه چینى کرده است.

پس از رحلت امام چهارم مدت ۱۹ سال نیز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر(علیه السلام) زندگى کرد و با این ترتیب ۳۱ سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر یک از آنان در زمان خویش حجت خدا بودند، و از مبدأ فیض کسب نور مى نمودند گذرانید.

بنابراین صرف نظر از جنبه الهى و افاضات رحمانى که هر امامى آن را دارا مى باشد، بهره مندى از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتى و شم علمى و ذکاوت بسیار، به حد کمال علم و ادب رسید و در عصر خود بزرگترین قهرمان علم و دانش گردید.

پس از درگذشت پدر بزرگوارش ۳۴ سال نیز دوره امامت بود که در این مدت «مکتب جعفرى» را پایه ریزى فرمود، و موجب بازسازى و زنده نگهداشتن شریعت محمدى(صلى الله علیه وآله) گردید.

زندگى پر بار امام جعفرصادق(علیه السلام) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنى امیّه (هشام بن عبدالملک ـ ولید بن یزید ـ ابراهیم بن ولید ـ مروان حمار) که هر یک به نحوى موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم(علیه السلام)را فراهم مى کرده اند، و دو نفر از خلفاى عباسى (سفاح و منصور) نیز در زمان امام(علیه السلام) مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بیداد و ستم بر امویان پیشى گرفته اند. چنان که امام صادق (علیه السلام) در ۱۰ سال آخر عمر شریفش در ناامنى و ناراحتى بیشترى به سر مى برد.

عصر امام صادق(علیه السلام): عصر امام صادق(علیه السلام) یکى از طوفانى ترین ادوار تاریخ اسلام است، که از یک سو اغتشاش ها و انقلابهاى پیاپى گروههاى مختلف، به ویژه از طرف خونخواهان امام حسین(علیه السلام) رخ مى داد، که انقلاب «ابو سلمه» در کوفه و «ابو مسلم» در خراسان و ایران از مهمترین آنها بوده است. و همین انقلاب سرانجام حکومت شوم بنى امیه را برانداخت و مردم را از یوغ ستم و بیدادشان رها ساخت. لیکن سرانجام بنى عباس با تردستى و توطئه، به ناحق از انقلاب بهره گرفتند و حکومت و خلافت را تصاحب کردند. دوره انتقال حکومت هزار ماهه بنى امیه به بنى عباس طوفانى ترین و پر هرج و مرج ترین دورانى بود که زندگى امام صادق(علیه السلام) را فرا گرفته بود.

و از دیگر سو عصر آن حضرت، عصر برخورد مکتبها و ایدئولوژى ها و عصر تضاد افکار فلسفى و کلامى مختلف بود، که از برخورد ملتهاى اسلام با مردمان کشورهاى فتح شده و نیز روابط مراکز اسلامى با دنیاى خارج، به وجود آمده و در مسلمانان نیز شور و هیجانى براى فهمیدن و پژوهش پدید آورده بود.

عصرى که کوچکترین کم کارى یا عدم بیدارى و تحرک پاسدار راستین اسلام، یعنى امام(علیه السلام)، موجب نابودى دین و پوسیدگى تعلیمات حیات بخش اسلام، هم از درون و هم از بیرون مى شد.

اینجا بود که امام(علیه السلام) دشوارى فروان در پیش و مسؤولیت عظیم بر دوش داشت. پیشواى ششم در گیر و دار چنین بحرانى مى بایست از یک سو به فکر نجات افکار توده مسلمانان از الحاد و بدبینى و کفر و نیز مانع از انحراف اصول و معارف اسلامى از مسیر راستین باشد. و از توجیهات غلط و وارونه دستورات دین به وسیله خلفاى وقت جلوگیرى کند.

علاوه بر این، با نقشه اى دقیق و ماهرانه، شیعه را اضمحلال و نابودى برهاند، شیعه اى که در خفقان و شکنجه حکومت پیشین، آخرین رمقها را مى گذراند، و آخرین نفرات خویش را قربانى مى داد، و رجال و مردان با ارزش شیعه یا مخفى بودند، و یا در کر وفر و زرق و برق حکومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند، و جرأت ابراز شخصیت نداشتند، حکومت جدید هم در کشتار و بیعدالتى دست کمى از آنها نداشت و وضع به حدى خفقان آور و ناگوار و خطرناک بود که همگى یاران امام(علیه السلام) را در معرض خطر مرگ قرار مى داد، چنانکه زبده هایشان جزو لیست سیاه مرگ بودند.

جابر جعفى یکى از یاران ویژه امام است که از طرف آن حضرت براى انجام دادن امرى به سوى کوفه مى رفت. در بین راه قاصدى تیز پاى امام به او رسید و گفت امام(علیه السلام) مى گوید: خودت را به دیوانگى بزن، همن دستور او را از مرگ نجات داد و حاکم کوفه که فرمان محرمانه ترور را از طرف خلیفه داشت از قتلش به خاطر دیوانگى منصرف شد.

جابر جعفى که اصحاب سر امام باقر(علیه السلام) نیز مى باشد مى گوید: امام باقر(علیه السلام) هفتاد هزار حدیث به من آموخت که به کسى نگفتم و نخواهم گفت….

او روزى به حضرت عرض کرد مطالبى از اسرار به من گفته اى که سینه ام تاب تحمل آن را ندارد و محرمى ندارم تا به او بگویم و نزدیک است دیوانه شوم.

امام فرمود: «به کوه و صحرا برو و چاهى بکن و سر در دهانه چاه بگذار و در خلوت چاه بگو: حدثنى محمد بن على بکذا و کذا…..(یعنى امام باقر(علیه السلام) به من فلان مطلب را گفت، یا روایت کرد).

آرى، شیعه مى رفت که نابود شود، یعنى اسلام راستین به رنگ خلفا در آید، و به صورت اسلام بنى امیه یا بنى عباسى خودنمایى کند.

در چنین شرایط دشوارى، امام دامن همت به کمر زد و به احیاء و بازسازى معارف اسلامى پرداخت و مکتب علمى عظیمى به وجود آورد که محصول و بازده آن، چهار هزار شاگرد متخصص (همانند هشام، محمد بن مسلم، و…) در رشته هاى گوناگون علوم بودند، و اینان در سراسر کشور پهناور اسلامى آن روز پخش شدند.

هر یک از اینان از طرفى، بازگو کننده منطق امام که همان منطق اسلام است و پاسدار میراث دینى و علمى و نگهدارنده تشیع راستین بودند، و از طرف دیگر مدافع و مانع نفوذ افکار ضد اسلامى و ویرانگر، در میان مسلمانان، نیز بودند.

تأسیس چنین مکتب فکرى و این سان نوسازى و احیاگرى تعلیمات اسلامى، سبب شد که امام صادق(علیه السلام) به عنوان رئیس مذهب جعفرى (تشیع) مشهور گردد.

لیکن طولى نکشید که بنى عباس پس از تحکیم پایه هاى حکومت و نفوذ خود، همان شیوه ستم و فشار بنى امیه را پیش گرفتند و حتى از آنان هم گوى سبقت را ربودند.

امام صادق(علیه السلام) که همواه مبارزى نستوه و خستگى ناپذیر و انقلابیى بنیادى، در میدان فکر و عمل بوده، کارى که امام حسین(علیه السلام) به صورت قیام خونین انجام داد، وى قیام خود را در لباس تدریس و تأسیس مکتب و انسان سازى انجام داد و جهادى راستین کرد.

در سوگ امام صادق(علیه السلام)

مدینه در سوگ تو گریست و فوج فوج مردم غمگین و سوگوار، سالروز رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را به یاد آوردند.

رحلت تو، داغى سنگین بود و به خاک سپردنت داغى سنگین تر، سیل اشک از دیدگان جارى بود، تشییع کنندگان، ناباورانه در پى جنازه مطهرت به سوى بقیع رهسپار شدند و مدینه تعطیل شد و هر خانه اى ماتمکده اى حزن آلود!

آرى….اى امام صادق(علیه السلام)

معصومى بودى که در بقیع به خاک آرمیدى، آیا تشییع کنندگانت مى دانستند که چه کوه عظیمى را بر دوش مى کشند؟ خوشا بر خاک بقیع که پیکر پاک تو را در بر کشید.

درود بر «ام فروه» که مادر والا قدر تو بود و گوهرى چون تو را در دامان پروراند.

اى صادق آل پیامبر:

با بیان بلیغ و کلام فصیح، زبان رساى اسلام بودى.

با سخنان حکمیمانه، منطق استوار و علم سرشار، برگزیده روزگار بودى و بنده شایسته پروردگار.

تجسم صبر و اخلاص بودى.

چشمه جود و سخاوت و کوه حلم و بردبارى، نام آور فراست و شجاعت و جلوه هیبت و جلالت.

چهره فروزان اهل بیت بودى و وارث علوم رسالت.

از سلاله پیامبران بودى و عطر و بوى پیامبر را مى دادى و مهابت و شکوه او را داشتى.

اى خورشید مدینه دانش:

سالهاى سیاه، ابرهاى سلطه امویان، آسمان جهان اسلام را تاریک کرده بود و سالهاى تیره تر حکومت عباسیان، مسلمانان را به تیرگى نشانده بود

در میان این دو فصل« سیاه و سرد و ابر آلود» چند صباحى که خورشد وجود تو تابید، اسلام و قرآن را جان بخشید، نهال حق پا گرفت و افق اندیشه ها تابان شد.

دین، زنده به نام تو گشت.

درخت علم، در بوستان کلام تو روئید.

گلشن فضل از چشمه دانش تو سیراب شد.

کتاب فقه با «الفباى جعفرى» نگاشته گشت.

وقتى تو سخن مى گفتى، طبیعى بود که حسودان و عنودان، زبان طعن بگشایند و تیغ دشمنى برکشند. کدام دانشورى را مى توان شناخت که از گنج دانشت، بهره نبرده باشد؟

کدام معلمى را مى توان نام برد که به اندازه تو تربیت مکتب عترت داشته باشد؟

کدام حوزه است که «شاگردى تو» بر سر در آن نقش نبسته است؟

کدام فقیه است که خوشه چین خرمن «حدیث» تو نیست؟

وقتى چهار هزار قلم، حکمت و حدیث و فقه را از عرش بلند «علم لدنى» تو، بر فرش کتب و دفاتر فرود مى آورند. وقتى چهار هزار شاگرد، همچون نسیمى خوشبوى، از کوى معارف تو گذشته و در پهنه قلمرو اسلام پخش مى شدند و «قال الصادق» گویان، کام تشنگان معرفت را عطر آگین مى ساختند.

وقتى منطق اهل بیت و برهان عترت، قوى تر و بران تر بود. وقتى مردم، گاهى از لابلاى گرد و خاکهاى برانگیخته بدعت گذاران و تحریف گران، چهره اسلام ناب محمدى را مى دیدند و فریفته جذبه هاى آن مى شدند.

وقتى سلسله نورانى راویان احادیث، حلقه اى از تعبد و اطاعت بر گرد «آل الله» مى زدند.

وقتى «ابان بن تغلب»ها، «هشام ابن حکم»ها، «مومن طاق ها» حامل و ناقل علوم تو بودند. وقتى «جمیل ابن دراج»ها، ابو بصیرها، زراره ها، سماعه ها، فقه و حکمت را در افق اندیشه ها و مزرعه دلها مى افشاندند.

وقتى «حمران ابن اعین»ها، على ابن حمزه ها، عمار ساباطى ها، جابر ابن حیان ها مفضل ها، صفوان ها، سیراب شدگانى از کوثر زلال دانش تو بودند و جامى از این زمزم جوشان، به جان هاى تشنه مى نوشاندند و کام دلها را حلاوت (مکتب عترت) آشنا مى ساختند و نه تنها علم، که عمل هم مى آموختند و نه فقط دانش که دین را هم از زبان تو مى گرفتند.

وقتى با تابش مهر درخشان تو، مجالى براى خود نمایى شب پره ها نمى ماند،….

آرى در آن شرایط، روشن بود که خفاشان کور سو، نگذارند فروغ فروزانت جلوه گرى کند.

و این گونه بود که تو، در عین شهرت و اعتبار و نفوذ و محبوبیت، همچنان «مظلوم» بودى و مظلومى اى امام صادق(علیه السلام).

تو ناصر حقایق، دچار منصور دوانقى بودى، آن باطلى که لباس حق پوشیده و جامه خدمت و خلافت به بر کرده بود تا رعیت را در هیأت شبانى بفریبد و گرگ ایمان و جان آنان شود.

شهادت تو، نشانى از مظلومیت خط اهل بیت بود. و باید به حق گفت که تو امام صادقان و صادقى از امامانى.

امام صادق(ع) در برابر منصور

امامت امام صادق(علیه السلام) در رابطه با خلفاى طاغوتى، بیشتر در عصر سلطنت منصور دوانیقى، دومین خلیفه عباسى بود، یازده سال از امامت آنحضرت در این عصر گذشت و سرانجام به دستور منصور، آن حضرت را به شهادت رساندند، برخوردهاى سیاسى امام صادق(علیه السلام) با منصور، بسیار بود، لازم است در اینجا نخست چهره منصور را معرفى کنیم، سپس نظر شما را به ذکر چند نمونه از برخوردهاى امام صادق(علیه السلام) با او جلب نماییم:

«منصور دوانیقى» دومین طاغوت عباسى، از خونخواران بى رحم تاریخ است که با خشن ترین برخورد، به آل محمد(صلى الله علیه وآله) ستم کرد.

لازم به تذکر است که امام صادق(علیه السلام) در مدینه مى زیست، هنگامى که زمام خلافت به دست بنى عباس افتاد، عبدالله سفاح (نخستین خلیفه عباسى) آن حضرت را از مدینه به عراق طلبید، ولى پس از دیدن معجزات و کرامات و فضایل، از آن حضرت او را مرخص کرد، امام به مدینه بازگشت، هنگامى که منصور دوانیقى (دومین خلیفه عباسى) به خلافت رسید، آن حضرت را در سال (۱۴۵ هـقـ) با اهانت و جسارت به عراق و کوفه طلبید، ومدتى آن حضرت را تحت نظر در عراق نگه داشت و پنج بار او را احضار نمود و تصمیم بر قتلش گرفت، وى بر اثر بروز معجزات و…از قتل آن حضرت صرف نظر کرد(۱) و پس از مدتى امام به مدینه بازگشت، بنابراین غالب برخوردهاى امام با منصور در عراق (در کوفه وحیره و…) رخ داده است.

اینک با توجه به ماجرا و تذکر فوق، به چند نمونه زیر که بیانگر برخورد قاطع امام صادق(علیه السلام) با این طاغوت قلدر است، توجه کنید:

یک: پاسخ کوبنده امام صادق(علیه السلام) به نامه منصور

منصور دوانیقى در ضمن نامه اى به امام صادق(علیه السلام) نوشت:

« چرا مانند سایر مردم به مجلس ما نمى آیى و در اطراف ما حاضر نمى گردى؟»

امام صادق(علیه السلام) در پاسخ او نوشت:

لیس لنا ما نخافک من اجله و لا عندک من امر الاخره ما نرجوک له و لا انت فى نعمه فنهنئک و لا تراها فى نقمه فنعزیک بها. فما نصنع عندک؟

—————————————————–

۱- اقتباس از کشکول شیخ بهائى (ترجمه شده)، ص ۲۷۲٫

«در نزد ما (از نظر مادى) چیزى نیست که براى آن از تو بترسیم و در نزد تو از نظر معنوى و اخروى چیزى نیست که به خاطر آن به تو امیدوار باشیم، در نزد تو نه نعمتى وجود دارد که بیاییم و به خاطر آن به تو تبریک بگوییم، و نه تو خود را در بلا ومصیبت مى بینى، که بیاییم و به خاطر آن به تو تسلیت بگوییم، پس براى چه نزد تو آییم؟»

منصور دوانیقى پس از دریافت این پاسخ عمیق و کوبنده، جواب داد: «نزد ما بیا و ما را نصیحت کن»

امام صادق(علیه السلام) جواب داد: «کسى که دنیا خواه باشد تو را نصیحت نمى کند ]زیرا دنیایش به خطر مى افتد[ و اگر آخرت خواه باشد، نزد تو نمى آید.»

منصور با دریافت این پاسخ، گفت:«سوگند به خدا او (امام صادق) با این جواب، دنیا خواهان را از آخرت خواهان، مشخص کرد، و او که در اطراف من نمى آید، آخرت خواه است نه دنیا خواه.»
دو: نهى شدید امام صادق(علیه السلام) از همکارى با طاغوت

عصر سلطنت منصور دوانیقى بود یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و عرض کرد:« بعضى از ما شیعیان گاهى در تنگناى سخت اقتصادى قرار مى گیرد، به او پیشنهاد مى شود که براى اینها (طاغوتیان بنى عباس) خانه بسازد، یا نهرى از آنان لاى روبى نماید و یا سدى از آنها را بسازد، نظر شما در این باره چیست؟

امام صادق(علیه السلام) در پاسخ فرمود:

ما اُحب انى عقدت لهم عقده، او وکیت لهم و کاء و ان لى ما بین لابتیها، لا ولا مده بقلم، ان اعوان الظلمه یوم القیامه فى سرادق من نار، حتى یحکم الله بین العباد:

«من دوست ندارم براى آنها (بنى عباس) گرهى بزنم، یا در مشکى را ببندم، هرچند در برابر آن ثروت زیادى به دستم برسد، نه حتى دوست ندارم قلمى براى آنها بر صفحه اى بکشم، همانا کمک کنندگان به ستمگران در روز قیامت، در سراپرده اى از آتش قرار داده مى شوند، تا خداوند بین بندگان حکم کند.»
سه: قطع سخنرانى فرماندار گستاخ مدینه

پس از آنکه محمد و ابراهیم پسران عبدالله محض از آل حسین(علیه السلام) به فرمان منصور کشته شدند،

منصور مردى به نام «شیبه بن غفال» را فرماندار مدینه نمود، شیبه وارد مدینه شد، در روز جمعه براى اقامه نماز جمعه به مسجد آمد، براى اداى خطبه بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثنا با کمال گستاخى گفت:

« اما بعد ; على بن ابى طالب(علیه السلام) بین مسلمانان، ایجاد اختلاف کرد، و با مؤمنان جنگید، هدفش آن بود که خود بر مسند رهبرى بنشیند، و افراد شایسته را از این مقام باز دارد، خداوند او را از این مقام محروم نمود، و او را دق کش کرد، واینک این فرزندان او (از جمله امام صادق) است که در راه انداختن فساد، از او پیروى مى کنند، و مقام رهبرى را که شایسته او نیست مى طلبند، بر همین اساس در اطراف و اکناف، کشته مى شوند و به خونشان غوطه ور مى گردند.»

این گفتار گستاخانه و دروغین، بر حاضران گران آمد، ولى هیچ کس جرأت نکرد لب بجنباند ; ناگاه دیدند مردى که پیراهن خراسانى در تن داشت، از میان جمعیت برخاست و گفت:

«ما خداوند را حمد و سپاس مى کنیم، و بر محمد خاتم پیامبران، و سرور رسولان و بر همه رسولان و پیامبران، درود مى فرستیم «اى خطیب» اما این که از خیر گفتى، ما سزاوار آن هستیم، واینکه از زشتى گفتى، تو و صاحب تو (منصور) به آن سزاوارتر هستید، اى کسى که در غیر جاى خود نشسته اى، و غذاى دیگران را مى خورى، از همین جا سرافکنده به مرکز خود بازگرد.»

سپس آن مرد روى خود را به مردم کرد و گفت: «اى مردم آیا مى خواهید آن کسى را که در قیامت میزان کردار نیکش خالیترین میزان ها است، و زیانش آشکارترین زیانها است، به شما بشناسانم؟ چنین کسى شخصى است که آخرتش را به دنیاى دیگران بفروشد، و او همین فاسق (فرماندار) است.»

مردم سکوت کردند، و فرماندار بى آنکه یک کلمه سخن بگوید، از مسجد خارج شد.

عبدالله بن سلیمان تمیمى، یکى از حاضران گوید: «از مردم پرسیدم این مرد متعرض( که این گونه با قاطعیت و شجاعت، فرماندار گستاخ را سرکوب کرد) چه کسى بود؟»

حاضران گفتند: اوجعفر بن محمد (امام صادق) بود(۱)

چهار: جبار خواندن منصور، توسط امام صادق(علیه السلام)

روزى منصور دوانیقى در محضر امام صادق(علیه السلام) بود، مگسى آمد و روى بدن منصور نشست و گزید، منصور آن را رد کرد، همان مگس بار دیگر آمد و منصور راگزید، منصور آن را رد کرد، باز آن

——————————————————-

۱- امالى شیخ طوسى، ص ۳۱ و ۳۲، بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۱۶۵

مگس بازگشت ومنصور را گزید، منصور که عصبانى شده بود به امام صادق(علیه السلام) گفت: «خداوند براى چه مگس را آفریده است؟»

امام صادق(علیه السلام) بى درنگ فرمود:

لیذل به الجبارین:

براى این که افراد جبار و متکبر را خوار کند!

به این ترتیب امام صادق(علیه السلام) منصور را جبار ومتکبر خواند.

پنج: آتش زدن خانه امام صادق(علیه السلام) به دستور منصور

منصور به حاکم خود در مکه و مدینه به نام «حسن بن زید» پیام داد که خانه امام صادق(علیه السلام) را بسوزان»

حاکم، این دستور را اجرا کرد، و به خانه امام صادق(علیه السلام) آتش افکند به طورى که شعله هاى آن به در خانه و راهرو آن رسید.

امام صادق(علیه السلام) بیرون آمد و به درون آتش رفت و در حالى که در میان آتش قدم مى زد، مى فرمود:

انا بن اعراق الثرى انا بن ابراهیم خلیل الله:

«من پسر ریشه هاى زمین هستم، من پسر ابراهیم خلیل(علیه السلام) مى باشم.»(۱)

یعنى همان گونه که ابراهیم خلیل الله(علیه السلام) جدم(۲) در آتش نمرودى نسوخت، من هم به اذن خدا نمى سوزم و همان گونه که لقب جدم اسماعیل (اعراق الثرى) است یعنى فرزندان او مانند رگ و ریشه درخت در اطراف زمین پراکنده اند، ونابود نمى شوند، ما هم نابود نمى شویم.

یکى از شیعیان مى گوید: یک روز بعد از آتش زدن خانه امام صادق(علیه السلام) در مدینه به محضرش رفتم، دیدم بسیار غمگین است، و اشک از دیدگانش بر صورتش مى ریخت، عرض کردم: «چرا ناراحت و گریان هستى؟»

فرمود: «وقتى که روز قبل آتش در دالان خانه ام زبانه کشید، با اینکه من در خانه بودم، دیدم بانوان

————————————————————————–

۱-اصول کافى، ج ۱، ص ۴۷۳٫

۲-ابراهیم(علیه السلام) جد سى ام پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بوده است.

خانه ، شیون زنان براى حفظ جان خود از آتش، از این سو به آن سو مى دوند، به یاد ترس و هراس اهل بیت جدم امام حسین (علیه السلام) افتادم که در روز عاشورا، دشمن به خیمه هاى آنها هجوم کرد، در حالى که منادى دشمن فریاد مى زد، خانه ظالمان را بسوزانید.»(۱)

یعنى یاد این خاطره جانسوز مرا غمگین و ناراحت نموده است، نگران خودم نیست، نگران آن همه ستمهاى هستم که یزیدیان به اهل بیت مظلوم حسین(علیه السلام) وارد ساختند.

حوزه تدریس و شاگردان امام صادق(علیه السلام)

امام صادق(علیه السلام) در مدینه به تربیت شاگرد پرداخت، طولى نکشید از اطراف و اکناف مانند: بصره، کوفه، واسط، حجاز و… به گرد آن حضرت آمدند و کم کم شاگردان او به چهار هزار نفر رسیدند.(۲)

شیخ طوسى در رجال خود تعداد آنها را ۳۱۹۷ مرد و ۱۲ زن نام مى برد که در مکتب و محضر امام صادق(علیه السلام)استفاده علمى مى نمودند.(۳)

حسن بن على بن زیاد و شاء که خود از اساتید حدیث و از شاگردان امام رضا(علیه السلام) است مى گوید: «من درمسجد کوفه نهصد استاد حدیث را دیدم که از امام صادق(علیه السلام) نقل حدیث مى کردند.»(۴)

کوتاه سخن آنکه شاگردان مختلفى با نژادهاى گوناگون، از طوایف و مذاهب مختلف در کلاس درس امام صادق(علیه السلام) شرکت نموده و بهره مى بردند، و در این کلاس درسهاى مختلف اسلامى، مانند: فقه، حدیث، اصول، علم کلام، تفسیر، علوم طبیعى و… تدریس مى شد و شاگردان برجسته اى تربیت شدند، که گروهى از آنها در رشته هاى مختلف علوم اسلامى تخصص داشتند و اهل نظر بودند مانند: هشام بن حکم، زراره بن اعین، جمیل دراج، ابان بن تغلب، مفضل بن عمر، هشام بن سالم، مومن الطاق، حماد بن عیسى، جابر بن حیان و…

هشام بن حکم شخصیتى است که علامه عصر خود بود و کتابهاى ارزشمندى تألیف کرد که تعداد آنها را ۲۶ و بعضى ۲۹ یا ۳۱ جلد دانسته اند.(۵)

علامه سید شرف الدّین مى نویسد:

و الف هشام بن الحکم کتباً کثیراً اشتهر منها تسعه و عشرون کتاباً:

«هشام کتابهاى بسیار تألیف نمود که ۲۹ عدد آن شهرت دارد.»(۶)

جابر بن حیان که او را پدر علم شیمى خوانند، یکى از شاگردان امام صادق(علیه السلام) بود، که کتابى درهزار صفحه بزرگ، شامل ۵۰۰ رساله در علوم مختلف، تألیف نمود.(۷)

تاریخ نویس و تحلیلگر مشهور «ابن خلکان» مى نویسد:

«جعفر بن محمد (امام صادق(علیه السلام)) یکى از امامان دوازده گانه مطابق مذهب شیعه امامیه و از بزرگان خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) است که به خاطر راستگویى و درستکارى او را صادق گویند، فضایل و کمالاتش مشهورتر از آن است که نیاز به توضیح باشد، جابر بن حیان طرطوسى شاگرد آن حضرت بود، کتابى در هزار ورق از تعلیمات جعفر بن محمد(صلى الله علیه وآله) تاًلیف کرد، که شامل پانصد رساله بود.»(۸)

کوتاه سخن آنکه: دانشگاه امام صادق(علیه السلام) بزرگترین و ژرفترین نهضت علمى را پدیدار ساخت و همه مدارس و خطوط علمى عصر خود را تحت الشعاع قرار داد، حتى شاگردان برجسته اى از اهل تسنن از این دانشگاه بهره ها بردند و به مقامات عظیم علمى رسیدند.

رؤساى مذهب حنفى و مالکى در برابر امام صادق(علیه السلام)

یکى از دسیسه هاى منصور دوانیقى (دومین خلیفه عباسى) این بود که دو نفر را به عنوان مفتى، در برابر امام صادق(علیه السلام) تراشید، و مردم را به پیروى از این نفر فراخواند، با این هدف که از رونق مجلس درس و بحث امام صادق(علیه السلام) بکاهد، یکى از اینها «ابوحنیفه» (نعمان بن ثابت وفات یافته درسال ۱۵۰ هـ ق) بود، و دیگرى «مالک بن انس») وفات یافته در سال ۱۷۹).

این دو نفر با اینکه از شاگردان امام صادق(علیه السلام) به حساب مى آمدند، دو مذهب جداگانه به نام مذهب مالکى و مذهب حنفى را به وجود آوردند.

توضیح اینکه: ابوحنیفه دو سال شاگرد امام صادق(علیه السلام) بود، و پایه هاى علم خود را در محضر امام صادق(علیه السلام)تکمیل کرد، که خود مى گوید:

لو لا السنتان لهلک نعمان:

«اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک مى شد»(۹)

دانشمند معروف، ابن حجر عسقلانى، فقهاى بزرگى از اهل تسنن از جمله ابو حنیفه و مالک (دو رئیس دو مذهب اهل سنت) را نام مى برد که از امام صادق(علیه السلام) نقل حدیث مى کردند.(۱۰)

مالک بن انس رئیس مذهب مالکى در ضمن گفتارى در شأن امام صادق(علیه السلام) مى گوید:

«و کان کثیر الحدیث، طیب المجالسه، کثیر الفواید، فاذا قال ; رسول الله اخضرّ مرّه و اصفرّ اخرى،حتى نیکره من کان یعرفه:

«امام صادق(علیه السلام) حدیث و گفتار بسیار داشت، خوش مجلس بود، از محضرش بهره هاى بسیار آشکار مى شد، هر گاه مى گفت: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: (به احترام رسول خدا) رنگ چهره اش سبز وزرد مى شد، به گونه اى که براى آشنایان به نظر مى رسید.»(۱۱)

و نیز از سخنان مالک است:

ما رأت عین و لا سمعت اذن، ولا خطر على قلب بشر افضل من جعفر الصادق ; فضلاً و عباده و ورعاً:

«چشمى ندیده و گوشى نشنیده، و به قلب انسانى خطور نکرده مردى را که از نظر علم و عبادت و تقوا، برتر از امام صادق(علیه السلام) باشد.»(۱۲)

منصور دوانیقى، ابو حنیفه و مالک را با اینکه اعتراف به عظمت و برترى امام صادق(علیه السلام) داشتند، در برابر امام صادق(علیه السلام) قرار داد، و به عنوان رقیب آنحضرت جا زد.

در این راستا سخن بسیار است، ما در اینجا به یک شاهد زیر اکتفا مى کنیم:

۱ ـ موضعگیرى امام در برابر ابو حنیفه

ابوالقاسم بَغّار از مسند ابى حنیفه نقل مى کند، حسن بن زیاد گفت: شنیدم، شخصى از ابو حنیفه پرسید:

من افقه من رأیت:

«فقیه ترین شخص که دیده اى کیست؟ »

ابو حنیفه در پاسخ گفت:«جعفر بن محمد» (یعنى امام صادق(علیه السلام)) سپس افزود هنگامى که منصور دوانیقى، امام صادق(علیه السلام) را از مدینه به عراق آورد، منصور براى من چنین پیام داد: «اى ابو حنیفه! مردم شیفته و گرویده جعفر بن محمد(علیه السلام) شده اند، مسائل سختى را آماده کن، تا از او سؤال کنى»(و او را درمانده نمایى).

من چهل مسأله آماده کرم، سپس منصور که در شهر حیره (نزدیک کوفه) بود، مرا به حضور طلبید، به حضورش رفتم دیدم امام صادق(علیه السلام) در طرف راست او نشسته است، وقتى که چشمم به چهره امام افتاد، آنچنان تحت تأثیر شکوه او قرار گرفتم، که با دیدن منصور چنین حالتى به من راه نیافت، به او سلام کردم، به من اشاره کرد و نشستم.

در این هنگام منصور به امام صادق(علیه السلام) رو کرد و گفت: «اى ابا عبدالله، این شخص ابو حنیفه است.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «آرى مى شناسم». سپس منصور به من رو کرد و گفت: مسائل خود را در پیش ابا عبدالله(علیه السلام) مطرح کن.» من چهل مسأله که آماده کرده بودم، یکى پس از دیگرى از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم و آن حضرت به همه آنهاپاسخ داد و در جواب هر مسأله مى فرمود: «نظر شما در این مسأله چنین است، اهل مدینه چنان مى گویند و نظر ما چنین است.»

در بعضى از مسائل با هم موافق بودیم و در بعضى مخالف همدیگر…..

و در پایان ابو حنیفه گفت:

الیس ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس:

«مگر نه این است که آگاهترین مردم، آن کسى است که آگاهترین آنها به اختلاف فتواها و رأیهاى مردم باشد؟!»(۱۳)

ابو حنیفه با اینکه به عظمت علمى و تقدم امام صادق(علیه السلام) از هر جهت اقرار داشت، در عین حال، مقام پرستیش باعث شد که در برابرامام صادق(ع) قد علم کرد، در یکى از نشستها، امام صادق(ع) درباره بطلان فتوا دادن بر اساس «رأى و قیاس» با ابو حنیفه صحبت کرد، و او محکوم شد و قول داد که دیگر بر اساس «رأى و قیاس» سخن نگوید، ولى امام صادق(علیه السلام) سخن او را باور نکرد و به او فرمود:

کلاّ انّ حبّ الرّیاسه غیر تارکک کما لم یترک من کان قبلک:

«نه هرگز، ریاست طلبى، تو را رها نمى سازد، چنان که پیشینیان را رها نساخت.»(۱۴)

روزى ابو حنیفه دید امام صادق(علیه السلام) بر عصایى تکیه داده، عرض کرد: «اى پسر پیامبر(صلى الله علیه وآله) سن و سالت به حدى نرسیده که عصا به دست گیرى.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «آرى، ولى این عصا، عصاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) است خواستم به آن تبرک جویم» ابو حنیفه به پیش آمد تا عصا را ببوسد، امام صادق(علیه السلام) از بوسیدن او جلوگیرى کرد و دستش را جلو آورد و به او فرمود:

«سوگند به خدا تو مى دانى که پوست وموى دستم، پوست و موى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است، آن را نمى بوسى و عصایش را مى بوسى؟»(۱۵)

به این ترتیب امام، به ابو حنیفه فهماند که آنچه اصل و مهم است، پیروى از امام برحق است، بوسیدن بدون اعتقاد به اصول، بى فایده خواهد بود.

گفتار امام صادق(علیه السلام)

۱ – انّ الذّنب یحرم العبد الرّزق:

گناه، انسان را از روزى محروم مى کند.(۱۶)

۲ – انّ العمل السیّىء اسرع فى صاحبه من السّکّین فى اللّحم:

تأثیر کار بد بر صاحبش، از تأثیر کارد در گوشت زودتر است(۱۷)

۳ – علیک بالنصح لله فى خلقه، فلن تلقاه بعمل افضل منه:

بر تو باد که براى خدا، خیر خواه مخلوقش باشى، که هرگز خدا را به کارى بهتر از آن ملاقات نکنى.(۱۸)

۴ – لست احبّ ان ارى الشّابّ منکم الاّ غادیا فى حالین، امّا عالماً او متعلّما:

دوست ندارم شما جوانان را جز در یکى از دو حال بنگرم: ۱ – عالم و دانشمند ۲ – دانشجو و دانش طلب(۱۹)

۵ – مثل العلم الذى لا یعمل به کالکنز الذى لا ینفق منه:

مثال دانشى که به آن عمل نمى شود، همچون گنجى است که چیزى از آن درمصرفهاى لازم، صرف نمى گردد.(۲۰)

۶ – ثلاثه تورث المحبه: الدین و التواضع و البذل:

سه چیز موجب جلب محبت و دوستى دیگران است: ۱ – دیندارى، ۲ – تواضع و فروتنى، ۳ – بذل و بخشش(۲۱)

۷ – من احزن والدیه فقد عقهما و من ضرب یده على فخذه عند مصیبته فقد حبط اجره:

کسى که پدر و مادرش را اندوهگین کند نسبت به آنها جفا نموده (و عاق والدین شده) است، وکسى که هنگام مبتلا شدن به مصیبتها و گرفتارى ها دستش را بر رانش بزند، پاداش خود را پوچ و نابود نموده است.(۲۲)

۸ – الدّین غمّ باللّیل و ذل بالنّهار

قرض گرفتن، غصّه شب و ذلت روز است(۲۳)

۹ – الحیاء على وجهین فمنه ضعف، و منه قوّه و اسلام و ایمان:

حیا و شرم بر دو گونه است، یکى نشانه ضعف و عجز است مانند کم رویى بى جهت و دیگرى نشانه قوت اسلام و ایمان است(۲۴)

۱۰ – من بدأ بکلام قبل سلام فلا تجیبوه:

کسى که قبل از سلام کردن، آغاز سخن کند، جوابش نگویید(۲۵)

۱۱ ـ بى نیازترین مردم کسى است که گرفار حرص نباشد.

۱۲ ـ بى رغبتى نسبت به دنیا موجب راحتى قلب و سلامت بدن است.

۱۳ ـ چون خدا خیر بنده اى بخواهد او را نسبت به دنیا بى رغبت و نسبت به دین دانشمند کند و او را به عیوبش آگاه گرداند و به هر که این خصلتها داده شود خیر دنیا و آخرت داده شده است.

۱۴ ـ پیروان ما کسانى هستند که در کارهاى نیک پیشقدمند و از انجام اعمال بد خوددارى مى کنند. نیکویى را آشکار مى کنند و به کارهاى خوب پیشى مى گیرند، براى علاقه اى که به رحمت خدواند جلیل دارند اینان از ما هستند و هر کجا که ما باشیم با ما هستند.

۱۵ ـ مؤمن از آهن سخت تر است، زیرا اگر آهن در آتش گداخته شود رنگش تغییر پیدا مى کند، ولى مؤمن اگر کشته شود و دو باره زنده گردد و مجدداً او را بکشند، دل او از ایمان بر نمى گردد.

۱۶ ـ براى مؤمن چقدر زشت است خواهشى داشته بادش که در راه خواستن آن خوار گردد.

۱۷ ـ حضرت صادق(علیه السلام) در آخرین لحظه هاى عمر که همه خویشانش گرداگردش جمع بودند فرمود: شفاعت ما شامل حال کسى که نماز را سبک بشمارد نخواهد شد.

مناجات الیاس(علیه السلام) از زبان امام صادق(علیه السلام)

حضرت الیاس(علیه السلام) یکى از پیامبران و رسولان خداست(صافات/۱۲۳)

و درقرآن به عنوان شخص صالح در ردیف پیامبرانى مانند: عیسى، زکریا، یحیى(علیه السلام) ذکر شده است (انعام / ۸۵)

و طبق روایتى، شخصى از الیاس(علیه السلام) پرسید: اکنون چند نفر از پیامبران، زنده هستند؟

الیاس جواب داد: چهار نفر، که دو نفر از آنها یعنى عیسى و ادریس در آسمان هستند، و دو نفرشان یعنى الیاس و خضر در زمین مى باشند(۲۶)

مفضل بن عمر (یکى از شاگردان معروف امام صادق(علیه السلام)) مى گوید: ما چند نفر بودیم، به در خانه امام صادق(علیه السلام)رفتیم و مى خواستیم اجازه ورود بگیریم، شنیدیم آن حضرت (با سوز و گداز خاصى) سخن مى گوید که عربى نبود و خیال کردیم که به زبان «سریانى» سخن مى گوید، و شنیدیم گریه مى کند، ما نیز از گریه او گریستیم، آنگاه غلامش نزد ما آمد و اجازه ورود داد، ما به حضور امام صادق(علیه السلام) رسیدیم، من عرض کردم: خداوند کارت را سامان بخشد، ما به در خانه شما آمدیم، شنیدیم به زبان غیر عربى که به گمانمان سریانى بود سخن مى گفتى، سپس گریه کردى و ما هم از گریه شما گریستیم.

امام: آرى به یاد الیاس پیغمبر(علیه السلام) که از پیغمبران عابد بنى اسرائیل بود افتادم، همان سخنان را که الیاس(علیه السلام) در سجده اش (به لغت سریانى) مى خواند (و مناجات مى کرد) مى خواندم، آنگاه امام(علیه السلام) آن دعا را پشت سر هم خواند، سوگند به خدا من هیچ کشیش و مقام عالى روحانى مسیحى را هرگز ندیده بودم که آن گونه شیوا و جاذب بخواند و سپس امام(علیه السلام) آن مناجات الیاس(علیه السلام) را به عربى براى ما ترجمه کرد و فرمود: الیاس در سجده اش چنین مى گفت:

اتراک معذّبى و قد اظمأت لک هواجرى…

پروردگارا! آیا بنگرم که مرا عذاب کنى، با آنکه رخسارم را براى تو روى خاک مالیدم؟

آیا تو را بنگرم مرا عذاب کنى، با آنکه به خاطر تو، از گناهان دورى گزیدم.

آیا تو را بنگرم مرا عذاب کنى، با آنکه براى تو شب زنده دارى کردم…

برگرفته از کتاب نگاهى به زندگى امام صادق(ع)

«استدلال امام صادق(علیه السلام) بر حدوث جهان»

ابو شاکر دیصانى که از پیشوایان مکتب مادى و به تعبیر روز (ماتریالیستى) بود به حضور حضرت صادق(علیه السلام) مشرف گردید و عرض کرد: ما عقیده داریم که جهان ازلى وبى ابتدا است، شما که قائل به حدوث این عالم هستید چه دلیلى دارید؟ حضرت صادق(علیه السلام) تخم مرغى را که در آنجا بود برداشت و فرمود زیر پوست این تخم مرغ دو مایع غلیظ وجود دارد که به هم مخلوط نمى شوند. یکى مایع سفید رنگى که زیر پوست وجود دارد (سفیده) و دیگر مایع زرد رنگى که در وسط مایع سفید قرار گرفته است (زرده). اگر این تخم مرغ را زیر بالهاى گرم مرغى بگذاریم پس از چند روز این تخم مرغ از هم مى شکافد و جوجه اى با بال و پر رنگین از آن بیرون مى جهد. این تخم مرغ خودش چند روز پیش وجود نداشته است بلکه در اثر تخم گذارى مرغى به وجود آمده است و پس از چندى هم جوجه اى که اکنون وجود ندارد از میان همین تخم مرغ بیرون مى آید. با این وصف آیا ما مى توانیم این تخم مرغ را که از چند روز پیش به وجود آمده یا آن جوجه را که پس از چند روز از این تخم مرغ به وجود خواهد آمد قدیم بدانیم؟ سایر اجزاء جهان را هم مانند این تخم مرغ و جوجه اگر تعقیب کنیم سرانجام به روزى مى رسند که وجود نداشته اند. اگر این جهان قدیم بود باید اجزاى آن نیز از قدیم وجود داشته باشند.

ابو شاکر گفت: با برهان واضح کردى و چه نیکو به اختصار بیان فرمودى.(۲۷)

اختران هدایت.

۲- مناظره امام جعفر صادق(علیه السلام) با ابو حنیفه

در زندگینامه هاى پیشوایان بزرگوار(علیه السلام) سخن از احتجاجات (مناظره هاى) آنها با دهرى ها (مادى ها) و مردم فرقه هاى دیگر به میان آمد.

براى نمونه یکى از مناظره هاى قاطع و کوبنده و در عین حال مختصر حضرت صادق(علیه السلام) را نقل مى کنیم تا به درجه قدرت کلام و منطق امام(علیه السلام) تا حدى پى برید که (مشت نمونه خروار است).

***

روزى ابو حنیفه(۲۸) براى ملاقات با حضرت صادق(علیه السلام) در خانه امام آمد، و اجازه ملاقات خواست امام اجازه نداد. ابو حنیفه گوید: دم در مقدارى توقف کردم تا اینکه عده اى از مردم کوفه آمدند، و اجازه ملاقات خواستند، به آنها اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه شدم وقتى به حضورش رسیدم گفتم: «شایسته است که شما نماینده اى به کوفه بفرستید و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد نهى کنید.

بیش از ده هزار نفر در این شهر به یاران پیامبر ناسزا مى گویند».

امام: مردم از من نمى پذیرند.

ابو حنیفه: چگونه ممکن است سخن شما را نپذیرند در صورتى که شما فرزند پیامبر خدا هستید؟

امام: تو خودت یکى از همانها هستى که گوش به حرف من نمى دهى. مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدى؟ و بدون اینکه بگویم ننشستى؟ و بى اجازه شروع به سخن گفتن ننمودى؟ شنیده ام که تو بر اساس قیاس فتوا مى دهى.(۲۹)

ابو حنیفه: آرى.

امام: واى بر تو اولین کسى که بر این اساس نظر داد شیطان بود. وقتى که خداوند به او دستور داد که به آدم سجده کند، گفت: من سجده نمى کنم، زیرا که مرا از آتش آفریدى و او را از خاک و (آتش گرامى تر از خاک است) أ

(سپس امام براى باطل بودن قیاس مواردى از قوانین اسلام را که بر خلاف این اصل است ذکر نمود) و فرمود:

به نظر تو کشتن کسى به ناحق مهمتر است یا زنا؟

ابو حنیفه گفت: کشتن کسى به ناحق.

امام: بنابراین اگر عمل کردن به قیاس صحیح باشد، پس چرا براى اثبات قتل دو شاهد کافى است ولى براى اثبات نمودن زنا چهار شاهد لازم است؟ آیا قانون اسلام با قیاس سازگار است؟

ابو حنیفه: نه.

امام: بول کثیف تر است یا منى(۳۰)؟

ابوحنیفه: بول.

امام: پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو گرفتن امر کرده، ولى در مورد دوم دستور به غسل کردن صادر فرموده؟ آیا این حکم با قیاس سازگار است؟

ابو حنیفه: نه.

امام: نماز مهمتر است یا روزه؟

ابوحنیفه: نماز.

امام: پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است ولى قضاى نماز واجب نیست؟ آیا این حکم با قیاس سازگار است؟

ابو حنیفه: نه.

امام فرمود: شنیده ام که این آیه را (ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم)(۳۱) چنین تفسیر مى کنى که: خداوند مردم را از غذاهاى لذیذ و آبهاى خنک که در فصل تابستان مى خورند مؤاخذه و باز خواست مى کند.

ابوحنیفه گفت: درست است من این آیه را این طور تفسیر کرده ام.

امام فرمود: اگر مردى تو را به خانه اش دعوت کند و با غذاهاى لذیذ و آب خنکى از تو پذیراى کند و بعد براى این پذیرایى به تو منت بگذارد، در باره چنین کسى چگونه قضاوت مى کنى؟

ابو حنیفه گفت: مى گویم آدم بخیلى است.

امام فرمود: آیا خداوند بخیل است تا اینکه در روز قیامت در مورد غذاهایى که به ما داده ما را بازخواست کند؟

ابو حنیفه گفت: پس مقصود از نعمتهایى که قرآن مى گوید انسان مؤاخذه مى شود چیست؟

امام فرمود: مقصود نعمت دوستى ما خاندان رسالت و اهل بیت است که در قیامت، در مورد آن بازخواست مى کنند.

نوشته شده توسط مجتبی منصور آبادی